خوارج میگویند: حسین بن علی رَضِيَاللهُعَنْهُمَا نیز بر یزید بن معاویه خروج کرد. بنا بر این خروج بر علیه حکام، نمیتواند حرام باشد. چه اینکه اگر حرام بود، نوهی پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم این کار را نمیکرد.
جواب:
اول: جواب علمی تأصیلی به این شبهه، مثل همان است که در رد بر شبههی خروج عبدالله بن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا ذکر کردیم که جایز نیست به وسیلهی فعل هیچ شخصی، با احادیث رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم مخالفت ورزید. خصوصا در مورد مسالهای که احادیث در آن به حد تواتر رسیده است.
دوم: این را هم قبلا عرض کردیم که مذهب شخص از فعل خود شخص که دارای دلالت صریح نیست، گرفته نمیشود.
سوم: و اما حسین بن علی رَضِيَاللهُعَنْهُمَا: او اصلا با یزید بیعت نکرده بود. زیرا همان اول امر از او خواسته نشده بود که با یزید بیعت نماید و اهل کوفه او را به کوفه دعوت کردند تا با او بیعت نمایند و به او گفتند که مردم به کسی غیر از او رضایت نمیدهند. این جریانات در همان اولین روزهای وفات معاویه بن ابی سفیان رَضِيَاللهُعَنْهُمَا بود. به همین خاطر به سمت کوفه حرکت کرد و در آن هنگام او معتقد بود که هنوز امر خلافت برای یزید بن معاویه بر قرار نگشته و نظرش این بود که بهتر است حالا که از او میخواهند با او بیعت کنند، قبل از اینکه خلافت در دست کسی غیر از صحابه مستقر گردد، او سریعتر برای این کار اقدام نماید. پس جایز نیست به او رَضِيَاللهُعَنْهُ نسبت خروج داد؛ زیرا او تصور میکرد که هنوز با خلیفه بیعت عمومی صورت نگرفته است.
خلیفه بن خیاط در تاریخ خود (ص ۲۳۲) با اسناد صحیح تا جویریه بن أسماء روایت میکند که گفت: «از تعداد بسیار زیادی از مشایخمان که اهل مدینه بودند و تعدادشان به شماره در نمیآید شنیدم که میگفتند: هنگامی که معاویه رَضِيَاللهُعَنْهُ وفات یافت، ولید بن عتبه بن ابی سفیان بر مدینه امیر بود. خبر وفات معاویه به او رسید. او نیز خبر وفات معاویه را به مروان بن حکم و برخی دیگر از بنی امیه رساند. مروان نزدش آمده و گفت: همین حالا به دنبال حسین و عبدالله بن زبیر بفرست. اگر بیعت کردند که هیچ، و در غیر این صورت، گردنشان را بزن. این در حالی بود که عبدالرحمن بن ابوبکر قبل از این وفات یافته بود. پس ابن زبیر نزدش آمد و وفات معاویه را تسلیت گفته برای او طلب رحمت نمود و از الله برایش پاداش نیکو خواست. ولید به او گفت: بیعت کن. گفت: الان وقت بیعت نیست، و کسی مثل من نیز اینجا نباید با تو بیعت کند. تو در انظار عموم بالای منبر برو و من با تو بیعت میکنم و مردم نیز با تو بیعت میکنند».
تا اینجای روایت دال بر سبب بیعت نکردن ابن زبیر در اول امر با یزید است. چرا که او میخواست بیعت علنی صورت گیرد. سپس روایت تا جایی ادامه پیدا میکند که میگوید: «پس حسین بن علی در همان حال بر او وارد شد. اما در مورد هیچ مسالهای سخنی به میان نیامد…».
اینجای روایت نیز دلالت دارد که در همان لحظه از حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ خواسته نشده بود که بیعت نماید. سپس روایت ادامه مییابد تا جایی که میگوید: «سپس ابن زبیر از مدینه به سمت مکه خارج شد و حسین نیز همان شب از مدینه بیرون رفت تا اینکه در مکه یکدیگر را ملاقات کردند…».
میبینید که همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و همهاش همان اول وفات معاویه و قبل از اینکه امور به خود انتظام گیرد، به وقوع پیوست. بلکه حسین حتی در حالی کشته شد که به قدرت نرسیده بود و یزید نیز دستور قتل او را نداده بود. ابن تیمیه چنان که در «مجموع الفتاوی» (ج۳ ص۴۱۰) آمده میگوید: «و او – یعنی یزید – دستور به کشتن حسین نداده بود و با چوب نیز با دندانهای حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ بازی نکرد و سر حسین به شام حمل نشد. اما این دستور را داده بود که مانع از ورود حسین به کوفه شوند، حتی اگر دفع او به وسیلهی جنگیدن با او باشد. پس کسانی که عهدهدار کار او شدند، زیاد گشتند و شمر بن ذی الجوشن، عبیدالله بن زیاد را به کشتن حسین تشویق نمود. عبیدالله بن زیاد نیز متعرض حسین شد. پس حسین از آنها درخواست کرد تا نزد یزید برود، یا به حدود امپراطوری اسلامی رفته و مرزبانی کند، یا اینکه به مکه باز گردد. اما آنها مانع از او شدند و از او خواستند که فقط تسلیمشان گردد، و عمر بن سعد را دستور داد تا با او بجنگد. پس او و گروهی از اهل بیتش را مظلومانه به قتل رساندند و قتل او رَضِيَاللهُعَنْهُ یکی از مصایب بزرگ است؛ چرا که قتل حسین و قبل از او، قتل عثمان رَضِيَاللهُعَنْهُمَا، از بزرگترین اسباب وقوع فتنهها در امت گشت و بدترین کسان، آنها را به قتل رساندند. همچنین وقتی خانوادهی حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ بر یزید بن معاویه وارد شدند، آنها را تکریم کرده و محترمانه به مدینه فرستاد و روایت شده که او ابن زیاد را به خاطر قتل حسین، لعنت میکرد…».
همچنین در «منهاج السنة» (ج ۴ ص۴۷۲) میگوید: «به اتفاق اهل نقل، یزید دستور کشتن حسین را نداده بود. اما به ابن زیاد نوشته بود که مانع از رسیدن حسین به ولایت عراق شود. حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ نیز گمان میکرد که اهل عراق او را نصرت میدهند و به چیزی که برایش نوشتهاند، وفا میکنند. به همین خاطر پسر عمویش مسلم بن عقیل را به سوی آنها فرستاد. وقتی اهل کوفه مسلم را کشته و به او غدر کرده و با ابن زیاد بیعت کردند، حسین خواست که برگردد. اما آن لشکر ظالم به او رسیدند. حسین طلب کرد که به سوی یزید برود یا به مرزهای کشور اسلامی رفته و مرزبانی کند یا اینکه بگذارند به شهر خودش بازگردد. اما آنها هیچ کدام از درخواستهایش را نپذیرفتند و فقط خواستند که تسلیم شود. حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ از تسلیم شدن خودداری نمود. به همین خاطر با او جنگیدند تا اینکه مظلومانه شهید شد. وقتی این خبر به یزید رسید، خیلی به خاطر آن ناراحت شد و در خانهاش آشکارا گریه میکرد. همچنین او خانوادهی حسین را به اسارت نگرفت. بلکه آنها را اکرام کرده و به آنها جوایزی عطا نمود و به شهر خودشان باز گرداند».
ظاهرا سبب اینکه ابن زیاد حریص بود تا حسین را در حالی که تصمیم به رجوع داشت، اسیر کند این بود که دوست داشت به خاطر منع حسین و همراهانش و قانع کردن آنان برای بازگشت به مکه، مورد ستایش قرار گیرد. این عادت خیلی از سران ارتش است و الله آگاهتر است که حقیقت چه بوده.
بنا بر این بحث در مورد مسالهی خروج حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ به جنبهی مصلحت باز میگردد نه به مخالفت با اصولی همانند خروج؛ زیرا او اصلا جزء بیعت کنندگان نبود تا بشود گفت: او خروج کرد. این در حالی بود که در همان موقع از طرف برخی قبایل از حسین دعوت شد تا با او بیعت کنند و این قبل از آن بود که او بداند امر خلافت کاملا برای یزید استقرار یافته است. برای اطلاع بیشتر میتوانید به «سیر أعلام النبلاء» امام ذهبی (ج۳ ص۲۹۳) و «البدایة والنهایة» حافظ ابن کثیر (ج۱۱ ص۴۹۴) مراجعه کنید. ابن کثیر (ج۱۱ ص۵۲۲) حتی ذکر میکند که اهل کوفه برایش نوشتند که امامی ندارند، و بالاتر از آن در (ج۱۱ ص۴۹۷) ذکر میکند که اهل کوفه به زعم خود با حسین بیعت کرده بودند که این مطلب در «سیر أعلام النبلاء» (ج۳ ص۲۹۲) نیز آمده است. از این رو وقتی دانست که بیعت برای یزید انجام گرفته و همه با او بیعت کردهاند، چنان که ذکر شد درخواست کرد تا به مکه باز گردد که فرماندهی لشکر علیه من الله ما یستحق، با درخواست حسین مخالفت کرد. به همین خاطر بود که عدهی زیادی از بزرگان حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ را قبل از اینکه به سمت کوفه برود و حتی بعد از حرکت به سمت کوفه، نصیحت کردند که این کار را نکند.
خطّابی در «العزلة» (ص۱۵) میگوید: «عبدالله بن عمر همچنین خروج حسین به سمت عراق را ناپسند دانست و به او مشورت داد که به مدینه برود. اما حسین درخواست ابن عمر را رد کرد و به راه خود ادامه داد. پس از جانب آن قوم برای حسینآنچه که نباید، اتفاق افتاد – الله آنها را محاسبه کند و سزایشان را بدهد – . یحیی بن اسماعیل بن سالم اسدی میگوید: از شعبی (عامر بن شراحیل) شنیدم که از ابن عمر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا نقل میکرد که او در میان حیواناتش بوده که خبر به او میرسد که حسین به سوی عراق حرکت کرده است. بعد از سه شبانه روز حرکت، به حسین میرسد و میبیند که طومارها و نامههایی همراه خود دارد. حسین گفت: اینها نامهها و بیعت اهل عراق است. ابن عمر گفت: سمت آنها نرو. اما حسین امتناع کرد! ابن عمر به او گفت: من به تو سخنی میگویم: جبرائیل نزد پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم آمده و او را بین دنیا و آخرت مخیر نمود. پس ایشان آخرت را انتخاب نموده و دنیا را رها کرد. شما نیز از گوشت و خون رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم هستید! قسم به الله که هیچ کدام از شما به حکومت دست نخواهید یافت، و الله فقط به خاطر چیزی که برای شما بهتر است، حکومت را از دسترس شما خارج کرده است.
اما حسین از بازگشت امتناع ورزید. شعبی میگوید: پس ابن عمر او را به آغوش کشیده و در حالی که میگریست گفت: «أستودعک الله من قتیل»، یعنی: «کشته شده را الله میسپارم». این روایت با همین سند در «تاریخ دمشق» (ج۱۴ ص۲۰۲) آمده و حافظ عراق در «المغنی عن حمل الأسفار» (ج۱ ص۶۹۹) سند آن را حسن دانسته است. همچنین طبرانی در «الأوسط» (۵۹۷) و بَزّار چنان که در «کشف الأستار عن زوائد البزّار» (۲۶۴۳) آن را روایت کردهاند. لفظ روایت آنها چنین است: «حسین بن علی رَضِيَاللهُعَنْهُمَا وقتی خواست به سوی عراق برود، خواست با ابن عمر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا ملاقات کند. پس به دنبال ابن عمر گشت. به او گفته شد: در یکی از زمینهای خود است. حسین نزدش رفت تا با او وداع گوید. به ابن عمر گفت: میخواهم به عراق بروم. ابن عمر گفت: این کار را نکن. چرا که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: من مخیر شدم بین اینکه پیامبری پادشاه باشم یا پیامبری بنده. پس به من گفته شد: تواضع کن. پس انتخاب نمودم که پیامبری بنده باشم. تو نیز – ای حسین – از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم هستی. پس خارج نشو. میگوید: اما حسین امتناع کرد! ابن عمر نیز با او وداع کرده و گفت: «أستودعک الله من مقتول»، یعنی: «کشته شده را به الله میسپارم»!!
نیز روایتی طولانی نزد ابن عساکر در «تاریخ دمشق» (ج۱۴ ص۲۰۳تا۲۰۵) وجود دارد که اسامی کسانی را میآورد که حسین را به عدم خروج از مکه به سوی عراق نصیحت کردند. در این روایت آمده:
«عبدالله بن عباس او را از این کار نهی کرده و گفت: این کار را نکن.
عبدالله بن مطیع به او گفت: پدر و مادرم فدایت باد! بگذار ما از تو استفاده ببریم و به سوی عراق نرو؛ قسم به الله که اگر این قوم تو را بکشند، ما را به غلامی و بردگی میگیرند.
نیز عبدالله بن عمر و عبدالله بن عیّاش بن ابی ربیعه در الأبواء در حالی که از عمره باز میگشتند، با حسین و عبدالله بن زبیر روبرو شدند. عبدالله بن عمر به آنها گفت: شما را به الله یاد آور میشوم که بازگردید و در آنچه مردم وارد میشوند، وارد شوید، و بنگرید: اگر مردم بر او – یزید – اجتماع کردند، شما نیز با مردم باشید و با او بیعت کنید، و اگر در مورد او افتراق به وجود آمد، پس این همان چیزی است که شما میخواهید[۱]. همچنین ابن عمر به حسین گفت: خارج نشو؛ الله، پیامبرش صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم را بین دنیا و آخرت مخیر نمود. اما پیامبر، آخرت را اختیار کرد و تو از او هستی. پس دنیا را انتخاب نکن. سپس او را به آغوش کشیده و گریه نمود و با او وداع کرد. ابن عمر همیشه میگفت: حسین بن علی با خروج خود بر ما غلبه کرد. قسم به الله که او در زندگی پدر و برادرش چیزی دید که باید از آن عبرت گیرد؛ دید که چه فتنههایی آمد و چطور مردم آنها را وانهادند که با دیدن آنها باید تا عمر داشت، حرکتی نمیکرد. باید در هر آنچه که مردم وارد میشدند، وارد میشد – یعنی با یزید بیعت میکرد – ؛ زیرا جماعت بهتر است.
همچنین ابن عباس به او گفت: ای پسر فاطمه، قصد کجا داری؟ گفت: قصد عراق و رفتن به نزد شیعهی خود را دارم. ابن عباس گفت: من این کارت را ناپسند میبینم؛ به سوی قومی خارج میشوی که پدرت را کشتند و برادرت را با نیزه زخمی کردند تا جایی که از روی خشم و ملالت از آنها، ترکشان نمود؟! تو را به الله یاد آور میشوم که خود را فریب ندهی.
ابو سعید خُدری نیز گفت: حسین بن علی در قضیهی خروجش بر من غالب شد، در حالی که به او گفتم: از الله در مورد نفس خود بترس و در خانهات بنشین و بر امام خود خارج مشو.
ابو واقد لیثی میگوید: شنیدم که حسین بن علی خارج شده است. پس به دنبالش رفتم تا اینکه در منطقهی «مَلَل» به او رسیدم. از او خواستم که به خاطر الله نرود؛ زیرا خارج شدنش فایدهای ندارد و فقط خود را به کشتن میدهد. اما او گفت: بر نمیگردم!
جابر بن عبدالله میگوید: با حسین حرف زدم و به او گفتم: از الله بترس و کاری نکن که مردم با یکدیگر درگیر شوند؛ قسم به الله که این کار پسندیده نیست. اما حرفم را گوش نکرد.
سعید بن مسیب میگوید: اگر حسین خارج نمیشد، برایش بهتر بود…».
مثل همین سخنان از مِسوَر بن مَخرَمه و ابو سلمه بن عبدالرحمن و عَمرَه بنت عبدالرحمن و عبدالله بن جعفر بن ابی طالب و عمرو بن سعید بن عاص روایت شده است.
یکی از این نصیحتهای موثر، سخنان ابوبکر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام است که به حسین گفت: «ای پسر عمو! خویشاوندی موجب میشود که بر تو شفقت داشته باشم و نمیدانم جایگاهم نزد تو برای نصیحت کردنت چگونه است؟ حسین گفت: ای ابوبکر! تو از کسانی نیستی که فریبکار شناخته شوی یا متهم باشی. پس نصیحتت را بگو. گفت: من دیدم که اهل عراق با پدر و برادرت چه کردند، و تو هم میخواهی به سوی آنها بروی. در حالی که آنها بندگان دنیا هستند و به همین خاطر چه بسا کسی که به تو وعدهی یاری داده، با تو میجنگد و کسانی با تو میجنگند که تو در نزدشان محبوبتر از کسانی که با تو میجنگند. پس الله را به تو یاد آور میشوم. حسین گفت: ای پسر عمو، الله به تو جزای خیر دهد. تو نظر خود را گفتی و الله هر چه را قضا کرده باشد، همان میشود. ابوبکر گفت: ما برای الله هستیم! ابو عبدالله – یعنی حسین – را نزد الله میدانیم».
نیز فَسَوی در «المعرفة و التاریخ» (ج۱ ص۵۴۱) و محاملی در «الأمالی» (ص۲۱۵) و طبرانی (ج۳ ص۱۱۹) و ابن عساکر در «تاریخ دمشق» (ج۱۴ ص۲۰۰و۲۰۱و۲۱۱) با سند صحیح از ابن عباس روایت میکنند که گفت: «حسین از من برای خارج شدن به سوی عراق اجازه خواست. به او گفتم: اگر موجب نکوهیده شدن من یا تو نبود، سرت را میگرفتم – تا مانع از رفتنت به سوی عراق شوم – ».
یکی از دلایلی که نشانگر این است که حسین قدرت مخالف خود را به حساب نیاورده بود، روایتی است که عبدالرزاق در «الأمالی فی آثار الصحابة» (ص۱۵۷) از فرزدق روایت کرده که به حسین گفت: «تو دوست داشتنیترین شخص نزد مردم هستی، و شمشیرها با بنی امیه هستند، و قضا و قدر در آسمان».
[۱] – این قسمت از روایت نشانگر این است که مردم تا آن هنگام هنوز بر خلافت یزید اتفاق نکرده بودند و این عذری برای مخالفت ابن زبیر و حسین است و بحث را از موضوع خروج بر خلیفه، خارج میکند.
ممکن است خوارج بگویند – و میگویند – که حسین در حالی کشته شد که بر یزید خروج کرده بود. آیا او را خارجی میدانید؟!!!
در جواب باید بگوییم: پناه بر الله که اهل سنت چنین بگویند! قبلا برایتان روشن کردیم که او خارجی نبود، و خلاصهی آنچه را که ذکر کردیم این است که او در اول امر با این گمان که هنوز بیعت با رقیبش به سرانجام نرسیده است، با یزید بر سر خلافت به رقابت پرداخت. دلیل او نیز برای این کار، دعوت برخی مناطق از او بود که با او بیعت کنند، و او نیز آنها را تصدیق نمود و از فریبکاری آنان اطلاعی نداشت و در آخر امر بود که از این خدعهی آنان مطلع گشت. به همین خاطر بود که درخواست رجوع کرد تا با یزید بیعت نماید. اما فرماندهی سپاه به او غدر نموده و او را به قتل رساند. پس نمیشود گفت: او در حالی کشته شد که بر خلیفهی خود خروج کرده بود؛ چرا که وقتی از حقیقت امر مطلع شد، از رای خود رجوع نمود. ابن تیمیه رَحِمَهُالله در منهاج السنة (ج۳ ص۳۰۶) میگوید: «و همچنین حسین – رَضِيَاللهُعَنْهُ – در حالی کشته شد که مظلوم و شهید بود و طلب امارات را ترک نموده و خواهان بازگشت: یا به سوی شهر خود و یا به مرز و یا به سوی یزید بود».
روایتی را که قبلا ذکر کردیم، چندین نفر ذکر کردهاند. از آن جمله ابن کثیر در «البدایة و النهایة» (ج۱۱ ص۵۱۸و۵۶۶)، و ذهبی در «سیر أعلام النبلاء» (ج۳ ص۳۰۶)، و ابن عساکر در «تاریخ دمشق» (ج۱۴ ص۲۱۴) با سند خود از عبد ربّه چنین روایت کردهاند: «حسین، وقتی سلاح از یاریاش ناتوان ماند، گفت: آیا از من نمیپذیرید آنچه را که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم از مشرکین میپذیرفت؟! گفتند: آیا رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم از مشرکین میپذیرفت؟ گفت: وقتی کسی از آنها سلاحش را بر زمین مینهاد و صلح میکرد، از او میپذیرفت. گفتند: خیر. گفت: پس رهایم کنید تا بازگردم. گفتند: خیر. گفت: پس اجازه دهید تا نزد امیرالمومنین بروم. در این هنگام مردی اسلحهاش را از او گرفت و گفت: تو را بشارت به جهنم باد! گفت: بلکه – ان شاءالله – بشارت به رحمت پروردگارم و شفاعت پیامبرم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم».
همچنین در روایت دیگری از او آمده: «عبیدالله بن زیاد، عمر بن سعد را فرستاد و حسین با آنها جنگید. حسین گفت: ای عمر، یکی از این سه چیز را از من بپذیر: یا مرا رها کن تا از همان راهی که آمدهام، بازگردم. اگر این را قبول نمیکنی، پس مرا به سوی یزید بفرست تا دستم را دست او بگذارم و هر چه میخواهد بر من حکم کند. اگر این را قبول نمیکنی، پس مرا به سوی ترک بفرست تا با آنها بجنگم.
عمر این درخواستها را به سوی ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد خواست که حسین را به نزد یزید بفرستد. اما شمر بن ذی جوشن گفت: این کار را نکن. او فقط باید به حکم تو گردن نهد. حسین گفت: قسم به الله که چنین نمیکنم. عمر بن سعد نیز برای جنگیدن با حسین کندی به خرج داده و وقت کشی میکرد. بنا بر این عبیدالله بن زیاد، شمر بن ذی جوشن را فرستاد و به او گفت: اگر عمر جلو رفت و جنگید که چه بهتر. اما در غیر این صورت، عمر را بکش و خودت به جای او فرماندهی لشکر را به عهده بگیر. همراه عمر سی نفر از اهل کوفه بودند. آنها گفتند: پسرِ دختر رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم سه چیز را بر شما عرضه میکند، اما شما هیچکدام را از او نمیپذیرید؟! به همین خاطر به حسین پیوسته و در رکاب او جنگیدند».
نیز ابن جریر در «تاریخ الرسل و الملوک» (ج۳ ص۲۹۹) با إسناد خود تا هلال بن یساف روایت میکند: «ابن زیاد دستور داد که راه مابین واقصه به سوی شام تا راه بصره را نگهبانی دهند و اجازه ندهند کسی وارد یا خارج شود. حسین در حالی به آن سمت میرفت که از چیزی خبر نداشت تا وقتی که به بادیه نشینان رسید. از آنها در مورد مردم سوال کرد؟ گفتند: والله خبر نداریم! فقط میدانیم که نه میتوانی وارد شوی و نه میتوانی خارج گردی. راوی میگوید: حسین رو به سوی یزید بن معاویه حرکت کرد. سواران در کربلا به او رسیدند. حسین به زیر آمده و آنها را به الله و اسلام قسم داد. راوی میگوید: ابن زیاد، عمر بن سعد و شمر بن ذی جوشن و حصین بن نُمیر را به سوی او فرستاد. حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ آنها را به الله و اسلام قسم داد که بگذارند به سوی امیرالمومنین یزید رفته و دستش را در دست او بگذارد. اما به او گفتند: خیر، راهی نیست مگر اینکه به حکم ابن زیاد گردن نهی. از جملهی کسانی که همراه آنها بودند، حرّ بن یزید حنظی بود که فرماندهی گروهی از سواران بود. او وقتی سخنان حسین را شنید، به آنها گفت: آیا از الله نمیترسید؟! آیا از این کسان، پیشنهاداتی را که میدهند، قبول نمیکنید؟! قسم به الله که اگر ترک و دیلم این را از شما میخواستند، برایتان جایز نبود که آنها را رد کنید! اما باز هم قبول نکرده و فقط خواهان گردن نهادن حسین بر حکم ابن زیاد بودند…».
ابن تیمیه رَحِمَهُالله تعالی چنان که در «مجموع الفتاوی»، (ج۴ ص۵۱۱) آمده، میگوید: «الله سُبْحَانَهُوَتَعَالَىٰ، حسین را به وسیلهی شهادت در این روز مورد تکریم قرار داد و با این کار، قاتلان یا کسانی که در قتل حسین همکاری کرده و یا راضی به آن بودند را زشت نمود. همچنین او الگویی نیکو از شهدای قبل از خود دارد. زیرا او و برادرش سرور جوانان اهل بهشت هستند و در میان عزت اسلام رشد یافتند و هجرت و جهاد و صبر بر آزاری که بقیهی اهل بیت پیامبر چشیدند را نچشیده بودند. پس الله به وسیلهی شهادت آنها را مورد تکریم قرار داد تا تکمیلی برای کرامتشان و نیز رفع درجاتی برای آنها باشد. همچنین الله سُبْحَانَهُوَتَعَالَىٰ استرجاع را در هنگام مصیبت تشریع فرموده است: {وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ (۱۵۵) الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ (۱۵۶) أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ}، یعنی: {و صابران را بشارت ده. آنهایی که وقتی مصیبتی به آنها رسید، گفتند: ما از الله هستیم و به سوی الله باز میگردیم. آنها هستند که صلوات و رحمتی از جانب پروردگارشان بر آنهاست و آنها هدایت یافته هستند}».
ما با وجود محبتی که نسبت به حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ داریم و با محبت او به الله تقرّب میجوییم و برایش عذری که لایق مقام والای او باشد قائل هستیم، اما قائل به عصمت برای او نیستیم. بلکه میگوییم: او خارجی نبود و حاشا که او چنین باشد. ولی اصحابی که او را تخطئه نمودند – که برادرش حسن رَضِيَاللهُعَنْهُ نیز یکی از آنها بود – به حق نزدیکتر بودند. پس کار حسین بین فعل یک خارجی و فعل یک معصوم دور نمیزند. بلکه بین خطا و صواب میچرخد که هیچ بشری از آن در امان نیست. ابن تیمیه رَحِمَهُالله در «منهاج السنة» (ج۴ ص۵۴۳) میگوید: «و یکی از متعلقات این باب، این است که باید دانست: هر شخصیت بزرگ علمی و دینی، چه از صحابه و تابعین باشد و چه مابعد آنها تا روز قیامت، نوعی اجتهادِ مقرون به ظن، و نوعی هوای خفیّ از او سر میزند و از این کار نتیجهای حاصل میشود که شایسته نیست در آن مورد، از او پیروی کرد. اگر چه حتی یکی از اولیای پرهیزکار الله باشد. چنین موردی وقتی اتفاق بیفتد، تبدیل به فتنه برای دو گروه میشود: گروهی که این شخص را تعظیم میکنند. پس در صدد این هستند که آن عمل را خوب دانسته و در مورد آن از این شخص پیروی کنند. گروه دیگر نیز این شخص را مذموم دانسته و این کار را موجب قدح در ولایت و تقوایت آن شخص میدانند و حتی تا جایی میروند که این کار را قدحی در نیکویی و بهشتی بودن شخص میدانند و حتی او را از دایرهی ایمان خارج میکنند. این دو گروه هر دو فاسد هستند و مشکل خوارج و روافض و دیگر اهل اهواء از همین باب بر آنها وارد گشته است. اما آن کس که طریق اعتدال را میپیماید، هر کس را که شایستهی تعظیم باشد، تعظیم نموده و او را دوست میدارد و با او موالات دارد و حقِّ را به نحو احسن ادا مینماید. پس حق را تعظیم کرده و به خلق رحم مینماید و میداند که هر شخص دارای حسنات و سیئات است و بر اساس آنها مورد ستایش و مذمت، و ثواب و عِقاب قرار گرفته و از یک وجه مورد محبت و از طرفی دیگر مورد بغض قرار میگیرد. این همان مذهب اهل سنت و جماعت است که بر خلاف مذهب خوارج و معتزله و کسانی است که با آنها موافق هستند».
پس با تفاصیلی که گفته شد، کار حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ بین صواب و خطاست، و نه بین خارجی بودن یا بدعت، و حاشا که حسین چنین باشد. از این رو خلیفه بن خیّاط در تاریخ خود (ص۱۶۴) و ابن سعد در «الطبقات» (ج۷ ص۱۴۷) با سند صحیح از حُمَید بن عبدالرحمن روایت میکنند که گفت: «وقتی که یزید به خلافت رسید، بر یکی از اصحاب رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم وارد شدیم. گفت: آیا شما میگویید: یزید بهترین شخص در میان امت محمد صلی الله علیم و سلم نیست، و از لحاظ علم و نسب از همه والاتر نیست؟ گفتیم: بله! گفت: من نیز همین را میگویم. اما – قسم به الله – اگر امت محمد با هم متحد باشند، نزدم بهتر از این است که متفرق گردند. آیا به نظر شما دری را که امت محمد همه به آن وارد شدهاند، یک مرد از وارد شدن به آن عاجز است؟ گفتیم: خیر، عاجز نیست. گفت: آیا اگر تک تک امت محمد بگویند: خون برادرم را نمیریزم و مالش را بر نمیدارم، میتوانند چنین کاری بکنند؟ گفتیم: بله. گفت: من نیز همین را به شما میگویم. سپس گفت: رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: (از حیا چیزی جز خیر به تو نخواهد رسید)».
این تحلیلی بس عظیم از جانب این صحابی در مورد وضع امت در آن موقع است که عقل پخته و سیاست حکیمانه بر آن دلالت میکند؛ زیرا در آن زمان قسمتی از وازع دینی از میان امت رخت بربسته و به جای آن وازع عصبیت و قبیلهگرایی نمود پیدا کرده بود. پس معاویه رَضِيَاللهُعَنْهُ متوجه شد که اگر امر را به خودشان واگذار کند، به خاطر وازع قویتر که همان قبیلهگرایی بود، با هم دچار خصومت خواهند شد. در آن زمان نیز شوکت و عزت در اهل شام قوت بیشتری داشت و مردم در آنجا به کسی جز بنی امیه برای خلافت راضی نمیشدند. پس در اینجا مقدم داشتن حفظ خون مردم ارجحیت داشت بر اینکه مردم را بر فاضلترین شخص از میان خودشان به عنوان خلیفه جمع نمود. از این رو ابن خلدون در تاریخ خود (ج۱ ص۲۶۲) مینویسد: «و امام در این زمینه (یعنی انتخاب ولی عهد) مورد اتهام قرار نمیگیرد، حتی اگر ولایت عهد را به پدر یا پسر خود واگذار نماید. زیرا او در زمینهی دیدگاهش بر زندگی مردم، امین قرار گرفته است. پس اولاتر این است که متحمل تبعاتی بعد از مرگش نشود و این بر خلاف کسانی است که او را در مورد واگذار کردن ولایت عهد به پدر یا پسرش متهم میکنند یا فقط به خاطر واگذار کردن آن به پسرش به او اتهام زده و با ولایت عهدی پدرش مشکلی ندارند. چرا که امام به دور از همهی این گمانهاست. خصوصا زمانی که سببی مثل ترجیح مصلحت یا جلوگیری از مفسدهای باشد، همهی این گمانهای بد منتفی میشوند؛ چنان که در واگذار نمودن ولایت عهدی به یزید از طرف معاویه رَضِيَاللهُعَنْهُ صورت گرفت. چه اینکه این کار فقط به خاطر مراعات مصلحت مردم و متفق نمودن اهواء آنها به وسیلهی اتفاق اهل حل و عقد بود که در آن هنگام همگی (یعنی همهی اهل حل و عقد) از بنی امیه بودند. چرا که بنی امیه به کسی غیر از خودشان رضایت نمیدادند و آنها نیز گروهی از قریش بودند و اهل اسلام همه بر آنها اجتماع نموده و قدرتمندان همه از میان آنان بودند. به همین خاطر معاویه او را بر کسان دیگری که گمان میرفت از یزید بر خلافت اولاتر هستند، ترجیح داد و از فاضل به مفضول به خاطر حرص بر اتحاد و اجتماع مردم – که شأن آن نزد شارع با اهمیّتتر است – عدول نمود.
گر چه هیچ گمانی غیر از این به معاویه برده نمیشود. چرا که عدالت و صحابی بودنش مانع از این است. همچنین حضور بزرگان صحابه برای این کار و سکوت آنها دلیل بر نفی شک در این مورد است. چرا که آنها کسانی نبودند که در مورد حق با کسی مدارا نمایند و معاویه نیز کسی نبود که در پذیرش حق، تکبر به خرج دهد؛ چه اینکه همهی آنها منزّه از این هستند و عدالتشان مانع از آن میشود. همچنین فرار عبدالله بن عمر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا از این مساله نیز چنان که از او مشهور است، حمل بر تورّع ایشان از ورود به هر نوعی از این امور بود؛ چه این امور مباح باشد یا حرام، و کسی جز ابن زبیر بر این عهد که جمهور بر آن اتفاق کردند، باقی نماند و نادر بودن مخالف نیز معروف است. نکتهی دیگر اینکه مثل این عمل از خلفای بعد از معاویه که به دنبال حق بوده و به آن عمل میکردند نیز معروف است. مثل عبدالملک و سلیمان از بنی امیه و سفّاح و منصور و مهدی و رشید از بنی عباس و امثال آنها که عدالت و حُسن رأیشان برای مسلمانان و تعمق در آن، معروف است، و به خاطر اینکه برادران یا پسران خود را برای این کار برگزیدهاند و از سنت خلفای راشدین در این مورد خارج شدهاند، عیبی بر آنها گرفته نمیشود. مسالهی اینها غیر از مسالهی خلفاست؛ چه اینکه خلفای راشدین در زمانی بودند که ملوکیّت هنوز به وجود نیامده بود و وازع دینی وجود داشت. نزد هر کدام وازعی از جانب خودش وجود داشت و آنها نیز کسی را انتخاب میکردند که از دینش رضایت داشتند و او را بر دیگران ترجیح میدادند و همه چیز را به این وازع واگذار مینمودند.
اما در میان خلفای پس از آنها، از معاویه به بعد، تعصب قبیلهای بر هدفی که از حکومت وجود داشت، غلبه کرده بود».
ممکن است خارجی بگوید:
اگر ثابت نشود که حسین بر ولیّ امر خروج کرده، اما به اعتراف خودتان او برای احقاق حق جنگید و مسالهی خلافت نیز یکی از این حقوق است و این همّ افراد شجاعِ امت است.
در جواب میگوییم:
قبلا گذشت که حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ از این کارش پشیمان شد و حتی گفتیم که او مظلومانه به شهادت رسید در حالی که به دنبال جنگ نبود و اهل علم گفتهاند که آنچه قبل از این حادثه مرتکب شده بود، نزد عموم صحابه رَضِيَاللهُعَنْهُم قابل اقتدا نیست؛ زیرا او اجتهاد کرده و صحابه او را در اجتهادش مخطیء میدانستند؛ زیرا جماعتی که تظاهر به ولایشان نسبت به آل بیت میکردند، از او دعوت نمودند تا با او بیعت نمایند و او را به این وهم انداختند که تعدادشان زیاد است. سپس وقتی که حسین به سوی آنها رفت، پشتش را خالی کرده و او را تسلیم مرگ نمودند. شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در «منهاج السنة» (ج۴ ص۵۳۰) مینویسد: «و باب قتال (جنگیدن) با اهل بغی و امر به معروف و نهی از منکر شبیه به جنگیدن در فتنه است، و محل بسط آن، اینجا نیست. هر کس که در احادیث صحیحهی ثابته از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در این باب تامل نماید، و نیز همانند عاقلان عبرت بگیرد، میداند که آنچه نصوص نبوی آوردهاند، بهترین امور است. از این رو وقتی حسین خواست به سوی اهل عراق که برایش نامه نوشته بودند، برود، بزرگان اهل علم و دین همانند ابن عمر و ابن عباس و ابوبکر عبدالرحمن بن حارث بن هشام به او مشاوره دادند که به سوی آنها نرود و ظنّ غالب آنها این بود که او کشته خواهد شد، تا جایی که برخی از آنها به او (حسین) گفتند: تو را به الله میسپاریم که کشته خواهی شد! و برخی دیگر گفتند: اگر حرف مردم نبود، تو را میگرفتم و نمیگذاشتم که بروی. این سخنان همه از روی نصیحت به حسین گفته شدند و گویندگانش خواهان مصلحت او و مصلحت مسلمین بودند، چرا که الله و رسولش به صلاح امر کردهاند، نه به فساد. اما گاهی نظر درست از آب در میآید و گاهی خطا. به زودی معلوم شد نتیجه همان چیزی خواهد شد که آنها گفته بودند و در رفتن حسین هیچ مصلحت دینی و دنیوی وجود نداشت. بلکه باعث شد آن ظالمان طاغی بر سبط رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم دست یافته و او را مظلومانه به شهادت برسانند، و اگر در شهر خود نشسته بود، فسادی که از رفتن و کشته شدنش به وجود آمد، حاصل نمیگشت. زیرا قصدی که او از رفتن داشت این بود که با این کار، خیر حاصل شده و شرّ، دفع گردد؛ اما هیچ کدام حاصل نشد. بلکه با رفتن او به سوی عراق و کشته شدنش و کم شدن خیر به خاطر شهادت او، شر بیشتری به وجود آمد و همین باعث به وجود آمدن شری بزرگتر گشت. چرا که قتل حسین باعث بروز فتنههایی شد، همان طور که قتل عثمان رَضِيَاللهُعَنْهُ موجب به وجود آمدن فتنههای بزرگی گشت.
همهی اینها بیانگر این هستند که آنچه رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در مورد صبر بر ظلم حاکمان و ترک جنگیدن با آنها و خروج بر آنها دستور دادهاند، برای اصلاح امور بندگان در دنیا و آخرتشان بهتر است و هر کس که عمدا یا سهوا با این دستورات مخالف کرده، هیچ اصلاحی با این کارش حاصل نشده، و بلکه جز فساد، چیزی از این کار به وجود نیامده است. به همین خاطر رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم با این فرمودهشان حسن رَضِيَاللهُعَنْهُ را مدح نمودند: (همانا این فرزندم سید است و به زودی الله به وسیلهی او بین دو گروه بزرگ از مسلمانان را اصلاح خواهد نمود)، و هیچ کسی را به خاطر جنگیدن در زمان فتنه و خروج بر علیه حاکمان و شکستن بیعت و جدا شدن از جماعت، مورد ستایش قرار نداده است و احادیث صحیحهی ثابته از پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم همه بر همین دلالت دارند. چنان که در صحیح بخاری از حسن بصری آمده که گفت: از ابوبکره رَضِيَاللهُعَنْهُ شنیدم که گفت: از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در حالی که بر منبر بود و حسن نیز در کنارش بود و ایشان یک نگاه به مردم و یک نگاه به حسن میکرد، شنیدم که فرمودند: (همانا این فرزندم سید است، و شاید که الله به وسیلهی او بین دو گروه بزرگ از مسلمانان صلح برقرار نماید). پس رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم خبر دادند که ایشان سید است و آنچه که به آن اشاره فرمودند مبنی بر اینکه الله تعالی به وسیلهی او بین دو گروه بزرگ از مسلمانان آشتی ایجاد خواهد کرد، تحقق یافت و این نشان میدهد که اصلاح بین دو گروه، محبوب و ستودنی است و الله و رسولش آن را دوست دارند و کاری که حسن رَضِيَاللهُعَنْهُ انجام داد یکی از بزرگترین مناقب و فضایل ایشان است که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به وسیلهی آن او را ستایش کرده است. در حالی که اگر جنگیدن واجب یا مستحب بود، پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم هیچ کسی را به خاطر ترک واجب یا مستحبی مورد ستایش قرار نمیداد. به همین خاطر است که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به خاطر جریاناتی که در جنگ جمل و صِفّین صورت گرفت، هیچ کسی را مدح نفرموده است، تا چه رسد به اینکه جریان حرّه در مدینه و یا جریان محاصرهی ابن زبیر در مکه و یا اموری که در جریان فتنهی ابن اشعث و ابن مهلَّب و دیگر فتنهها صورت گرفت را مدح فرموده باشند. بلکه از ایشان به تواتر روایت شده که امر به جنگیدن با خوارج مارقهای کردهاند که امیر المومنین علی رَضِيَاللهُعَنْهُ بعد از خروجشان بر علیه او در حروراء، در نهروان با آنان جنگید. اینها کسانی هستند که امر به جنگیدن با آنها به تواتر از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم ثابت است. علی نیز وقتی با آنها جنگید، از جنگیدن با آنها خوشحال شده و احادیثی را که در مورد جنگیدن با آنها بود روایت میکرد و صحابه همگی بر جنگیدن با آنها اتفاق کردند. همچنین بعد از آنها، این جنگها نزد ائمهی علم همانند جنگیدن با اهل جمل و صفین و دیگر جنگها نبود که هیچ نصی در مورد آنها نیامده و هیچ یک از بزرگانی که در آنها شرکت داشتهاند، آن را نستودهاند و بلکه از آن پشیمان بوده و از آن رجوع نمودهاند. همچنین این حدیث یکی از نشانههای نبوت پیامبرمان محمد صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم است که به خاطر چیزی حسن را ستودند که بعد از سی سال اتفاق افتاد؛ زیرا اصلاحی که الله سُبْحَانَهُوَتَعَالَىٰ توسط حسن بین دو گروه مسلمان برقرار کرد، در سال ۴۱ هجری بود. در حالی که حسن رَضِيَاللهُعَنْهُ در زمان وفات رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم پسر بچهای هفت ساله بود. چرا که او در سال سوم هجری متولد شد و ابوبکره رَضِيَاللهُعَنْهُ در سال طائف اسلام آورد، و فتح طائف نیز بعد از فتح مکه بود. پس این حدیثی که پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در مورد حسن فرمودهاند، بعد از سال هشتم هجری بوده و وقوع آن بعد از سی سال از وفات پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بود که همان خلافت نبوت است. پس بیشتر از سی سال بعد، این حدیث تحقق یافت. چه اینکه ایشان صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم این حدیث را قبل از وفاتشان گفتهاند».
پس به صورت مختصر، آنچه در رد شبههی حسین بن علی و عبدالله بن زبیر رَضِيَاللهُعَنْهُم وجود دارد، این است که:
اولا: این دو اجتهاد کرده و در اجتهادشان به خطا رفتند.
ثانیا: در مورد حسین، خروج ایشان به سوی کوفه به خاطر این بود که شیعیانِ پدرش نامه مینوشتند و از او میخواستند به سوی آنها بروند. زیرا آنها هنوز امامی (به معنی حاکم) ندارند و این نشان میدهد که تا آن موقع هنوز بسیاری از مناطق با یزید بیعت نکرده بودند و حسین نیز بر همین مبنا به سوی عراق خارج شد.
ثالثا: همهی صحابهی بزرگواری که در آن موقع زنده بودند، با این کار حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ مخالفت کردند. اما حسین رَضِيَاللهُعَنْهُ به حرف آنها گوش نکرد و به سوی عراق رفت.
رابعا: در صورتی که بپذیریم این کار آنها خروج بوده، خروجشان برای ما حجت نیست. چرا که مخالف با احادیث صحیح و صریحی است که دال بر عدم خروج بر علیه حاکم ظالم هستند.
گردآوری و ترجمه: سید ابوبکر یگانه قلاتی