(۹۴۹) سوال: با قرائت قرآن کریم و تکرار آن، برایم روشن شد که در تعدادی از سورههای قرآن، «نفس» بهوفور ذکر شده است، درحالی که ذکر «روح» به این کثرت نیست. همچنین روحی که مراد از آن روح انسان باشد تنها یک مرتبه در این آیه آمده است: {وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا} [إسراء: ٨٥]: (و از تو دربارهی روح سؤال میکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است). آیا اینجا بین روح و نفس فرقی است؟ اگر بله، چه فرقی؟
جواب:
روح بیشتر به چیزی اطلاق میشود که حیات به خاطر وجود آن است. فرقی نمیکند که این حیات، حسی باشد یا معنوی. مثلا قرآن روح نامیده میشود، به دلیل اینکه الله سُبْحَانَهُوَتَعَالَىٰ فرموده: {وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا} [شورى: ٥٢]: (و اینگونه بر تو روحی از امر خود را به تو وحی کردیم). چون قرآن به وسیلهی علم و ایمان، به قلب حیات و زندگی میبخشد. همچنین روحی که بدن به خاطر آن زنده است، هم روح نامیده میشود. همان طور که در آیهی ذکر شده توسط سائل آمد: {وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا} [إسراء: ٨٥]: (و از تو دربارهی روح سؤال میکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است).
اما در مورد نفس: بسیاری از اوقات بر همان چیزی اطلاق میشود که روح نیز به آن اطلاق میشود. چنان که در این آیه آمده است: {اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى} [زمر: ٤٢]: (الله جانها را به هنگام مرگشان قبض میکند و – نیز جان – آنها که درخواب خود نمردهاند. آنگاه – جان – کسانی که فرمان مرگشان را صادر کرده نگه میدارد و – جان – دیگری را تا مدتی معین بازپس میفرستد). گاهی نیز نفس بر خود انسان اطلاق میشود. به عنوان مثال، میگویند: «جاء فلان نفسه»: «فلانی خودش آمد»، یا: «كلمني نفس فلان»: «خود آن شخص با من سخن گفت»، که به معنای ذات شخص هستند. پس گاهی این دو کلمه دارای معانی متفاوت و گاهی نیز به معنای یکسانی هستند.
خوب است از این مطلب دانست که معنای کلمات با توجه به سیاقشان مشخص میشود. چه بسا کلمهای در یک سیاق، دارای معنایی باشد. اما در سیاقی دیگر، معنای دیگری داشته باشد. مثلا کلمهی «قرية» گاهی به مسکن اطلاق میشود و گاهی به کسانی اطلاق میشود که در مسکنها، ساکنند. مثلا در آیهای که الله سُبْحَانَهُوَتَعَالَىٰ در مورد ملائکهای صحبت میکند که نزد ابراهیم عَلَيْهِالسَّلَام آمدند، فرمود: {إِنَّا مُهْلِكُو أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَةِ} [عنكبوت: ۳۱]: (یقینا ما اهل این قریه را هلاک خواهیم کرد)، که مراد از قریه در اینجا همان مساکن و خانههاست.
اما در آیهی دیگری که میفرماید: {وَإِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًا شَدِيدًا} [إسراء: ٥٨]: (و هیچ قریهای نیست؛ مگر اینکه پیش از روز قیامت، ما آنان را هلاک خواهیم کرد، یا به عذاب شدیدی عذابشان میکنیم). منظور از قریه، اهالی و مردمان ساکن در آن است. در آیهی: {أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا} [بقره: ٢٥٩]: (یا همانند آن کس که بر قریهای گذشت، درحالی که سقفهای آن فرو ریخته بود)، منظور از قریه، خانهها و مساکن است. اما در آیهی: {وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا} [يوسف: ٨٢]: (و از قریهای که در آن بودیم بپرس)، منظور از آن، ساکنان قریه است.
پس مهم اینکه معنای کلمات با توجه به سیاق و بر حسب «مضاف الیه»، مشخص میشود. با این قاعدهی مهم و مفید معلوم میشود که قول بسیاری از اهل علم مبنی بر اینکه در قرآن، مَجاز وجود ندارد و هر کلمهای که در قرآن آمده، حقیقی است، صحیح میباشد. زیرا حقیقی آن است که سیاق کلام با هر صیغهای که باشد، بر آن دلالت دارد. در این صورت، بطلان سخن کسانی که میگویند در قرآن مَجاز وجود دارد، برایمان آشکار میشود.
در این خصوص اهل علم نوشته و توضیح دادهاند. یکی از روشنترین دلایلی که این قول را درست و صحیح نشان میدهد این است: یکی از علامتهای مجاز این است که نفی کردنش صحیح است. بدین معنا که میتوانی آن را انکار کنی و بگویی: این، این نیست. به هیچ وجه امکان ندارد چنین چیزی در قرآن وجود داشته باشد. بنا بر این کسی حق این را ندارد که چیزی را که الله سُبْحَانَهُوَتَعَالَىٰ در قرآن ذکر کرده، انکار کند.
***