یکی از شبهاتی که خوارج همواره مطرح میکنند، خروج عبدالله بن زبیر و حسین بن علی رَضِيَاللهُعَنْهُم است. آنها میگویند: بزرگانی بر امرای خود خروج کردهاند که زیر بار ستم نرفته و راضی به ذلت و خواری نبودهاند، که در رأس آنها، برخی صحابه مثل عبدالله بن زبیر و حسین بن علی رَضِيَاللهُعَنْهُم اجمعین هستند.
پس اگر خروج بر حکام ظالم و فاسق حرام بود، آنها بر حکام و امرای خود خروج نمیکردند.
جواب:
ما جواب این شبهه را إن شاء الله در دو قسمت خواهیم داد. قسمت اول به خروج عبدالله بن زبیر خواهیم پرداخت و در قسمت دوم، خروج حسین بن علی رَضِيَاللهُعَنْهُم أجمعین را مورد بررسی قرار میدهیم.
قسمت اول: شبههی خروج عبدالله بن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا
از چند وجه میتوان به این شبهه پاسخ داد:
اول:
به خوارج میگوییم: شما به عمل بزرگانی استدلال میکنید که ما به فضل و بزرگی آنها اقرار داریم. اما استدلال ما به سرور همهی مردم، یعنی رسول الله علیه الصلاة و السلام است. استدلال ما در مورد حرمت خروج بر حکام مسلمان ظالم و فاسق، به احادیث بسیاری است که از پیامبر علیه الصلاة و السلام روایت شده است و همهی این احادیث در نهایت صحت هستند. در مقابل، شما به عمل برخی از بزرگانی استدلال میکنید که تصور میکنید عملشان موافق با فکر و عقیدهی شماست. آیا از نظر شما در دین اسلام، قول پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به وسیلهی قول اشخاص منسوخ میگردد؟!!!
اشاره به این نکته از این جهت است که این مساله را بیان کنیم که شما خوارج وقتی از تحاکم به سوی الله و رسول سخن میگویید، در ادعای خود کاذب هستید و وقتی نص صریح در رد عقایدتان باشد، به عمل اشخاص استدلال میکنید و این نشانگر ضعف توحیدتان در پیروی از پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم است.
در حالی که ما امر شدهایم تا در هنگام اختلاف، به قرآن و سنت پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم تمسک جوییم. چرا که الله تعالی میفرماید: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْۖ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّـهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا}،[النساء: ۵۹]، یعنی: {ای مومنان! از الله اطاعت کنید و از فرستاده(ی او) فرمان ببرید و (نیز) از صاحبان امرتان؛ و هرگاه در چیزی اختلاف کردید، آن را به الله و پیامبر بازگردانید؛ اگر به الله و روز قیامت ایمان دارید. این (کار) بهتر است و سرانجام بهتری دارد}.
بنا بر این هر چیزی که مخالف قرآن و سنت باشد، چنین برخوردی با او شده و بر گویندهی آن، هر کس که میخواهد باشد، رد داده میشود. چرا که الله تعالی میفرماید: {اتَّبِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَلَا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ}،[اعراف:۳]، یعنی: {از آنچه از سوی پروردگارتان به شما نازل شده است، پیروی کنید و به جای او از دوستانِ (باطل) پیروی نکنید. چه اندک پند میگیرید!}.
از این رو اهل سنت به شخصی که سخنش را به وسیلهی قرآن و سنت رد کردهاند، احترام گذاشته و به خاطر معذور بودنش برای او قائل به تاویل میشوند. اگر جایی برای تاویل نباشد، این عذر را برایش میآورند که نص به او نرسیده است. چرا که صحابه رَضِيَاللهُعَنْهُم سخنان بهترین مردم این امت بعد از پیامبرشان یعنی ابوبکر و عمر را به خاطر مخالفت آن با صریحِ قرآن و سنت رد میکردند.
دوم:
در زمان فتنه، اخذ نصوص محکم واجب است. این حادثه نیز جزء متشابهات است در حالی که نصوص محکمی دال بر عدم خروج بر حاکم مسلمان وجود دارند.
اما خروج بر علیه حاکم یک اجتهادی فردی بوده و از جملهی متشابهات است، و فقط اهل اهواء و منحرفین هستند که به دنبال متشابهات میروند. چنان که الله تعالی میفرماید: {فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّـهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا}،[آل عمران: ۷]، یعنی: {کسانی که در دلهایشان انحراف (و میل به باطل) وجود دارد، برای فتنه انگیزی و تأویل (نادرست) آیات، در پی آیاتِ متشابه بر میآیند؛ حال آن که کسی جز الله تأویلش را نمیداند. حتی دانشمندان توانا و خبره میگویند: ما به آن ایمان داریم؛ همگی از سوی پروردگار ماست}. در حدیثی متفق علیه که ام المومنین عایشه رَضِيَاللهُعَنْهَاروایت میکند آمده که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم پس از قرائت این آیه، فرمودند: «هر وقت کسانی را دیدی که به دنبال متشابهات قرآن هستند، بدان که اینها همان کسانیند که الله تعالی آنها را معرفی میکند. پس از آنها بر حذر باشید».
بنا بر این هر وقت کسانی را دیدید که به دنبال خروج بر حاکم مسلمان هستند؛ هر چند ظلم و فسق و معصیت این حاکم زیاد باشد، و برای کار خود به نصوص متشابه و یا عمل برخی از سلف چنگ میزنند، در حالی که جمهور امت با او مخالف بودهاند، چنین کسی از جمله کسانی است که الله و رسولش آنها را برای ما معرفی نموده و ما را از آنها بر حذر داشتهاند و ما نیز مردم از طریقه و منهج آنها بر حذر میداریم. اینها همان کسانی هستند که در دلهایشان میل و انحراف از حق وجود دارد.
سوم:
استدلال به عمل عبدالله بن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا برای تجویز خروج بر علیه حکام مسلمان، استدلالی قدیمی در نزد خوارج است. چنین استدلالی در یک کتاب وجود داشت و وقتی خبر آن به امام احمد رسید، بسیار خشمگین شد. این را مرّوذی در کتاب «القصص» چنان که در «تاریخ الاسلام» امام ذهبی در مورد حوادث سال (۲۴۱ تا ۲۵۵) آمده، ذکر میکند. در آنجا چنین ذکر میکند: «فجيء بالكتاب إلى أبي عبد الله، وهو لا يعلم لمن هو، فعلَّموا على مُسْتَبْشَعات من الكتاب، وموضعٍ فيه وضْع على الأعمش، وفيه: إنْ زعمتم أنّ الحَسَن بن صالح كان يرى السّيف فهذا ابن الزّبير قد خرج. فقال أبو عبد الله: هذا أراد نُصْرة الحَسَن بن صالح، فوضع عَلَى أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ. وقد جمع للرّوافض أحاديثَ في هذا الكتاب.
فقال أبو نصْر: إنّ فتياننا يختلفون إلى صاحب هذا الكتاب.
فقال: حذروا عنه».
یعنی: «کتاب را نزد ابو عبدالله – یعنی امام احمد بن حنبل رَحِمَهُالله تعالی – آوردند و این در حالی بود که او نمیدانست این کتاب از کیست. سپس قسمتهای قبیحی از کتاب را نشان ایشان دادند، و در یک جا نیز دروغی بر اعمش بسته و نوشته بود: اگر تصور میکنید که حسن بن صالح قائل به خروج بود، ابن زبیر نیز خروج کرد. ابو عبدالله گفت: این میخواهد حسن بن صالح را نصرت دهد. به همین خاطر بر اصحاب رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم دروغ میبندد، و احادیثی از روافض را نیز در این کتاب گرد آورده است.
ابو نصر گفت: جوانان ما نزد صاحب این کتاب رفت و آمد میکنند.
گفت: آنها را از این شخص بر حذر دارید».
امام احمد رَحِمَهُالله در این داستان از چنین اشخاصی تحذیر داد چرا که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم از آنها تحذیر داده است که علت آن را در حدیث عایشه گفتیم.
چرا که وقتی شخص با وجود نصوص نبوی بسیار، این نصوص را رها نموده و به عمل اشخاص چنگ میزند، دال بر این است که در قلب، مرض وجود دارد. زیرا زمانی این چنین کاری میکند که در قلبش نسبت به حکم نبوی مشکلی احساس کند.
امام عثمان بن سعید دارمی رَحِمَهُالله در رد خود بر بشر مریسی (ج۱ ص۴۹۸) میگوید: «شخص مُصیب، بر آثاری چنگ میزند که واضح و مشهور هستند، و شخص مُریب و متردد، به آثاری که متشابه و پوشیده هستند، چنگ میزند».
اگر نتوانست چیزی را که به دنبالش است در احادیث و روایات پیدا کند، برای پیدا کردن آن به سیرت اشخاص فاضل مراجعه میکند. این کار نوعی رویگردانی از وحی و روی آوردن به آراء اشخاص است و به همین خاطر است که امام احمد رَحِمَهُالله در این مورد بسیار تشدد به خرج میدادند.
چهارم:
عملِ بسیاری از صحابه که این کار را نکردند، در مقابل عمل ابن زبیر قرار دارد که چنین کاری را انجام داد.
به خوارج میگوییم: همان طور که شما به عمل ابن زبیر استدلال میکنید، در مقابل شما به این استدلال میکنیم که صحابهی دیگری که هم طراز ابن زبیر و حتی بالاتر از او بودهاند، این کار را نکردهاند. به خصوص که اکثریت نیز با آنان است و این را نیز باید در نظر بگیریم که آنها از ابن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُم اجمعین عالمتر بودند. از این رو استدلالت باطل است و ناچارا باید به سراغ قاعدهی قرآنی بزرگی برویم که همان فرمودهی الله تعالی است: { فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا}[نساء:۵۹]، یعنی: {پس اگر در چیزی اختلاف نمودید، آن را به الله و رسولش ارجاع دهید، اگر که به الله و روز آخرت ایمان دارید، این بهتر و خوش فرجامتر است}.
بنا بر این وقتی عمل ابن زبیر و مخالفینش را بر قرآن و سنت عرضه میکنیم، میبینیم که نصوصی متواتر و واضح در تحریم خروج بر علیه حاکمان وجود دارد و در مقابل، هیچ نصی که دالّ بر جواز این کار باشد، وجود ندارد. پس معلوم میشود آنهایی که از خروج بر علیه حاکم نهی میکنند، درست میگویند.
صحابهای که ابن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا را از خروج نهی کردند، عبدالله بن عمرو بن عاص و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و مِسوَر بن مَخرَمَه رَضِيَاللهُعَنْهُم بودند. امام احمد در مسند خود (حدیث ۷۰۴۳) با سندی که آلبانی رَحِمَهُالله در «السلسلة الصحیحة» (حدیث ۲۴۶۲) آن را صحیح میداند، از سعید بن عمرو روایت میکند که گفت: «عبدالله بن عمرو بن عاص نزد عبدالله بن زبیر که در حجر اسماعیل نشسته بود، آمد و به او گفت: ای ابن زبیر! بر حذر باش از اینکه در حرم الهی کار زشتی انجام دهی…». حال به خوارج میگوییم: چگونه از کاری که خطا بوده، دلیلی بر صواب بودن آنچه که خودتان درست میدانید، قرار میدهید؟!
پنجم:
اگر فرضا تسلیم شده و بپذیریم که ابن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا بر علیه حاکم خروج کرد، و حتی اگر فرضا بپذیریم که این کارشان حجتی شرعی است، با این حال احتجاج کردن به آن درست نیست؛ زیرا از فعل آنها چنین استنباط نمودهاید که آنها معتقد به خروج بودهاند و این اعتقاد را به آنها چسباندهاید. در حالی که فعل آنها در این مورد، صریح نبوده و محتمل است؛ چرا که این احتمال نیز وجود دارد که معذور باشند. به این خاطر که شاید روایاتی که از خروج نهی میکنند، به آنها نرسیده باشد که در این صورت، معذور هستند. با این حال کسانی که در این مورد از آنها تقلید میکنند – و تقلیدشان در حالی است که نصوص مانعه از خروج به آنها رسیده – به خاطر مخالفت با نصوصی که مخالف عمل این بزرگان بوده و خودشان نیز از این نصوص اطلاع دارند، گناهکار شمرده میشوند. همچنین این احتمال نیز وجود دارد که خروج آنها به خاطر این بوده که از اول قائل به ولایت شخص که بر او خروج کردهاند، نبودهاند و یا به خاطر حصول مانعی از موانع ولایت، مثل کفر یا جنون بوده و نیز محتمل چیزهای دیگری است که ان شاءالله خواهیم خواند.
ششم:
این قسمت که محل اصلی اختلاف ما و شماست این است که بدانید مردم قبل ازاینکه کسی با عبدالملک بن مروان بیعت کند، با عبدالله بن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا بیعت کرده بودند. شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در منهاج السنة (ج۴ ص۵۲۲) میگوید: «ثُمَّ إِنَّ ابْنَ الزُّبَيْرِ لَمَّا جَرَى بَيْنَهُ وَبَيْنَ يَزِيدَ مَا جَرَى مِنَ الْفِتْنَةِ، وَاتَّبَعَهُ مَنِ اتَّبَعَهُ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ وَالْحِجَازِ وَغَيْرِهِمَا، وَكَانَ إِظْهَارُهُ طَلَبَ الْأَمْرِ لِنَفْسِهِ بَعْدَ مَوْتِ يَزِيدَ، فَإِنَّهُ حِينَئِذٍ تَسَمَّى بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، وَبَايَعَهُ عَامَّةُ أَهْلِ الْأَمْصَارِ إِلَّا أَهْلَ الشَّامِ. وَلِهَذَا إِنَّمَا تُعَدُّ وِلَايَتُهُ مِنْ بَعْدِ مَوْتِ يَزِيدَ، وَأَمَّا فِي حَيَاةِ يَزِيدَ فَإِنَّهُ امْتَنَعَ عَنْ مُبَايَعَتِهِ أَوَّلًا، ثُمَّ بَذَلَ الْمُبَايَعَةَ لَهُ، فَلَمْ يَرْضَ يَزِيدُ إِلَّا بِأَنْ يَأْتِيَهُ أَسِيرًا، فَجَرَتْ بَيْنَهُمَا فِتْنَةٌ، وَأَرْسَلَ إِلَيْهِ يَزِيدُ مَنْ حَاصَرَهُ بِمَكَّةَ، فَمَاتَ يَزِيدُ وَهُوَ مَحْصُورٌ، فَلَمَّا مَاتَ يَزِيدُ بَايَعَ ابْنَ الزُّبَيْرِ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ وَالْعِرَاقِ وَغَيْرِهِمْ. وَتَوَلَّى بَعْدَ يَزِيدَ ابْنُهُ مُعَاوِيَةُ بْنُ يَزِيدَ وَلَمْ تَطُلْ أَيَّامُهُ، بَلْ أَقَامَ أَرْبَعِينَ يَوْمًا أَوْ نَحْوَهَا، وَكَانَ فِيهِ صَلَاحٌ وَزُهْدٌ، وَلَمْ يَسْتَخْلِفْ أَحَدًا، فَتَأَمَّرَ بَعْدَهُ مَرْوَانُ [بْنُ الْحَكَمِ] عَلَى الشَّامِ، وَلَمْ تَطُلْ أَيَّامُهُ، ثُمَّ تَأَمَّرَ بَعْدَهُ ابْنُهُ عَبْدُ الْمَلِكِ، وَسَارَ إِلَى مُصْعَبِ بْنِ الزُّبَيْرِ نَائِبِ أَخِيهِ عَلَى الْعِرَاقِ، فَقَتَلَهُ حَتَّى مَلَكَ الْعِرَاقَ، وَأَرْسَلَ الْحَجَّاجَ إِلَى ابْنِ الزُّبَيْرِ [فَحَاصَرَهُ]وَقَاتَلَهُ، حَتَّى قُتِلَ ابْنُ الزُّبَيْرِ، وَاسْتَوْثَقَ الْأَمْرُ لِعَبْدِ الْمَلِكِ، ثُمَّ لِأَوْلَادِهِ مِنْ بَعْدِهِ،…»، یعنی: «سپس ابن زبیر وقتی که فتنهی بین او و یزید حاصل شد و اهل مکه و حجاز و دیگر مناطق با او بیعت کردند، و او بعد از مرگ یزید به دنبال این بود که امارت را برای خود به دست آورد. در این هنگام او امیرالمومنین نامیده شد و مردم همهی مناطق به جز شام با او بیعت کردند. به همین خاطر ولایت او بعد از مرگ یزید حساب میشود. اما در زمان حیات یزید، در اوایل از بیعت با او امتناع کرد. سپس با او بیعت نمود. اما یزید به همین راضی نشد و خواست که ابن زبیر را اسیر کرده نزد او بیاورند. به همین خاطر بین آنها فتنههایی به وجود آمد. یزید کسانی را فرستاد تا او را در مکه محاصره کنند. یزید در حالی از دنیا رفت که ابن زبیر در محاصره بود. وقتی یزید از دنیا رفت، گروهی از اهل شام و عراق و غیره با ابن زبیر بیعت کردند. بعد از یزید، پسرش معاویه زمام امور را به دست گرفت. اما ایام او دیری نپایید و تقریبا چهل روز در مسند خلافت بود. معاویه بن یزید شخصی صالح و زاهد بود و کسی را جانشین خود قرار نداد. پس از معاویه، مروان بن حکم امارت شام را به دست گرفت و او نیز دیری نپایید که از دنیا رفت. بعد از او پسرش عبدالملک بن مروان به امارت رسید. او پس از رسیدن به قدرت، به سوی مصعب بن زبیر که از طرف برادرش عبدالله بن زبیر بر عراق حاکم بود، حرکت کرده و او را کشت تا اینکه عراق را به دست گرفت و حجاج بن یوسف را به سوی ابن زبیر فرستاد. حجاج، ابن زبیر را محاصره کرده و با او جنگید تا زمانی که ابن زبیر کشته شد و امارت برای عبدالملک و پس از آن برای فرزندانش، تثبیت شد…».
بر همین اساس اگر کسی هم خروج کرده باشد، این خلفای بنی امیه هستند که خروج کردند. ابن کثیر در «البدایة و النهایة» (ج۱۲ ص۲۰۶) میگوید: «ثُمَّ هو كان الإمام بَعْدَ مَوْتِ مُعَاوِيَةَ بْنِ يَزِيدَ لَا مَحَالَةَ، وَهُوَ أَرْشَدُ مِنْ مَرْوَانَ بْنِ الْحَكَمِ، حَيْثُ نَازَعَهُ بَعْدَ أَنِ اجْتَمَعَتِ الْكَلِمَةُ عَلَيْهِ، وَقَامَتِ الْبَيْعَةُ لَهُ فِي الْآفَاقِ وَانْتَظَمَ لَهُ الْأَمْرُ وَاللَّهُ أَعْلَمُ»، یعنی: «سپس او – یعنی ابن زبیر – بدون شک امامِ بعد از معاویه بن یزید بود و او از مروان بن حکم بهتر است؛ چرا که مروان پس از اینکه همه بر رهبری او – یعنی ابن زبیر – جمع گشتند، با ابن زبیر به منازعه برخاست. در حالی که در همهی آفاق با او بیعت کرده بودند و امارت برایش تثبیت گشته بود. والله اعلم».
از این رو نووی رَحِمَهُالله در شرح صحیح مسلم (ج۱۶ ص۹۹) مینویسد: «ومذهب أهل الحق أن بن الزُّبَيْرِ كَانَ مَظْلُومًا وَأَنَّ الْحَجَّاجَ وَرُفْقَتَهُ كَانُوا خَوَارِجَ عَلَيْهِ»، یعنی: «و مذهب اهل حق این است که ابن زبیر مظلوم بود، و این حجاج و همراهانش بودند که بر علیه او خروج کردند».
همچنین ابن حجر در «فتح الباری» (ج۱۳ ص۶۹) میگوید: «وَذَلِكَ أَنَّ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ لما مَاتَ دَعَا بن الزُّبَيْرِ إِلَى نَفْسِهِ وَبَايَعُوهُ بِالْخِلَافَةِ فَأَطَاعَهُ أَهْلُ الْحَرَمَيْنِ وَمِصْرَ وَالْعِرَاقِ وَمَا وَرَاءَهَا وَبَايَعَ لَهُ الضَّحَّاكُ بْنُ قَيْسٍ الْفِهْرِيُّ بِالشَّامِ كُلِّهَا إِلَّا الْأُرْدُنَّ وَمَنْ بِهَا مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَمَنْ كَانَ عَلَى هَوَاهُمْ حَتَّى هَمَّ مَرْوَانُ أَنْ يرحل إِلَى بن الزُّبَيْرِ وَيُبَايِعَهُ فَمَنَعُوهُ وَبَايَعُوا لَهُ بِالْخِلَافَةِ وَحَارَبَ الضَّحَّاكَ بْنَ قَيْسٍ فَهَزَمَهُ وَغَلَبَ عَلَى الشَّامِ ثُمَّ تَوَجَّهَ إِلَى مِصْرَ فَغَلَبَ عَلَيْهَا ثُمَّ مَاتَ فِي سَنَتِهِ فَبَايَعُوا بَعْدَهُ ابْنَهُ عَبْدَ الْمَلِكِ وَقَدْ أَخْرَجَ ذَلِكَ الطَّبَرِيُّ وَاضِحًا وَأَخْرَجَ الطَّبَرَانِيُّ بَعْضَهُ مِنْ رِوَايَةِ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ وَفِيهِ أَنَّ مُعَاوِيَةَ بْنَ يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ لَمَّا مَاتَ دَعَا مَرْوَانُ لِنَفْسِهِ فَأَجَابَهُ أَهْلُ فِلَسْطِينَ وَأَهْلُ حِمْصٍ فَقَاتَلَهُ الضَّحَّاكُ بْنُ قَيْسٍ بِمَرْجِ رَاهِطٍ فَقُتِلَ الضَّحَّاكُ ثُمَّ مَاتَ مَرْوَانُ وَقَامَ عَبْدُ الْمَلِكِ فَذَكَرَ قِصَّةَ الْحَجَّاجِ فِي قِتَالِهِ عَبْدَ اللَّهِ بن الزبير وَقَتله»، یعنی: «قضیه این است که وقتی یزید بن معاویه از دنیا رفت، ابن زبیر به خود دعوت داده و مردم بر خلافت با او بیعت کردند. پس اهل حرمین و مصر و عراق و ماورای آن با او بیعت نمودند. همچنین ضحاک بن قیس فِهری در شام با او بیعت کرد که به جز اردن و همچنین کسانی از بنی امیه و طرفدارانشان، بقیهی شام با او بودند. تا جایی که مروان بن حکم میخواست به سوی ابن زبیر رفته و با او بیعت نماید. اما او را از این کار منع کرده و بر خلافت با او بیعت نمودند. او با ضحاک بن قیس جنگید و او را شکست داده و بر شام غالب گشت. سپس رو به سوی مصر آورده و بر آنجا دست یافت. سپس در همان سال از دنیا رفت. بعد از او با پسرش عبدالملک بن مروان بیعت نمودند که این قضیه را طبری به صورت واضح و طبرانی نیز قسمتی از آن را از عروة بن زبیر نقل میکنند، و در آن آمده که وقتی معاویه بن یزید بن معاویه از دنیا رفت، مروان مردم را به بیعت با خود دعوت نمود. پس اهل فلسطین و حمص با او بیعت کردند. به همین خاطر ضحاک بن قیس فِهری در منطقهی مرج راهط با او جنگید و در این جنگ، ضحاک کشته شد. سپس مروان از دنیا رفت، و عبدالملک آمد. سپس داستان جنگیدن حجاج با ابن زبیر و کشتن ابن زبیر را نقل میکند».
ابن حجر سپس سخنی از ابن بطال را نقل میکند و بعد در مورد این گفتهی ابن بطال مینویسد: «وَمُقْتَضَى كَلَامِهِ أَنَّ مَرْوَانَ لَمَّا وَلِيَ الْخِلَافَةَ بَايَعَهُ النَّاسُ أَجْمَعُونَ ثمَّ نكث بن الزُّبَيْرِ بَيْعَتَهُ وَدَعَا إِلَى نَفْسِهِ وَأَنْكَرَ عَلَيْهِ أَبُو بَرْزَةَ قِتَالَهُ عَلَى الْخِلَافَةِ بَعْدَ أَنْ دَخَلَ فِي طَاعَتِهِ وَبَايَعَهُ وَلَيْسَ كَذَلِكَ وَالَّذِي ذَكَرْتُهُ هُوَ الَّذِي تَوَارَدَ عَلَيْهِ أَهْلُ الْأَخْبَارِ بِالْأَسَانِيدِ الجيدة وبن الزُّبَيْرِ لَمْ يُبَايِعْ لِمَرْوَانَ قَطُّ بَلْ مَرْوَانُ هَمَّ أَنْ يُبَايِعَ لِابْنِ الزُّبَيْرِ ثُمَّ تَرَكَ ذَلِكَ وَدَعَا إِلَى نَفْسِهِ»، یعنی: «و مقتضای سخن او این است که وقتی مروان به خلافت رسید، مردم همه با او بیعت کردند. سپس ابن زبیر بیعت شکنی کرده و مردم را به بیعت با خودش دعوت کرد و ابوبرزهی اسلمی رَضِيَاللهُعَنْهُ از او به خاطر اینکه پس از بیعت کردن با مروان و داخل شدن در طاعت او، به خاطر خلافت به نزاع برخاسته، ایراد گرفت. اما چنین نیست، و چیزی که من ذکر کردم همان چیزی است که راویان خبر با اسانید نیکو آنها را ذکر کردهاند، و ابن زبیر هیچ گاه با مروان بیعت نکرد. بلکه این مروان بود که خواست با ابن زبیر بیعت نماید. اما این کار را نکرد و مردم را به بیعت با خود دعوت نمود».
در نتیجه عبدالله بن زبیر کسی بود که بعد از مرگ معاویه بن یزید بن معاویه و قبل از بیعت شدن با بنی امیه، با او بیعت شد. پس چطور میشود گفت که او بر بنی امیه خروج کرده است؟ او همان طور که امام ذهبی در «سیر أعلام النبلاء» (ج۳ ص۳۶۳) میگوید: «وَبُوْيِعَ بِالخِلاَفَةِ عِنْدَ مَوْتِ يَزِيْدَ سَنَةَ أَرْبَعٍ وَسِتِّيْنَ، وَحَكَمَ عَلَى الحِجَازِ وَاليَمَنِ وَمِصْرَ وَالعِرَاقِ وَخُرَاسَانَ، وَبَعضِ الشَّامِ، وَلَمْ يَسْتَوسِقْ لَهُ الأَمْرُ، وَمِنْ ثَمَّ لَمْ يَعُدَّهُ بَعْضُ العُلَمَاءِ فِي أُمَرَاءِ المُؤْمِنِيْنَ، وَعَدَّ دَوْلَتَهُ زَمَنَ فُرْقَةٍ، فَإِنَّ مَرْوَانَ غَلَبَ عَلَى الشَّامِ ثُمَّ مِصْرَ، وَقَامَ عِنْدَ مَصرعِهِ ابْنُهُ عَبْدُ المَلِكِ بنُ مَرْوَانَ، وَحَارَبَ ابْنَ الزُّبَيْرِ، وَقُتِلَ ابْنُ الزُّبَيْرِ -رَحِمَهُ اللهُ»، یعنی: «و در سال ۶۴ هجری، بعد از مرگ یزید با او بر خلافت بیعت شد و بر حجاز و یمن و مصر و عراق و خراسان و قسمتی از شام فرمانروایی کرد. اما امور کلاملا به دست او نیفتاد و به همین خاطر است که برخی علما او را از جمله امرای مومنین نشمرده و حکومت او را دورهی افتراق و پراکندگی شمردهاند؛ زیرا مروان بر شام و سپس مصر غالب شد و پس از مرگش، پسر او عبدالملک بن مروان امور را به دست گرفته و با ابن زبیر جنگید و ابن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا را به قتل رسانید».
تنها چیزی که در این مساله وجود دارد عتاب و سرزنش عبدالله بن زبیر توسط اصحاب است که چرا مصلحت و مفسده را در نظر نگرفته و اینکه آنها او را از ادامهی مواجهه با کسانی که بر او خروج کرده بودند، نهی میکردند و این نیز به خاطر شفقت بر مسلمانان و حفظ خون آنان بود، و صحابه رَضِيَاللهُعَنْهُم او را خارجی ننامیدند. بلکه سخنشان با او برخاسته از منظر مصلحت گرایانه بود. چرا که آنها میدیدند هر دو گروه دارای افراد بسیار زیادی هستند و قدرت نیز با اهل شام است که نسبت به بنی امیه تعصب داشتند و اگر ابن زبیر اصرار میکرد که بر خلافت باقی بماند، منجر به جنگی بزرگ میشد. به همین خاطر او را نصیحت کردند تا دست از این کار بکشد. امام مسلم در صحیح خود حدیث شماره (۲۵۴۵) از ابو نوفل روایت میکند که گفت: «رَأَيْتُ عَبْدَ اللهِ بْنَ الزُّبَيْرِ عَلَى عَقَبَةِ الْمَدِينَةِ، قَالَ: فَجَعَلَتْ قُرَيْشٌ تَمُرُّ عَلَيْهِ، وَالنَّاسُ حَتَّى مَرَّ عَلَيْهِ عَبْدُ اللهِ بْنُ عُمَرَ، فَوَقَفَ عَلَيْهِ فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَيْكَ، أَبَا خُبَيْبٍ السَّلَامُ عَلَيْكَ أَبَا خُبَيْبٍ السَّلَامُ عَلَيْكَ أَبَا خُبَيْبٍ أَمَا وَاللهِ لَقَدْ كُنْتُ أَنْهَاكَ عَنْ هَذَا، أَمَا وَاللهِ لَقَدْ كُنْتُ أَنْهَاكَ عَنْ هَذَا، أَمَا وَاللهِ لَقَدْ كُنْتُ أَنْهَاكَ عَنْ هَذَا، أَمَا وَاللهِ إِنْ كُنْتَ، مَا عَلِمْتُ، صَوَّامًا، قَوَّامًا، وَصُولًا لِلرَّحِمِ، أَمَا وَاللهِ لَأُمَّةٌ أَنْتَ أَشَرُّهَا لَأُمَّةٌ خَيْرٌ…»، یعنی: «عبدالله بن زبیر را در راه مکه به سوی مدینه – در حالی که به دار آویخته شده بود – دیدم. میگوید: قریش و دیگر مردم بر او میگذشتند، تا اینکه عبدالله بن عمر بر او گذشت. ابن عمر توقف کرد و گفت: ابوخُبیب السلام علیک. ابوخُبیب السلام علیک. ابوخُبیب السلام علیک. قسم به الله که تو را از این – سرنوشت – بر حذر داشتم. قسم به الله که تو را از این – سرنوشت – بر حذر داشتم. قسم به الله که تو را از این – سرنوشت – بر حذر داشتم. قسم به الله که آنچه تو را به آن میشناسم این است که بسیار روزه میگرفتی و بسیار شبها را به نماز میایستادی و بسیار صلهی رحم را به جای میآوردی. قسم به الله، امتی که بدترینش تو باشی، بهترین امت است…».
از این رو نباید گفت که جنگیدن بنی امیه با عبدالله بن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا، جنگیدن خلیفه با خوارجی بوده که بر علیه او خروج کردهاند. بلکه این جنگ، فتنه بود و دلیل آن نیز عملکرد صحابه است.
امام احمد با سند حسن (۱۷۹۸۲) از ابو اشعث صنعانی روایت میکند که گفت: «بَعَثَنَا يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ إِلَى ابْنِ الزُّبَيْرِ، فَلَمَّا قَدِمْتُ الْمَدِينَةَ، دَخَلْتُ عَلَى فُلَانٍ – نَسِيَ زِيَادٌ اسْمَهُ – فَقَالَ: إِنَّ النَّاسَ قَدْ صَنَعُوا مَا صَنَعُوا، فَمَا تَرَى؟ فَقَالَ: ” أَوْصَانِي خَلِيلِي أَبُو الْقَاسِمِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «إِنْ أَدْرَكْتَ شَيْئًا مِنْ هَذِهِ الْفِتَنِ، فَاعْمَدْ إِلَى أُحُدٍ، فَاكْسِرْ بِهِ حَدَّ سَيْفِكَ، ثُمَّ اقْعُدْ فِي بَيْتِكَ» ، قَالَ: «فَإِنْ دَخَلَ عَلَيْكَ أَحَدٌ إِلَى الْبَيْتِ، فَقُمْ إِلَى الْمَخْدَعِ، فَإِنْ دَخَلَ عَلَيْكَ الْمَخْدَعَ فَاجْثُ عَلَى رُكْبَتَيْكَ، وَقُلْ بُؤْ بِإِثْمِي وَإِثْمِكَ، فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ، وَذَلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ» فَقَدْ كَسَرْتُ حَدَّ سَيْفِي، وَقَعَدْتُ فِي بَيْتِي»، یعنی: یزید بن معاویه ما را به سوی ابن زبیر فرستاد. وقتی به مدینه رسیدم، بر فلانی وارد شدم – روای قبل از ابواشعث صنعانی که زیاد نام دارد، اسم او را فراموش کرده – . او گفت: مردم چنین و چنان کردند. نظرت چیست؟ گفت: بهترین دوستم، ابوالقاسم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم مرا وصیت کرده، فرمود: «اگر زمانی چیزی از این فتنهها را دیدی به اُحُد برو و لبهی شمشیرت را با آن بشکن. سپس در خانهات بنشین». فرمود: «اگر هر کسی در خانهات وارد شد، به حیات خلوت برو. اگر در آنجا نیز بر تو وارد شد، بر زانوهایت بایست و بگو: گناه من و گناه خودت بر گردن تو، و تو از اصحاب آتش جهنم خواهی بود و این سزای ظالمان است». من لبهی تیز شمشیرم را شکسته و در خانهام نشستهام».
از این رو روایتی از ابن عمر با سند صحیح در کتاب «الفتن» نُعَیم بن حماد (۴۲۵) و «المستدرک» حاکم (ج۴ ص۵۱۷) آمده و حاکم خود نیز آن را صحیح دانسته، که ابن عمر به مردی که از او پرسیده بود: در جنگ همراه با حجاج باشد یا ابن زبیر؟ ابن عمر به او گفت: با هر کدام که باشی و بجنگی و کشته شوی، در جهنم خواهی بود».
همچنین امام حرب کرمانی رَحِمَهُالله در «مسائل الامام احمد» (ص۳۹۳) از عمیر بن هانی روایت میکند که گفت: «کنت أسمع ابن عمر يقول لعبد الملك بن مروان، ولابن الزبير، ولنجدة: ذباب النار، ثم تقام الصلاة فيصلي مع هؤلاء ومع هؤلاء»، یعنی: «میشنیدم که ابن عمر به عبدالملک بن مروان و ابن زبیر و نجدهی حَروری – یکی از سران خوارج – میگفت: مگسان جهنم. سپس نماز که اقامه میشد، با هر کدام از دو گروه که میشد، نماز میخواند».
خطّابی در کتاب «العزلة» (ص۱۴) میگوید: «وَكَانَ ابْنُ عُمَرَ مِنْ أَشَدِّ الصَّحَابَةِ حَذَرًا مِنَ الْوُقُوعِ فِي الْفِتَنِ وَأَكْثَرَهُمْ تَحْذِيرًا لِلنَّاسِ مِنَ الدُّخُولِ فِيهَا وَبَقِيَ إِلَى أَيَّامِ فِتْنَةِ ابْنِ الزُّبَيْرِ فَلَمْ يُقَاتِلْ مَعَهُ وَلَمْ يُدَافِعْ عَنْهُ إِلَّا أَنَّهُ كَانَ يَشْهَدُ الصَّلَاةَ مَعَهُ فَإِذَا فَاتَتْهُ صَلَّاهَا مَعَ الْحَجَّاجِ وَكَانَ يَقُولُ: «إِذَا دَعَوْنَا إِلَى اللَّهِ أَجَبْنَاهُمْ وَإِذَا دَعَوْنَا إِلَى الشَّيْطَانِ تَرَكْنَاهُمْ»، یعنی: «و ابن عمر یکی از صحابهای بود که به شدت مردم را از افتادن در دام فتنهها و از وارد شدن به آنها بر حذر میداشت، و او تا روزگار فتنهی ابن زبیر زنده بود. اما نه در کنار او جنگید و نه از او دفاع کرد. فقط نمازها را همراه با او به جای میآورد و اگر نمازش با ابن زبیر فوت میشد، آن را پشت سر حجاج میخواند. او همچنین میگفت: وقتی ما را به سوی الله دعوت کنند، دعوتشان را اجابت میکنیم، و وقتی ما را به سوی شیطان دعوت کنند، آنها را ترک مینماییم».
به همین خاطر بود که گروهی از صحابه، ابن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا را نصیحت کردند که از انجام این کار باز ایستد. این درخواست با نظر به این قاعده بود که دفع مفسده – که ریخته شدن خون مسلمانان بود – بر جلب مصلحت که همان محافظت بر خلافت راشده بود، اولویت دارد. در حالی که ابن زبیر حریص بر این مصلحت بود و میترسید که خلافت راشده از بین برود. خصوصا با مشاهدهی حال مسلمانان میترسید که اگر خلافت از بین برود، بازگرداندن آن بسیار صعب و مشکل خواهد بود. از این رو به دنبال پیشگیری از وقوع چنین اتفاقی بود.
ابن حجر در فتح الباری (ج۸ ص۳۲۷) این را ذکر میکند که وقتی یزید بن معاویه از دنیا رفت، بسیاری از مناطق با عبدالله بن زبیر بیعت کردند. اما جز در برخی از این مناطق، در جای دیگری امر حکومت برای او کاملا مستحکم نگشت؛ زیرا مروان بن حکم اول بر شام و سپس بر مصر غالب شد. بعد از او پسرش عبدالملک راه او را ادامه داد. مختار نیز بر کوفه غلبه نمود. در این هنگام بین عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر اختلاف به وجود آمد. به این خاطر که عبدالله بن زبیر از ابن عباس خواست تا با او بیعت کند. اما ابن عباس نپذیرفته و گفت: بیعت نمیکنم تا زمانی که مردم بر یک خلیفه اجتماع نمایند. این در حالی بود که ابن عباس معترف بود که ابن زبیر دارای مناقبی است که او را شایستهی خلافت میکنند. اما اجتماع کلمه، امری مهمتر است. در صحیح بخاری حدیث شماره (۴۶۶۴) و (۴۶۶۵) از ابن ابی مُلَیکه آمده که گفت: «وَكَانَ بَيْنَهُمَا شَيْءٌ، فَغَدَوْتُ عَلَى ابْنِ عَبَّاسٍ، فَقُلْتُ: أَتُرِيدُ أَنْ تُقَاتِلَ ابْنَ الزُّبَيْرِ، فَتُحِلَّ حَرَمَ اللَّهِ؟ فَقَالَ: «مَعَاذَ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ كَتَبَ ابْنَ الزُّبَيْرِ وَبَنِي أُمَيَّةَ مُحِلِّينَ، وَإِنِّي وَاللَّهِ لَا أُحِلُّهُ أَبَدًا»، قَالَ: قَالَ النَّاسُ: بَايِعْ لِابْنِ الزُّبَيْرِ فَقُلْتُ: ” وَأَيْنَ بِهَذَا الأَمْرِ عَنْهُ، أَمَّا أَبُوهُ: فَحَوَارِيُّ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – يُرِيدُ الزُّبَيْرَ – وَأَمَّا جَدُّهُ: فَصَاحِبُ الغَارِ – يُرِيدُ أَبَا بَكْرٍ – وَأُمُّهُ: فَذَاتُ النِّطَاقِ – يُرِيدُ أَسْمَاءَ – وَأَمَّا خَالَتُهُ: فَأُمُّ المُؤْمِنِينَ – يُرِيدُ عَائِشَةَ – وَأَمَّا عَمَّتُهُ: فَزَوْجُ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – يُرِيدُ خَدِيجَةَ – وَأَمَّا عَمَّةُ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: فَجَدَّتُهُ – يُرِيدُ صَفِيَّةَ – ثُمَّ عَفِيفٌ فِي الإِسْلاَمِ، قَارِئٌ لِلْقُرْآنِ، وَاللَّهِ إِنْ وَصَلُونِي وَصَلُونِي مِنْ قَرِيبٍ، وَإِنْ رَبُّونِي رَبُّونِي أَكْفَاءٌ كِرَامٌ، فَآثَرَ التُّوَيْتَاتِ وَالْأُسَامَاتِ وَالْحُمَيْدَاتِ يُرِيدُ أَبْطُنًا مِنْ بَنِي أَسَدٍ بَنِي تُوَيْتٍ وَبَنِي أُسَامَةَ وَبَنِي أَسَدٍ، إِنَّ ابْنَ أَبِي العَاصِ بَرَزَ يَمْشِي القُدَمِيَّةَ – يَعْنِي عَبْدَ المَلِكِ بْنَ مَرْوَانَ – وَإِنَّهُ لَوَّى ذَنَبَهُ – يَعْنِي ابْنَ الزُّبَيْرِ – “»، یعنی: «و بین آنها خصومتی وجود داشت. پس صبحگاهان نزد ابن عباس در آمدم و گفتم: آیا میخواهی با ابن زبیر بجنگی و با این کار، حرم امن الله را حلال نمایی؟ گفت: پناه بر الله، الله مقدر کرده که ابن زبیر و بنی امیه حرم الله را حلال کنند. (منظور جنگیدن در مکه است). اما من ابدا حرمت آن را نمیشکنم. ابن عباس سپس گفت: مردم میگویند: با ابن زبیر بیعت کن. گفتم: او شایستهترین شخص برای خلافت است. پدرش: حواری پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم است – منظورش زبیر بود – ، و پدر بزرگش یار غار است – و منظورش ابوبکر بود – و مادرش ذات النطاق است – و منظورش اسماء بود – و خالهاش ام المومنین است – منظورش عایشه بود – و عمهاش همسر پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم است – و منظورش خدیجه بود – و عمهی پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم نیز مادر بزرگش است – و منظورش صفیه بود – . سپس، اسلام او نیز بی شائبه است. قاری قرآن است. قسم به الله که اگر – بنی امیه – پیوند خویشاوندیام را وصل کنند، پیوند يك شخص از نزدیکان را وصل کردهاند، و اگر بر من سیادت نمایند، هم طراز من هستند. یعنی ابن عباس، تویتات و اسامات و حمیدات را که شاخههایی از بنی اسد هستند، یعنی بنی تویت و بنی اسامه و بنی حُمَید را بر بنی امیه ترجیح داد. همانا پسر ابوالعاص – منظورش عبدالملک بن مروان بود – رو به پیشروی و رسیدن به قدرت است، و در حالی که او – یعنی ابن زبیر – به چیزی که میخواهد نرسیده است».
به همین خاطر صحابه رَضِيَاللهُعَنْهُم ابن زبیر را یاری ندادند که با این کار از فتنه جلوگیری کرده باشند. امام ذهبی در «المقدّمة الزاهر فی إیضاح الإمامة الکبری» (ص ۲۳) میگوید: «وكذلك قعد عن ابن الزبير ومروان جماعةٌ من الفضلاء، فلما انفرد عبد الملك بن مرون بالأمر بايعوه وأجمعوا عليه، لا رضًا عنه ولا عداوة لابن الزبير ولا تفضيلا لعبد الملك على من هو خير منه وأفضل»، یعنی: «و همچنین گروهی از فضلا از یاری ابن زبیر و مروان سر باز زدند. سپس هنگامی که عبدالملک بن مروان امور را به دست گرفت، با او بیعت نموده و بر او اجماع کردند. این به خاطر آن نبود که به خلافت او راضی بوده و با ابن زبیر دشمنی داشته باشند، و نیز به خاطر برتری دادن عبدالملک بر کسی که از او برتر است، نبود».
گردآوری و ترجمه: سید ابوبکر یگانه قلاتی