یکشنبه 3 شوال 1447
۲ فروردین ۱۴۰۵
22 مارس 2026

رساله‌ای در خصوص تاویل «تقرب» بنده به پروردگارش

رساله

بسم الله الرحمن الرحیم

از محمد بن صالح عثیمین به برادر بزرگوارش شیخ …. حفظه الله تعالی.

السلام علیکم ورحمة الله و برکاته

و بعد:

امروز نامه‌ی شما به دستم رسیده و از مضمون آن آگاه شدم. همچنین نامه‌تان دارای ملاحظه‌ای از جانب شما بر سخن وجود داشت که متعلق به حدیث قدسی است که رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم از پروردگارش تبارک و تعالی نقل می‌فرماید که فرمودند: «کسی که یک وجب به سوی من بیاید، من یک ذراع[۱] به او نزدیک می‌شوم، و کسی که به من یک ذراع نزدیک شود، من یک باع[۲] به او نزدیک می‌شود، و کسی که قدم زنان به من نزدیک شود، من شتابان به سوی او می‌روم»، و در اثبات صفت هروله برای الله سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ اشکالی نزد شما وجود داشت.

ای محبّ: می‌دانی که در این حدیث، الله تعالی از خود خبر داده است، و پیامبرش صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم که امین بر وحی، و ابلاغ کننده‌ی رسالتش است، به کامل‌ترین وجه از او نقل کرده، و امنای امت، یعنی صحابه و تابعین و ائمه‌ی امت، شامل اهل حدیث و فقه، آن را از او صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم روایت کرده و آن را قبول نموده‌اند.

همچنین ای محبّ: می‌دانی که الله تبارک و تعالی به خود و دیگران از هر کسی آگاه‌تر است: {وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ}[۳]، یعنی: {و الله می‌داند و شما نمی‌دانید}، و می‌فرماید: {قُلْ أَأَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ}[۴]، یعنی: {بگو آیا شما آگاه‌ترید یا الله}.

و می‌دانید ای محبّ: الله متعال فقط به این خاطر به بندگانش، اسماء و صفات و افعال و احکامش را آموخته است که حق را برای آنها بیان کرده باشد تا گمراه نشوند: {يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ}[۵]، یعنی: {الله برای شما بیان کرده است تا گمراه نشوید، و الله به همه چیز آگاه‌است}.

و می‌دانی ای محبّ: هیچ کس از الله نیکو سخن‌تر و راستگوتر نیست، و کلام او سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ در بالاترین مراتب فصاحت و بیان است.

او سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ است که در مورد خود می‌گوید: «هر کس آهسته به سویم بیاید، شتابان به سویش می‌روم». بنا بر این بعد از چیزی که دانستی، از صفتی که الله تعالی برای خود اثبات نموده احساس ترس نکن، و بدان وقتی این را نفی کردی که الله تعالی شتابان[۶] حرکت می‌کند، مضمون این نفی چنین خواهد بود که: الله شتابان حرکت نمی‌کند، و در این نفی، چیزهایی وجود دارد که خود از آن آگاهی.

همه می‌دانیم که سلف ایمان دارند که الله تعالی در روز قیامت برای قضاوت بین بندگانش به صورت حقیقی و بر وجهی که شایسته‌ی او تعالی است، خواهد آمد[۷]؛ چنان که کتاب الله تعالی بر این مسئله دلالت دارد، و در این حدیث قدسی چیزی جز این نیست که آمدن او به صورت شتابان به سوی کسی خواهد بود که به سوی الله آهسته می‌رود. پس کسی که صفت آمدنِ حقیقی را برای الله اثبات می‌کند، برایش مشکل نخواهد بود كه گونه‌ای از این آمدن را به صورت شتابان و بر وجهی که شایسته‌ی او تعالی است، اثبات نماید. چه مانعی وجود دارد از اینکه ایمان داشته باشیم الله تعالی به صورت شتابان خواهد آمد، در حالی که الله تعالی خود این را فرموده است، و او سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ هر چه بخواهد می‌کند، و هیچ چیز همانند او نیست و او شنوای بیناست.

همچنین، در شتابان آمدن الله بر وجهی که شایسته‌ی اوست و بدون تعیین کیفیت و بدون تمثیل آن، چیزی که دال بر نقص باشد، وجود ندارد، که گفته شود: این ظاهر کلام نیست، بکله فعلی از افعال اوست که هر گونه بخواهد آن را انجام می‌دهد. به همین خاطر نه در کلام الله تعالی چیزی در مورد آن آمده و نه در کلام رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم چیزی وجود دارد که آن را از معنایش خارج نماید. چنان که در حدیث قدسی آمده است: «الله تعالی روز قیامت می‌گوید: ای فرزند آدم، مریض شدم و به عیادتم نیامدی»، الی آخر حدیث.[۸]

اما اینکه فرمودید: «از صحابه و تابعین چیز نیافتم که ذکری از این صفت کرده باشند»: یعنی صفت «هروله: شتابان آمدن»، از شما بزرگوار پنهان نیست که اثبات این صفت برای الله تعالی به وسیله‌ی خبر او تعالی، از خود آمده که فرموده: «شتابان به سوی او می‌روم»، و نیز امین وحیش، رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم در آنچه از پروردگارش نقل کرده، آمده، و همچنین صحابه در نقل از رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم و تابعین از صحابه رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُم و همچنین ائمه‌ی بعد تا به امروز، آن را نقل کرده و همگی در مورد الله چنین گفته‌اند: «شتابان به سوی او می‌روم».

الحمدلله این سخن در کلام الله در حدیث قدسی، و در کلام پیامبرش صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم و در کلام صحابه و تابعین و ائمه‌ی بعد از آنها، هم از لحاظ روایت و هم از لحاظ درایت، نقل شده است.

همچنین بر شما بزرگوار مخفی نیست که قاعده‌ی عام نزد سلف این است که نصوص صفات بر ظاهر خود و آن گونه که شایسته‌ی باری تعالی است، و بدون بیان کیفیت، جریان می‌یابد؛ چنان که این مقوله از آنها مشهور است: «آنها را چنان که آمده‌اند، بدون تعیین کیفیت و چگونگی‌شان، بپذیرید»، و این قاعده بر تک تک نصوص اگر چه که به عینه هم نصی را نام نبرده باشند، اجرا می‌شود، و امکان ندارد که حتی یک نصّ را نیز از این قاعده خارج کنیم مگر اینکه از خودِ سلف دلیل داشته باشیم، و اگر بگوییم: لازم است که هر نصی را جداگانه ذکر کرده باشند، دیگر فایده‌ای برای این قاعده باقی نمی‌ماند. از آن جمله همین حدیث است که می‌خواهیم در موردش سخن بگوییم. ظاهر این حدیث، شتابان آمدن الله را ثابت می‌کند، و این ظاهر نسبت به الله ممنوع نیست، زیرا متضمن هیچ نقصی برای الله تعالی نیست و به همین خاطر، تحت قاعده‌ی مذکور وارد می‌شود. پس به صورت حقیقی برای الله اثبات شده و نسبت به اوهام باطلی مثل تمثیل و بیان کیفیتش مورد محافظت قرار می‌گیرد.

همچنین بر شما پوشیده نیست که در این حدیث چیزی که دال بر مشاکله[۹] باشد وجود ندارد؛ زیرا تا جایی که بنده فهمیدم، اشکالی که شما گرفته‌اید در مورد مجرّد آمدن الله تعالی نیست، بلکه در مورد اثبات شتابان آمدن او تعالی است، و شتابان آمدن در حدیث، فقط در مورد آمدن الله تعالی است. اما در مورد آمدن مخلوق، فرمود: «کسی که آهسته به سوی من بیاید»، و فرق بین مطلقِ راه رفتن و شتابان راه رفتن، آشکار است، و این گونه، مشاکله‌ای باقی نمی‌ماند.

نکته‌ی دیگر اینکه نزد کسانی که قائل به مشاکله هستند، یکی از طرفین آن، حقیقی و دیگری غیر حقیقی است. اما برای بیان یک شکل بودن، از همان لفظ استفاده شده است.

همچنین گشودن باب مشاکله، باعث بروز مشکلات دیگری خواهد شد. آیا نمی‌بینی کسانی که قائل به مشاکله هستند، به خاطر آن صفاتی را منکر شده‌اند که اهل سنت و سلف آن را اثبات کرده‌اند:

مثلا گفته‌اند: استهزائی که الله تعالی از آن در مورد خودش در این آیه خبر می‌دهد: {اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ}[۱۰]، یعنی: {الله آنها را به استهزا می‌گیرد}، مشاکله است.

و می‌گویند: خدعه‌ای که الله تعالی از آن در مورد خودش در این آیه خبر می‌دهد: {وَهُوَ خَادِعُهُمْ}[۱۱]، یعنی: {و او آنها را فریب می‌دهد}، مشاکله است.

و می‌گویند: مکری که الله تعالی از آن در مورد خودش در این آیه خبر می‌دهد: {وَيَمْكُرُ اللَّهُ}[۱۲]، یعنی: {و الله مکر می‌کند}، مشاکله است.

و می‌گویند: کیدی که الله تعالی از آن در مورد خودش در این آیه خبر می‌دهد: {وَأَكِيدُ كَيْدًا}[۱۳]، یعنی: {و من نیز کیدی به کار می‌برم}، مشاکله است.

و می‌گویند: رضایتی که الله تعالی از آن در مورد خودش در این آیه خبر می‌دهد: {رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ}[۱۴]، یعنی: {الله از آنها راضی شد}، مشاکله است… و دیگر مسائلی که ذکر کرده و به خاطر آن حقیقت آنچه که الله خود را به آن وصف کرده، نفی کرده‌اند.

و شاید شما بزگوار به آنچه من در مورد قول دوم در تفسیر حدیث نوشته‌ام، مراجعه فرموده‌اید، که این قول، قول گروهی از مردم است. علتی که در این قسمت نزد من وجود دارد، مشاکله نیست، زیرا از نظر من مشاکله را علت دانستن، در را به روی چیزهایی باز می‌کند که امکان دفع آنها نیست، و بر اساس آنچه که کمی پیشتر عنوان کردم، چنان که بعد از تامل، معلوم می‌شود، این است که مشاکله‌ای در حدیث وجود ندارد.

اما آنچه که با بزرگواری بر این سخنم که گفته‌ام: «حدیث از باب مثال عنوان می‌شود و معنایش این می‌شود که هر کس در عبادتی که نیاز به راه رفتن دارد، به سوی من بیاید»، از دو جهت به عنوان ملاحظه بیان کرده‌اید:

اول: لفظ «مَن» از صیغه‌های عموم است.

دوم: تفسیر و تاویل غیر منضبط است.

بر شما پوشیده نیست که لفظ «مَن» و دیگر اسم‌های موصول یا شرط، در مورد افرادی عام است که صله یا فعل شرط بر آنها دلالت می‌دهند. وقتی گفتی: (مَن أخبرنی بقدوم فلان فله کذا: کسی که مرا از آمدن فلانی آگاه کند فلان چیز برای او)، این در مورد همه‌ی افرادی که شما را از آمدن آن شخص با خبر کنند، عمومیت دارد. اما شامل کسی که شما را از آمدن کسی دیگر با خبر کند، یا در مورد آن شخص خبری غیر از آمدنش به شما بدهد، نمی‌شود. این فرموده‌ی الله تعالی: «کسی که آهسته به سوی من بیاید»، نیز در مورد همه‌ی افرادی که به سوی او بروند، عام است، و شامل کسانی که بدون آهسته راه رفتن به سوی او می‌روند، نمی‌شود. پس وقتی گفتیم معنای حدیث چنین است: «کسی که با عبادتی به سوی من بیاید که مستلزم راه رفتن است»، لفظ «مَن» را از عموم خود که شامل همه‌ی کسانی می‌شوند با راه رفتن، به سوی الله می‌روند، می‌شود، و راه رفتن به سوی الله فقط در مورد عبادتی است که نیازمند راه رفتن است، تا این گونه، راه رفتن به سوی الله، محقق شود.

بعد از بیان این سخنان، معلوم می‌شود تفسیری که ذکر کرده‌ام منضبط بوده و دورتر از آن است که اهل تاویل که خصوم ما هستند، در صفاتی که آنها را تاویل می‌کنند ما را ملزم به موافقت یا مداهنه با خودشان کنند. زیرا من حدیث را بر حقیقت خود و آن گونه که شایسته‌ی الله تعالی است، بدون تعیین کیفیت و تمثیل آن، باقی گذاشته‌ام.

همچنین، انسان در دل خود خوف و ترس دارد از اینکه الله تعالی را در حالی ملاقات کند که معتقد است: «الله تعالی شتابان نمی‌آید»، و این را زمانی بگوید که الله تعالی این صفت را برای خود اثبات نموده و در مورد خود فرموده است: {وَيَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ}[۱۵]، یعنی: {و الله هر چه بخواهد انجام می‌دهد}.

همچنین، بنده در این مسئله تامل کرده‌ام. هر بار که خواسته‌ام در مورد این حدیث، هم نظر با گروهی از مردم باشم، چنین ترسیدم که در مورد کلام الله عز و جل چیزی بگویم که به آن علم ندارم، و باقی ماندن بر آنچه که ظاهر حدیث بر آن دلالت دارد را ترجيح دادم، همراه با تنزیه الله تعالی از همانندی با مخلوقات که شایسته‌ی او نیست، و نیز همراه با دست کشیدن از بیان چگونگی صفاتش، و اين برای سالم ماندن عقیده‌ام بهتر، و برایم از تکلّف دورتر است، و الله هیچ کس را بیش از توانش مکلف نفرموده است.

همچنین از شما بزرگوار به خاطر فرستادن کلام شیخ الاسلام ابن تیمیه در نقض کلام رازی تشکر می‌کنم. این بهترین تحفه است.

همچنین فضیلت شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُ‌الله از تحقیق در منقول و معقول بر شما بزرگوار پوشیده نیست که باعث شده کلامش دارای اثر در مردم بوده و مقبول واقع شود. الله او را غرق رحمتش کند و از جانب اسلام و مسلمانان به او جزای خیر دهد.

اما این نیز بر شما پوشیده نیست که غالب کلامی که از ایشان نقل فرمودید، فقط در مورد مسئله‌ی تقرّب است، زیرا او لفظ مساحت را ذکر کرده و با این حال باز هم شیخ رَحِمَهُ‌الله آن را با تردید ذکر کرده. چنان که گفته:

«ظاهر لفظ در تقرب بنده به پروردگارش، یا تقرّب به صورت مساحتی است یا خیر. اگر باشد، اگر ظاهر لفظ این است، یا ممکن است و یا غیر ممکن. اگر ممکن باشد، حالت دیگر نیز ممکن است و در آن چیزی که مخالف با ظاهر باشد، نیست، و اگر ممکن نباشد، پس یکی از آشکارترین چیزها، آگاهی انسان از خود و از تلاش خود است. ممکن است این معنا برای مخاطب ایجاد شود که او خودش به الله نزدیک شود، و این گونه بفهمد که قرب پروردگارش نیز از همین جنس است. به این صورت، برداشت دیگر نیز واضح خواهد بود. پس ظاهر خطاب، معنای ممتنع نیست، بلکه ظاهرش، معنای به حق است، و واضح است که ظاهر خطاب این نیست که بنده با حرکت بدنش به اندازه‌ی یک وجب و و یک ذراع و آهسته و شتابان، به الله نزدیک می‌شود. ولی می‌شود گفت که عدم ظهور این تصور به خاطر قرینه‌ی حسّی عقلی است؛ این گونه که بنده می‌داند تقرّبش به این صورت نیست، و این مانع نمی‌شود که ظاهر لفظ، متروک باشد. بنا بر این گفته می‌شود این قرینه‌ی حسی که ظاهر است، بلیغ‌تر از قرینه‌ی لفظی است؛ پس به معنی خطاب با آنچه است که با آن ظاهر است، نه با آنچه که بدون آن ظاهر است». پایان کلام ابن تیمیه.

مشاهده می‌فرمایید که شیخ رَحِمَهُ‌الله تعالی امر را بین اینکه تقربِ مساحتی ظاهر لفظ باشد یا خیر، متردد قرار داده، و اینکه اگر ظاهرِ لفظ باشد، یا ممکن است یا خیر، و اگر ممکن باشد، آن دیگری نیز ممکن است، و اگر ممکن نباشد، دیگری نیز از جنسِ همان است و امکان ندارد که غیر ممکن، به خاطر ممتنع بودنش، ظاهر خطاب باشد. یعنی وقتی گفتیم: نزدیک شدن بنده به پروردگارش به صورت مساحتی (یعنی با وجب و ذراع) غیر ممکن است، تقرب یافتن الله تعالی با ذراع و باع نیز غیر ممکن است، و وقتی غیر ممکن باشد، نمی‌شود که ظاهر خطاب باشد؛ زیرا امکان ندارد که ظاهر کلام الله تعالی، امری محال باشد.

اما آنجا که گفت: «و واضح است که ظاهر خطاب این نیست که بنده با حرکت بدنش به اندازه‌ی یک وجب و و یک ذراع و آهسته و شتابان، به الله نزدیک می‌شود»، ممکن است گفته شود: چه چیزی مانع از این می‌شود؟ زیرا بنده با حرکت قلب و حرکت بدنش به پروردگارش نزدیک می‌شود، و به همین خاطر است که می‌گویند: قلب‌ها بسیار پر رفت و آمد هستند؛ قلبیست که حول عرش می‌چرخد، و قلبی نیز دور چیزهای بی ارزش می‌گردد، و حرکت قلب و احساس نزدیکی بنده به پروردگار با قلب خود، امری واضح است. همچنین حرکت کردن بنده با بدنش برای نزدیک شدن به الله، چه اینکه آن حرکت، خودش عبادت باشد، یا با آن حرکت به سوی عبادت برود، هم امری معلوم و واضح است. آیا این فرموده‌ی الله در شان موسی علیه السلام را ندیدی که می‌فرماید: {وَنَادَيْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا}[۱۶]، یعنی: {و از جانب راستِ کوه طور او را ندا دادیم، و رازگویان او را به خود نزدیک ساختیم}. ابن کثیر رَحِمَهُ‌الله می‌گوید: «الله تعالی با او سخن گفته و او را ندا داد، و او را نزدیک ساخته و با او نجوا کرد».

همچنین بر مقام شما مخفی نیست آنچه را که امام احمد و ابن حبان و حاکم از حدیث ابوهریره رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُ روایت کرده‌اند که رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم فرمود: «الله تعالی نزد اهل آسمان به کسانی که در صحرای عرفات هستند، مباهات می‌ورزد؛ به آنها می‌گوید: بنگرید بندگانم را که ژولیده و خاک آلوده[۱۷] به سوی من آمده‌اند»، و نیز حدیثی که احمد و مسلم از حدیث عائشه رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهَاروایت می‌کنند که رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم فرمودند: «هیچ روزی بیشتر از روز عرفه نیست که در آن، الله بندگانش را از آتش نجات دهد، و او نزدیک شده و سپس به آنها مباهات می‌ورزد، و می‌گوید: اینها چه می‌خواهند؟»، و نزدیک شدن او جل و علا چنان که می‌دانید، منافاتی با علوّ او تعالی ندارد. شیخ الاسلام ابن تیمیه در مجموع الفتاوی که توسط ابن قاسم جمع آوری شده، در مجلد ۵ صفحه ۴۶۰ می‌گوید: «و اصل این مسئله این است که نزدیک شدن او تعالی به برخی از مخلوقات مستلزم این نیست که عرش از ذات او تعالی خالی شود. بلکه او فوق عرش بوده و هر گونه که بخواهد به مخلوقاتش نزدیک می‌شود؛ چنان که عده‌ای از سلف چنین گفته‌اند، و این همانند نزدیک شدن او به موسی در زمانی است که از درخت با او سخن گفت»، تا جایی که در صفحه ۴۶۴ ادامه می‌دهد: «و وقتی که ندا دهند، الله تعالی، پروردگار عالمیان باشد، و او را از موضعی معین ندا داده و او را به خود نزدیک گرداند، دال بر گفتاری است که سلف در مورد قرب و نزدیکی او نسبت به موسی علیه السلام می‌گویند؛ با اینکه این قرب، از پایین‌تر از آسمان بود»، تا صفحه ۴۶۵ که می‌گوید: «و نزدیکی او به بندگان با تقرب جستن آنها با اعمالی است که همه‌ی آن کسانی که می‌گویند: الله بالای عرش است، با آن به الله تقرب می‌جویند؛ فرقی نمی‌کند که همراه با آن اعتقاد، بگویند: افعال اختیاری با او برپا می‌شود، یا چنین نگویند. اما کسانی که آن را انکار می‌کنند، برخی از آنها قرب بندگان را چنین تشبیه می‌کنند که از برخی وجوه به او تقرب جسته و با او مشابهت دارند، و این گونه، به او نزدیک هستند. این تفسیرِ ابوحامد غزالی و متفلسفه است. برخی دیگر، قرب بندگان به پروردگار را به وسیله‌ی طاعاتشان، و قرب الله به بندگان را به وسیله‌ی ثواب دادن به طاعات آنها تفسیر می‌کنند، که این تفسیرِ جمهور جهمیه است. زیرا نزد آنها نه قربی وجود دارد و نه تقریب. از جمله چیزهایی که در معانی قرب وارد می‌شود – و در میان هیچ یک از فِرَق کسی آن را انکار نکرده – قرب معروف و معبود به قلب‌های عارفانِ عابد است. زیرا هر کسی که چیزی را دوست داشته باشد، باید آن را بشناسد، و به قلبش نزدیک شود، و کسی که با او بغض دارد، از قلبش نیز دور می‌شود»، تا آنجا که در صفحه‌ی ۴۶۶ می‌گوید: «و کسانی که اثبات می‌کنند الله بندگانش را به خود نزدیک می‌کند، این همان قول معروف سلف و ائمه‌ی اهل سنت، و همچنین قول اشعری و دیگر کُلّابیه است. زیرا آنها نیز قرب بندگان به ذات الهی را اثبات می‌کنند»، تا می‌گوید: «اما نزدیک شدن او و تقرب جستنش به برخی بندگان را کسانی اثبات می‌کنند که قیام افعال اختیاری و آمدنش در روز قیامت و نزولش و قرار گرفتنش بر عرش را اثبات می‌کنند، و این مذهب ائمه‌ی سلف و ائمه‌ی مشهور اسلام و اهل حدیث است و به تواتر از آنها به نقل رسیده است، و اولین کسانی که این را انکار کردند، جهمیه و کسانی از معتزله بودند که در این قول با آنها موافق هستند».

همچنین در مجلد ۶ صفحه ۳۱ می‌گوید: «اما عموم مسلمانان و سلف امت و اهل سنت از همه‌ی طوایف به آن اقرار دارند. بر این اساس، بنده با حرکت روح و بدنش به پروردگارش نزدیک می‌شود، و همچنین نزدیک شدن این دو – یعنی روح و جسم – به اماکن مشرفه را نیز اثبات می‌کنند، و دگرگونی روح و بدن را از حالتی به حالت دیگر نیز اثبات می‌کنند.

اول: مثل معراج پیامبر صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم، و عروج روح بنده به سوی پروردگارش، و نزدیکی به پروردگار در حالت سجود و غیره…

دوم: مثل حج خانه‌ی الله و قصد مساجد کردن و غیره…

سوم: مثل ذکر کردن و دعا و محبت و عبادت پروردگار، در خانه. اما همچنین در مورد این دو به قرب روح به الله نیز اقرار می‌کنند که این گونه، بین همه‌ی انواع، جمع می‌بندند».

همچنین در مجلد ۶ صفحه ۱۳ می‌گوید: «وقتی قرب بندگان به او و قرب او به بندگان نزد جماهیر سلف و اتباعشان مثل اهل حدیث و فقها و همچنین صوفیه و اهل کلام، ممتنع نیست، پس واجب نیست هر نصی که در آن قرب ذکر شده از این جهت که قرب بر او ممتنع است، تاویل شود، و همچنین از جواز قرب بر او، چنین لازم نمی‌آید که در هر موضعی که ذکر قرب به میان آمده، منظور قرب او تعالی با نفس خود باشد. بلکه این از امور جائز باقی می‌ماند و در نصی که آمده نظر کرده می‌شود. اگر بر این معنا دلالت داشت، بر آن حمل می‌شود، و اگر بر آن یکی دلالت داشت، بر آن حمل می‌شود، و این مثل همان چیزی است که قبلا در باب إتیان و مجیء – هر دو به معنی آمدن – ذکر شد».

چیزهایی که در این کلام در تقریر تقرب بنده با حرکت روح و بدنش به پروردگارش آمده، و اینکه قرب بندگان به او و قرب او به بندگان، نزد جماهیر سلف و اتباعشان ممتنع نیست، مخالف با آن چیزی است که در کتاب “نقض التاسیس” در رد بر رازی نوشته، و بر این اساس، شیخ رَحِمَهُ‌الله در مورد این مسئله دارای دو قول است. اما کدام یک از آنها را می‌شود گفت نزد او ارجح است؟

می‌شود گفت: به نظر می‌رسد که دومی ارجح باشد، زیرا در آن زیادت وجود دارد، و چون آن را با جزم بیان کرده، بر خلاف قول اولی که آن را با تردید ذکر کرده است. والله اعلم.

خلاصه‌ی سخن اینکه: به باور بنده، ابقای نص بر ظاهرش، اولی و اسلم است، و اگر کسی به خاطر ظهور قرینه نزد خود، آن را تاویل کند، راه برای او به خاطر احتمالی که در مساله وجود دارد، باز است، و الله تعالی مراقب بر هر گفته و گوینده‌ای است. پس از الله تعالی توفیق و هدایت را به آنچه دوست دارد و راضی است، خواستاریم. او جواد و کریم است. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


[۱] – ذراع: در مقیاس، از نوک انگشت وسط تا آرنج گفته می‌شود و طولی بین ۵۰ تا ۷۰ سانتی متر دارد.

[۲] – در عربی، به اندازه‌ی طول دو دست هنگامی که از هم باز شوند، باع گفته می‌شود.

[۳] – سوره بقره، آیه «۲۱۶».

[۴] – سوره بقره، آیه «۱۴۰».

[۵] – سوره نساء، آیه «۱۷۶».

[۶] – شتابان، ترجمه‌ی کلمه‌ی «هَروَلَة» است.

[۷] – اشاره به صفت «إتیان» یعنی آمدن برای الله تعالی.

[۸] – حدیث قبلا بیان شد که در ادامه، الله تعالی چنین تعلیل می‌فرماید: «بنده‌ام مریض شد و او را عیادت نکردی»

[۹] – به معنی هم شکلی و مشابهت.

[۱۰] – سوره بقره، آیه «۱۵».

[۱۱] – سوره نساء، آیه «۱۴۲».

[۱۲] – سوره أنفال، آیه «۳۰».

[۱۳] – سوره طارق، آیه «۱۶».

[۱۴] – سوره مائده، آیه «۱۱۹».

[۱۵] – سوره إبراهیم، آیه «۲۷».

[۱۶] – سوره مریم، آیه «۵۲».

[۱۷] – ژولیده و خاک آلوده: منظور این است که از راه‌های دور و دراز به سوی من آمده‌اند، به طوری که به خاطر طول سفر، ژولیده و خاک آلوده شده‌اند.

این صفحه را به اشتراک بگذارید

مشاهده‌ی اصل متن عربی

رسالة
بسم الله الرحمن الرحيم
من محمد الصالح العثيمين إلى أخيه المكرم الشيخ . . . حفظه الله تعالى ، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته .

وبعد : ففي هذا اليوم وصل إلي كتابكم ، وقد فهمت ما فيه ، وقد تضمن ملاحظة فضيلتكم على كلامي فيما يتعلق بالحديث القدسي الذي رواه النبي صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عن ربه تبارك وتعالى ، أنه قال : « من تقرب مني شبرا تقربت منه ذراعا ، ومن تقرب مني ذراعا تقربت منه باعا ، ومن أتاني يمشي أتيته هرولة » . وكان في إثبات الهرولة لله تعالى إشكال عندكم .
فيا محب : تعلم أن هذا الحديث أخبر الله تعالى به عن نفسه ، ونقله عنه أمينه على وحيه ورسوله إلى عباده ، ومبلغ رسالته على الوجه الأتم ، ونقله عن هذا الرسول أمناء أمته من الصحابة والتابعين ، وأئمة الأمة من أهل الحديث والفقه ، وتلقته الأمة بالقبول .
وتعلم يا محب : أن الله – تبارك وتعالى – أعلم بنفسه وبغيره : { وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ } ، { قُلْ أَأَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ }
وتعلم يا محب : أن الله تعالى لم يطلع خلقه على ما علمه إياهم من أسمائه وصفاته وأفعاله وأحكامه ، إلا ليبين لهم الحق حتى لا يضلوا : { يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ } .
وتعلم يا محب : أنه لا أحد أحسن من الله حديثا ولا أصدق منه قيلا ، وأن كلامه جل وعلا في أعلى غاية الفصاحة والبيان .
وقد قال سبحانه عن نفسه : « من أتاني يمشي أتيته هرولة » . فلا تستوحش يا أخي من شيء أثبته الله تعالى لنفسه بعد أن علمت ما سبق ، واعلم أنك إذا نفيت أن الله تعالى يأتي هرولة فسيكون مضمون هذا النفي صحة أن يقال : إن الله لا يأتي هرولة . وفي هذا ما فيه .
ومن المعلوم أن السلف يؤمنون بأن الله تعالى يأتي إتيانا حقيقيا للفصل بين عباده يوم القيامة على الوجه اللائق به ، كما دل على ذلك كتاب الله تعالى ، وليس في هذا الحديث القدسي إلا أن إتيانه يكون هرولة لمن أتاه يمشي فمن أثبت إتيان الله تعالى ، حقيقة لم يشكل عليه أن يكون شيء من هذا الإتيان بصفة الهرولة على الوجه اللائق به . وأي مانع يمنع من أن نؤمن بأن الله تعالى يأتي هرولة ، وقد أخبر الله تعالى به عن نفسه وهو سبحانه وتعالى يفعل ما يشاء ، وليس كمثله شيء وهو السميع البصير .
وليس في إتيان الله تعالى هرولة على الوجه اللائق به بدون تكييف ولا تمثيل شيء من النقص ، حتى يقال : إنه ليس ظاهر الكلام ، بل هو فعل من أفعاله يفعله كيف يشاء ، ولهذا لم يأت في كلام الله تعالى عنه ، ولا في كلام رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ما يصرفه عن ذلك كما أتى في الحديث القدسي : « إن الله تعالى يقول يوم القيامة : يا ابن آدم مرضت فلم تعدني » . الحديث .
وأما قول فضيلتكم : “لم أجد عن الصحابة والتابعين ذكر لإثبات هذه الصفة” أي الهرولة ، فإن فضيلتكم لا يخفى عليه أن هذه الصفة جاء إثباتها لله تعالى فيما أخبر الله به نفسه عن نفسه ” أتيته هرولة ” ، وفيما نقله عنه أمينه على وحيه ورسوله إلى من أرسله إليهم من خلقه ، وفيما رواه الصحابة عن رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، وفيما رواه التابعون عن الصحابة ، وفيما رواه أئمة الأمة بعدهم إلى عصرنا هذا ، كلهم يقولون عن الله : ” أتيته هرولة ” .
فقد ذكرت في كلام الله في الحديث القدسي ، وفي كلام رسوله ، وفي كلام الصحابة ، وفي كلام التابعين ، وفي كلام الأئمة بعدهم رواية ودراية نقلا وقبولا ، ولله الحمد .
ولا يخفى على فضيلتكم القاعدة العامة عند السلف من أن نصوص الصفات تجري على ظاهرها اللائق بالله تعالى بلا كيف ؛ كما اشتهر عنهم قولهم : “أمروها كما جاءت بلا كيف” . وهذه القاعدة تجري على كل فرد من أفراد النصوص ، وإن لم ينصوا عليه بعينه ، ولا يمكننا أن نخرج عنها نصا واحدا إلا بدليل عن السلف أنفسهم ، ولو قلنا : إنه لا بد أن ينصوا على كل نص بعينه لم يكن لهذه القاعدة فائدة . ومن ذلك هذا الحديث الذي نحن بصدد الكلام عليه ، فإن ظاهره ثبوت إتيان الله تعالى هرولة ، وهذا الظاهر ليس ممتنعا على الله عز وجل ؛ لأنه لا يتضمن نقصا فيكون داخلا في القاعدة المذكورة ، فيثبت لله تعالى حقيقة ، ويصان عن الأوهام الباطلة من التمثيل والتكييف .
ولا يخفى على فضيلتكم أن هذا الحديث ليس فيه شيء من المشاكلة ؛ فإن الإشكال عندكم فيما ظهر لي ليس في مجرد الإتيان ، ولكن في إثبات الهرولة . والهرولة إنما ذكرت في الحديث في إتيان الله تعالى فقط . أما في إتيان المخلوق فقال : ” من أتاني يمشي ” والفرق بين مطلق المشي والهرولة ظاهر وحينئذ فلا مشاكلة .
ثم إن المشاكلة عند من قال بها تكون في أحد الطرفين حقيقة ، وفي الثاني غير حقيقة ، لكن ذكرت بلفظه للتشاكل .
ثم إن فتح باب المشاكلة ينفتح به إشكالات ، ألا ترى أن الذاهبين لذلك أنكروا من أجله صفات يثبتها السلف أهل السنة :
فقالوا : إن الاستهزاء الذي أخبر الله عنه نفسه في قوله : { اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ } من المشاكلة .
وقالوا : إن الخداع الذي أخبر الله به عن نفسه في قوله : { وَهُوَ خَادِعُهُمْ } من المشاكلة .
وقالوا : إن المكر الذي أخبر الله به عن نفسه في قوله : { وَيَمْكُرُ اللَّهُ } من المشاكلة .
وقالوا : إن الكيد الذي أخبر الله به عن نفسه في قوله : { وَأَكِيدُ كَيْدًا } من المشاكلة .
وقالوا : إن الرضى الذي أخبر الله به عن نفسه في قوله : { رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ } من المشاكلة .
إلى غير هذا مما ذكروه ونفوا من أجله حقيقة ما وصف الله به نفسه من ذلك .
ولعل فضيلتكم يرجع إلى ما كتبته عن القول الثاني في تفسير الحديث ، والذي ذهب إليه بعض الناس ، فإن العلة فيه عندي غير المشاكلة ؛ لأني أرى أن التعليل بالمشاكلة تعليل ينفتح به ما لا يمكن دفعه ، كما أنه عند التأمل لا مشاكلة في الحديث لما بينته آنفا .
وأما ما تفضل به فضيلته من ملاحظة على قولي : ” إن الحديث خرج مخرج المثال فيكون المعنى من أتاني يمشي في عبادة تفتقر إلى المشي” من وجهين :
أحدها : أن لفظ (مَن) من صيغ العموم .
الثاني : أنه تفسير وتأويل لا ينضبط .
فلا يخفى على فضيلتكم أن لفظ (مَن) وغيرها من الأسماء الموصلة أو الشرطية ، عام في أفراد ما تدل عليه الصلة أو فعل الشرط فقط ، فإذا قلت : من أخبرني بقدوم فلان فله كذا ، كان عاما في جميع أفراد من يخبرك بقدومه ، لكنه لا يتناول من أخبرك بقدوم غيره ، أو من أخبرك عنه بشيء غير القدوم ، فقوله تعالى في الحديث القدسي : « من أتاني يمشي في عبادة تستلزم المشي » . لم نكن أخرجنا لفظ (مَن) عن العموم حيث جعلناها شاملة لكل فرد من أفراد من أتى الله يمشي ، وإتيان الله تعالى مشيا إنما يكون في عبادة تفتقر إلى المشي ليتحقق أنه أتى الله تعالى مشيا .
وبعد هذا يتبين أن ما قلته في التفسير منضبط غير مشكل ، وأنه أبعد عن أن يلزمنا الخصوم من أهل التأويل بموافقتهم أو مداهنتهم فيما أولوه من صفات الله عز وجل حيث أبقي الحديث على حقيقته اللائقة بالله تعالى ، من غير تكييف ولا تمثيل .
وإن الإنسان ليجد في نفسه الخوف من أن يلقى الله عز وجل ، وهو يقول : “إن الله تعالى لا يأتي هرولة” بعد أن أثبت الله ذلك لنفسه ، وسبحان من قال عن نفسه : { وَيَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ } .
ولقد تأملت هذه المسألة ، وكلما هممت أن أقول بما ذهب إليه بعض الناس في هذا الحديث ، وجدتني خائفا أن أقول في كلام الله عز وجل ما لا أعلم ، وأن بقائي على ما يدل عليه ظاهر الحديث مع تنزيه الله عز وجل عما لا يليق به من مماثلة الخلق ، ومع الكف عن تكييف صفاته أسلم في عقيدتي ، وأبعد لي عن التكلف ولا يكلف الله نفسا إلا وسعها .
وإني لأشكر فضيلتكم على ما أتحفتموني به من كلام شيخ الإسلام في نقضه كلام الرازي ، فنعم التحفة ، ونعم من أتحف بها أصلا ونقلا .
ولا يخفى على فضيلتكم ما لشيخ الإسلام ابن تيمية – رحمه الله تعالى – من التحقيق في المنقول والمعقول مما جعل كلامه – رحمه الله تعالى – له الأثر في النفوس والقبول تغمده الله برحمته وجزاه عن الإسلام والمسلمين خيرا .
لكن لا يخفى على فضيلتكم أن جل كلامه الذي نقلتم إنما هو في مسألة التقرب ؛ لأنه هو الذي ذكر بلفظ المساحة ، ومع ذلك فقد أورده الشيخ رحمه الله تعالى بذلك الترديد حيث قال :
“إما أن يكون ظاهر اللفظ في تقرب العبد إلى ربه هو تقرب بالمساحة المذكورة أو لا يكون ، فإن كان ذلك هو ظاهر اللفظ ، فإما أن يكون ممكنا أو لا يكون ، فإن كان ممكنا فالآخر أيضا ممكن ، ولا يكون في ذلك مخالفة للظاهر ، وإن لم يكن ممكنا فمن أظهر الأشياء للإنسان علمه بنفسه وسعيه ، فيكون قد ظهر للمخاطب معنى قربه بنفسه ، وقد علم أن قرب ربه إليه من جنس ذلك ، فيكون الآخر أيضا ظاهرا في الخطاب . فلا يكون ظاهر الخطاب هو المعنى الممتنع بل ظاهره هو المعنى الحق ، ومن المعلوم أنه ليس ظاهر الخطاب أن العبد يتقرب إلى الله تعالى بحركة بدنه شبرا وذراعا ومشيا وهرولة . لكن قد يقال : عدم ظهور هذا هو للقرينة الحسية العقلية ، وهو أن العبد يعلم أن تقربه ليس على هذا الوجه ، وذلك لا يمنع أن يكون ظاهر اللفظ متروكا . فيقال : هذه القرينة الحسية الظاهرة لكل أحد هي أبلغ من القرينة اللفظية ، فيكون بمعنى الخطاب ما ظهر بها لا ما ظهر بدونها ” . اهـ . المقصود منه .
فأنت ترى – حفظك الله – أن الشيخ – رحمه الله تعالى – جعل الأمر مترددا بين أن يكون التقرب بالمساحة ظاهر اللفظ أو لا يكون ، وأنه إن كان ظاهر اللفظ فإما أن يكون ممكنا أو لا يكون ، وأنه إن كان ممكنا فالآخر أيضا ممكن ، وإن لم يكن ممكنا فالآخر من جنس ذلك ، ولا يمكن أن يكون غير الممكن ظاهر الخطاب لامتناعه ، يعني أننا إذا قلنا : إن تقرب العبد إلى ربه بالمساحة (الشبر والذراع) غير ممكن ، صار تقرب الله تعالى الذراع والباع غير ممكن ، وإذا كان غير ممكن امتنع أن يكون هو ظاهر الخطاب لأنه لا يمكن أن يكون ظاهر كلام الله تعالى أمرا مستحيلا .
وأما قوله رحمه الله تعالى : “ومن المعلوم أنه ليس ظاهر الخطاب أن العبد يتقرب إلى الله تعالى بحركة بدنه شبرا وذراعا ومشيا وهرولة” . فإنه قد يقال : ما الذي يمنع ذلك فإن العبد يتقرب إلى ربه بحركة قلبه وحركة بدنه ، ولهذا يقال : القلوب جوالة ، فقلب يحوم حول العرش ، وقلب يتجول حول الحش . وحركة القلب وشعور العبد بقربه من ربه بقلبه أمر معلوم ، وكذلك حركة البدن التي يتقرب العبد بها إلى ربه بقلبه أمر معلوم ، وكذلك حركة البدن التي يتقرب العبد بها إلى ربه بكون الحركة في شأن موسى : { وَنَادَيْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا } . قال ابن كثير رحمه الله : “كلمه الله تعالى وناداه وقربه فناجاه” .
ولا يخفى على فضيلتكم ما رواه الإمام أحمد وابن حبان والحاكم من حديث أبي هريرة – رضي الله عنه – أن النبي صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قال : « إن الله يباهي بأهل عرفات أهل السماء ، فيقول لهم : انظروا إلى عباد جاءوني شعثا غبرا » . وما رواه أحمد ومسلم من حديث عائشة رضي الله عنها ، أن النبي صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قال : « ما من يوم أكثر من أن يعتق الله فيه عبدا من النار من يوم عرفة ، وإنه ليدنو ثم يباهي بهم الملائكة فيقول :ما أراد هؤلاء » . ودنوه – جل وعلا – كما يعلم فضيلتكم لا ينافي علوه تعالى ، قال شيخ الإسلام في الفتاوى : ( جمع ابن قاسم ) 46 \ 5 ) : ” وأصل هذا أن قربه سبحانه ودنوه من بعض مخلوقاته لا يستلزم أن تخلو ذاته من فوق العرش ، بل هو فوق العرش ، ويقرب من خلقه كيف يشاء ، كما قال ذلك من قاله من السلف ، وهذا كقربه إلى موسى لما كلمه من الشجرة ” . إلى أن قال 464 : ” وإذا كان المنادي هو الله رب العالمين ، وقد ناداه من موضع معين وقربه إليه دل ذلك على ما قاله السلف من قربه ودنوه من موسى عليه السلام ، مع أن هذا قرب مما دون السماء” . إلى أن قال 465 : ” وقربه من العباد بتقربهم إليه مما يقربه جميع من يقول : إنه فوق العرش ، سواء قالوا مع ذلك : إنه تقوم به الأفعال الاختيارية أم لم يقولوا .
وأما من ينكر ذلك فمنهم من يفسر قرب العباد بكونهم يقاربونه ويشابهونه من بعض الوجوه ، فيكونون قريبين منه ، وهذا تفسير أبي حامد والمتفلسفة ، ومنهم من يفسر قربهم بطاعته ، ويفسر قربه بإثابته ، وهذا تفسير جمهور الجهمية ، فإنهم ليس عندهم قرب ولا تقريب أصلا .
ومما يدخل في معاني القرب – وليس في الطوائف من ينكره – قرب المعروف والمعبود إلى قلوب العارفين والعابدين ، فإن كل من أحب شيئا فإنه لا بد أن يعرفه ، ويقرب من قلبه ، والذي يبغضه يبعد من قلبه” .
إلى أن قال 466 : “والذين يثبتون تقريبه العباد إلى ذاته هو القول المعروف للسلف والأئمة ، وهو قول الأشعري وغيره من الكلابية ، فإنهم يثبتون قرب العباد إلى ذاته” . إلى أن قال : “وأما دنوه نفسه وتقربه من بعض عباده فهذا يثبته من يثبت قيام الأفعال الاختيارية بنفسه ومجيئه يوم القيامة ، ونزوله ، واستوائه على العرش ، وهذا مذهب أئمة السلف ، وأئمة الإسلام المشهورين ، وأهل الحديث والنقل عنهم بذلك متواتر ، وأول من أنكر هذا في الإسلام الجهمية ، ومن وافقهم من المعتزلة” .
وفي ص 31 \ 6 : “لكن عموم المسلمين وسلف الأمة وأهل السنة من جميع الطوائف تقر بذلك ، فيكون العبد متقربا بحركة روحه وبدنه إلى ربه ، مع إثباتهم أيضا التقرب منهما إلى الأماكن المشرفة ، وإثباتهم أيضا تحول روحه وبدنه من حال إلى حال .
فالأول : مثل معراج النبي صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وعروج روح العبد إلى ربه ، وقربه منه في السجود وغير ذلك .
والثاني : مثل الحج إلى بيته وقصده في المساجد .
والثالث : مثل ذكره له ودعائه ومحبته وعبادته وهو في بيته ، لكن في هذين يقرون أيضا بقرب الروح أيضا إلى الله نفسه فيجمعون بين الأنواع كلها ” .
قال في ص 13 \ 6 : ” وإذا كان قرب عباده منه نفسه وقربه منهم ليس ممتنعا عند الجماهير من السلف وأتباعهم من أهل الحديث والفقهاء والصوفية وأهل الكلام لم يجب أن يتأول كل نص فيه ذكر به ، من جهة امتناع القرب عليه ، ولا يلزم من جواز القرب عليه أن يكون كل موضع ذكر فيه قربه يراد به قربه بنفسه ، بل يبقى هذا من الأمور الجائزة ، وينظر في النص الوارد فإن دل على هذا حمل عليه ، وإن دل على هذا حمل عليه ، وهذا كما تقدم في لفظ الإتيان والمجيء ” . اهـ .
ففي هذا الكلام من تقرير تقرب العبد إلى ربه بحركة روحه وبدنه ، وأن قرب العباد منه نفسه وقره منهم ليس ممتنعا عند الجماهير من السلف وأتباعهم ، ما يخالف ما ذكره في نقضه على الرازي ، وعليه فيكون للشيخ رحمه الله تعالى في هذا قولان ، ولكن أيهما أقرب أن يكون أرجح عنده ؟
قد يقال : إن الثاني أقرب أن يكون أرجح ؛ لأن فيه زيادة ، ولأنه ساقه جازما به ، بخلاف الأول فإنه كان فيه ترديد . والله أعلم .

وخلاصة القول : أن إبقاء النص على ظاهره أولى وأسلم فيما أراه ، ولو ذهب ذاهب إلى تأويله لظهور القرينة عنده في ذلك لوسعه الأمر لاحتماله . والله تعالى رقيب على قول كل قائل وقلبه . فنسأل الله تعالى الهداية والتوفيق ، لما يحب ويرضى إنه جواد كريم . والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته .

مطالب مرتبط:

۸۰ – آیا الله سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ به «مکر» توصیف می‌شود؟

الله تعالی به مکر توصیف نمی‌شود مگر به صورت مقیّد. بنا بر این به صورت مطلق به مکر توصیف نمی‌شود. از آیه‌ی مورد بحث، استدلال می‌شود که الله متعال دارای مکر است، و مکر یعنی رسیدن به حیله‌ی بزرگ‌تری برای غلبه بر خصم، طوری که احساس نکند. این صفت فقط در جایگاهی برای الله به کار می‌رود که مدح باشد.

ادامه مطلب …

نوشته‌ای در بحث نفی کیفیت صفات الله متعال

سلف، کیفیت صفات را به طور مطلق نفی نمی‌کنند. زیرا نفی مطلق کیفیت، نفی وجود است؛ چه اینکه هیچ موجودی وجود ندارد مگر اینکه دارای کیفیتی است. اما این کیفیت، گاهی معلوم و گاهی مجهول است، و کیفیت ذات الله و صفات او تعالی برای ما مجهول است، و جایز نیست برای هیچ یک از صفات الهی، تعیین کیفیت کنیم.

ادامه مطلب …

۵۸ – شخصی که می‌گوید: الله تعالی بر عرشش به روشی رمزی استوا کرده

اگر چنین شخصی در این سخن به خوبی تامل کند در می‌یابد که در قرآنِ مبین چیزی که دارای معانی رمزی باشد، وجود ندارد. زیرا رموز مخالف با روشن بودن قرآن کریم و از دلالت‌های آن به دور است. چگونه می‌شود قرآن، رمزی باشد در حالی که الله تعالی می‌فرماید: {وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى}، (یعنی: و قرآن را بر تو نازل کردیم که بیان کننده‌ی همه چیز، و هدایت است).

ادامه مطلب …

۷۳ – آیا «دهر» از اسم‌های الله است؟

«دهر» از اسم‌های الله متعال نیست، و کسی که چنین گفته، به دو علت دچار خطا شده است: (۱) اسم‌های الله سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ همه اسم‌های نیکو هستند. یعنی در بالاترین درجه‌ی نیکویی قرار دارند. پس باید مشتمل بر وصف و معنایی نیکوتر از اوصاف و معانی در دلالت این کلمه باشد، و به همین خاطر است که در میان اسم‌های الله تعالی اسم جامدی وجود ندارد، و دهر اسمی جامد است و حامل هیچ معنایی نیست جز اینکه اسمی برای اوقات است. (۲) سیاق حدیث، این را نمی‌پذیرد؛ زیرا فرمود: «من شب و روز را جابجا می‌کنم»، و شب و روز همان دهر هستند. در این صورت ممکن نیست مقلِّب همان مقلَّب باشد.

ادامه مطلب …

۸۱ – وصف الله سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ به «خیانت» و یا «خدعه»

«خیانت» به هیچ وجه به الله تعالی نسبت داده نمی‌شود. زیرا در همه حال، صفت ذمّ است؛ زیرا این کار، مکر در هنگامی است که امین دانسته شده است و این کار مذموم است. اما خداع و نیرنگ، مانند مکر است که الله تعالی هر جا مدح باشد، به آن توصیف شده و به صورت مطلق چنین وصفی به او جَلَّ‌جَلَالُهُ متعلق نمی‌شود.

ادامه مطلب …

۶۲ – آیا کسی قبل از شیخ الاسلام ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم رَحِمَهُمَاالله گفته است که معیّت، حقیقی بوده آن گونه که شایسته‌ی الله باشد؟

نمی‌دانم که کسی چنین تصریحی کرده باشد. اما آنچه اظهر است، این است که سخن گفتن در مورد این صفت، مثل سخن گفتن در مورد دیگر صفات است. آن گونه که حقیقت آن است، فهمیده می‌شود، و الله تعالی را از چیزی که شایسته‌ی او نیست، منزه می‌گرداند، چنان که صفت استواء و نزول و دیگر صفات فهمیده می‌شوند. به همین خاطر تا جایی که می‌دانم، صحابه رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُم در مورد صفت استواء و نزول، لفظ ذات را به کار نبرده‌اند. یعنی نگفته‌اند او سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ با ذات خود بر عرش استواء کرده، یا با ذات خود به آسمان دنیا نزول می‌کند.

ادامه مطلب …

کُتُب سِتّة:  شش کتاب اصلی احادیث اهل سنت و جماعت:

صحیح بخاری
صحیح مسلم
سنن ابو داود
جامع ترمذی
سنن نسائی
سنن ابن ماجه