میگویند: منکراتی که امروزه حکام انجام میدهند، بر هیچ کس پوشیده نیست، و هیچ کدام از این حکام نیز مقدس نیستند که نشود آنها را نقد کرد. همچنین، امر به معروف و نهی از منکر، شعار این امت است؛ الله تعالی میفرماید: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ}، یعنی: {شما بهترین امتی هستید که برای مردم خارج شدهاید، امر به معروف کرده و نهی از منکر میکنید و به الله ایمان دارید}، [آل عمران:۱۱۰]! همچنین رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرموده است: «مَنْ رَأَى مِنْكُمْ مُنْكَرًا فَلْيُغَيِّرْهُ بِيَدِهِ، فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَبِلِسَانِهِ، فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَبِقَلْبِهِ، وَذَلِكَ أَضْعَفُ الْإِيمَانِ»، یعنی: «هر کس از شما که منکری را ببیند باید آن را با دستش تغییر دهد، اگر نمیتواند، باید با زبانش این کار را بکند، و اگر نتوانست، با قلبش آن را بد بداند و این ضعیفترین درجهی ایمان است». روایت مسلم، حدیث شماره (۸۶)! این حدیث دلالت دارد که انکار منکر به وسیلهی دست (یا دست به اسلحه بردن) برترین مرحلهی امر به معروف و نهی از منکر است. حال چطور شما این قاعده را بر رعیّت وفق میدهید که ضعیفند، اما آن را در مورد امراء که قوی هستند وفق نمیدهید؟!!
اهل سنت:
زیرا رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم امرا و حکام را از این نصوص عامّ که به آنها استدلال میکنید، مستثنی نمودهاند. رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم، سلاطین ملعون و مورد تنفر را وصف کرده، فرمودهاند: «وشِرَارُ أَئمَّتِكُم الَّذينَ تُبْغِضُونَهُم ويُبْغِضُونَكُمْ، وتَلْعَنُونَهُمْ وَيَلْعَنُونَكُمْ»، یعنی: «و بدترین حکامتان آنهایی هستند که از آنها متنفرید و آنها نیز از شما متنفرند، و شما آنها را لعنت میکنید و آنها نیز شما را لعنت میکنند». این توصیف دلالت دارد که آنها در ارتکاب منکرات به نهایت درجه رسیدهاند. اما زمانی که برخی از اصحاب خواستند با تطبیق نصوص عمومی که در مورد امر به معروف و نهی از منکر آمدهاند، به وسیلهی اسلحه با آنها درگیر شوند، و برای همین نیز از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم پرسیدند که: «یا رسول الله! آیا با شمشیر با آنها درگیر نشویم»؟ جوابی که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به آنها داد، خلاف چیزی بود که آنها پرسیده بودند. چرا که ایشان فرمود: «لَا، مَا أَقَامُوا فِيكُمُ الصَّلَاةَ، وَإِذَا رَأَيْتُمْ مِنْ وُلَاتِكُمْ شَيْئًا تَكْرَهُونَهُ، فَاكْرَهُوا عَمَلَهُ، وَلَا تَنْزِعُوا يَدًا مِنْ طَاعَةٍ»، یعنی: «خیر، تا مادامی که نماز را در میان شما برپا میدارند – دست به شمشیر نبرید – و وقتی از والیان خود چیزی را مشاهده کردید که ناپسند بود، عملش را ناپسند شمارید و دست از طاعت نکشید»، روایت مسلم، حدیث شماره (۴۸۳۲).
بنا بر این رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به دو چیز امر، و از دو چیز نهی فرمودند. ایشان امر به ناپسند دانستن منکر نمودند؛ چرا که به هیچ وجه جایز نیست شخص به عمل منکری که کسی انجام میدهد رضایت داشته باشد؛ چه این شخص امیر باشد چه غیر امیر. اما با این حال ایشان از تغییر منکر به وسیلهی دست، اگر به معنای جنگیدن مسلحانه با امیر باشد، نهی فرمودند. کما اینکه از بیعت شکنی نیز نهی فرمودند. علّامه شوکانی در «نیل الأوطار» (ج۷ ص۳۶۲) میگوید: «وَقَدْ اسْتَدَلَّ الْقَائِلُونَ بِوُجُوبِ الْخُرُوجِ عَلَى الظَّلَمَةِ وَمُنَابَذَتِهِمْ السَّيْفَ وَمُكَافَحَتِهِمْ بِالْقِتَالِ بِعُمُومَاتٍ مِنْ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ فِي وُجُوبِ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنْ الْمُنْكَرِ، وَلَا شَكَّ وَلَا رَيْبَ أَنَّ الْأَحَادِيثَ الَّتِي ذَكَرَهَا الْمُصَنِّفُ فِي هَذَا الْبَابِ وَذَكَرْنَاهَا أَخَصُّ مِنْ تِلْكَ الْعُمُومَاتِ مُطْلَقًا، وَهِيَ مُتَوَافِرَةُ الْمَعْنَى كَمَا يَعْرِفُ ذَلِكَ مَنْ لَهُ أَنَسَةٌ بِعِلْمِ السُّنَّةِ»، یعنی: «و کسانی که قائل به خروج بر علیه حکام ظالم و جنگیدن مسلحانه با آنها هستند، به ادلهی عام از قرآن و سنت در مورد وجوب امر به معروف و نهی از منکر استدلال میکنند، و شکی نیست که احادیث و دلایلی که مصنّف در این باب آورده و آنها را ذکر کردیم، خاصتر از آن دلایل عام هستند که احادیث زیادی نیز در همین معنا آمدهاند، کما اینکه هر کس انسی با علم سنت داشته باشد، آن را میداند». ایشان رَحِمَهُالله میگوید که نصوص امر به معروف و نهی از منکر، عام هستند. اما نصوصی که در مورد نهی از خروج بر علیه والیان آمده، خاص هستند و باید به آنها عمل کرد. چون وقتی دلیلِ خاص بیاید، دیگر دلیل عام را کنار میگذارد که این مساله در اصول فقه به آن پرداخته شده است.
خوارج:
استادمان علّامه محمد قطب در «واقعنا المعاصر» (ص۹۷) میگوید: «اما بزرگترین خطر از آنجا میآید که دو چیز در زندگی مسلمین از زمان بنی امیه، با یکدیگر مقارن گشتهاند: از جهتی مُلک عضوض، چنان که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم گفتهاند، و از جهت دیگر اینکه امت مراقب حکامش نیست.
اما دست کشیدنِ امت از امر به معروف و نهی از منکر در مجال سیاسی، شاید قسمتی از آن اقتدای اشتباه به موضع برخی صحابه رضوان الله علیهم در قبال فتنه باشد که این موضع به نسبت آنها یک موضعگیری طبیعی است، اما آنها الگویی نیستند که در اموری که کاملا مخالف با چیزی است که آنها با آن مواجه بودند و این موضع را در قبال آن گرفتند، به آنها اقتدا شود».
اهل سنت:
استادی که از او نقل قول میکنید هنوز فرق بین امر به معروف و نهی از منکر و بین انقلاب بر علیه حکام که آن را مراقبت حکام مینامد، نمیداند. ما در سیرت سلف چیزهایی داریم که ما را از این مهمل بافیها بی نیاز میگرداند. نُعَیم بن حمّاد در «الفتن» (۳۸۸)، و ابن ابی حاتم در «الجرح و التعدیل» (ج۱ ص۲۷۰)، و ابن عُدَی در «الکامل» (ج۲ ص۴۰۷)، و ابو عمرو الدّانی در «السنن الواردة فی الفتن» (ص۱۳۳) و بَزّار چنان که در «کشف الأستار» (ج۲ ص۲۵۱) آمده، و بیهقی در «شعب الإیمان» (۷۵۰۳) از ابوالبختری روایت کردهاند که گفته: «قِيلَ لِحُذَيْفَةَ أَلَا تَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ؟ قَالَ: إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ لَحَسَنٌ وَلَكِنْ لَيْسَ السُّنَّةُ أَنْ تَرْفَعَ السِّلَاحَ عَلَى إِمَامِكَ »، یعنی: «به حذیفه – بن الیمان رَضِيَاللهُعَنْهُ – گفته شد: آیا امر به معروف و نهی از منکر نمیکنی؟ گفت: امر به معروف و نهی از منکری عملی نیکوست. اما سنّت این نیست که بر علیه حاکمت سلاح بلند کنی».
همچنین امام بخاری رَحِمَهُالله در «التاریخ الکبیر» (ج۲ ص۳۱۷) همین جملهی آخری را که محل شاهد ماست از او نقل میکند.
حال در فرقِ بین امر به معروف و نهی از منکر، و بین خروج بر علیه حاکم تامل کنید. چون هر کس که فرق بین این دو را نداند، همیشه بین این دو قاطی خواهد کرد. به همین خاطر نیز در بیوگرافی امام سفیان بن سعید ثوری رَحِمَهُالله تعالی در «سیر أعلام النبلاء» (ج۷ ص۲۴۲) از امام ذهبی نقل شده که گفته: «كَانَ يُنْكِرُ عَلَى المُلُوْكِ، وَلاَ يَرَى الخُرُوْجَ أَصْلاً»، یعنی: «او بر ملوک عیب میگرفت و اصلا قائل به خروج نبود». به همین خاطر نیز نُعیم بن حمّاد در «الفتن» (ص۴۲۶) از ابوشریح معافری نقل کرده که گفته: « قُلْتُ لِابْنِ عُمَرَ، أَوْ قَالُوا لَهُ: أَلَا تَرَى مَا يَصْنَعُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ، عَمِلُوا بِخِلَافِ السُّنَّةِ، أَفَلَا تَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ؟ قَالَ: بَلَى، قَالُوا: فَإِنَّا نَخَافُ عَلَيْكَ، وَكُلُّنَا نَقُومُ مَعَكَ، قَالَ: فَقُومُوا عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ، قَالُوا: إِنَّا نَخَافُ، وَكُلُّنَا نَحْمِلُ السِّلَاحَ، قَالَ: أَمَّا هَذَا فَلَا»، یعنی: «به ابن عمر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا گفتم، یا به او گفته شد: آیا نمیبینی که این حکام چه کردهاند؟ بر خلاف سنت عمل کردهاند. آیا امر به معروف و نهی از منکر نمیکنی؟ گفت: بله. گفتند: بر تو میترسیم، و همگیِ ما با تو خواهیم آمد. گفت: پس بر برکت الله برخیزید. گفتند: ما میترسیم و به همین خاطر با خود اسلحه حمل میکنیم. گفت: اما این کار – یعنی حمل اسلحه – خیر».
در این روایت میبینیم که ابن عمر با امر کردن به معروف و نهی کردن از منکری که آنها مطرح کردند راضی بود. اما به مجرّد اینکه حرف از شمشیر به میان آورده شد، آنها را ترک کرد. در حالی که آنها این را نیز ذکر کردند که هدفشان از حمل سلاح فقط به خاطر دفاع از اوست. ولی چشم عالِم جاهایی را میبیند که حماسهگرایان آن را نمیبینند؛ چون ممکن است که قضیه مسالمت آمیز شروع شود و در صورتی که پای اسلحه وسط آید، به جنگ و خونریزی کشیده شود. این تفسیرِ عملیِ بزرگی در مورد روش مسالمت آمیزِ نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر است؛ چرا که عبدالله بن عمر پذیرفت که با آنها برای امر به معروف و نهی از منکر، نزد امرا بروند. اما نپذیرفت که برای اینکار، دست به کاری زنند که ممکن است به زد و خورد و خونریزی بینجامد.
ابن ابی حاتم در «الجرح و التعدیل» (ج۱ ص۹۷) با سند صحیح از عبدالرحمن بن مهدی روایت کرده که گفته است: «ما سمعت سفيان يسب أحدا من السلطان قط في شدته عليهم»، یعنی: «هیچ گاه نشنیدم که سفیان، سلطانی را بدگویی کند، در حالی که نسبت به آنها بسیار شدت به خرج میداد». او رَحِمَهُالله نسبت به حکام بسیار شدت داشت؛ چون وقتی در مقابل آنها قرار میگرفت، اصلا با آنها مجامله نمیکرد. بلکه عیوبی را که داشتند به آنها گوشزد میکرد و آنها را در ملاقات خصوصی، مخلصانه نصیحت مینمود. ابن ابی حاتم با همین سند از عبدالرحمن بن مهدی رَحِمَهُالله نقل میکند که گفته است: شنیدم که سفیان میگوید: «اني لادعو للسطان – يعني بالصلاح – ولكن لا أستطيع أن أذكر إلا ما فيهم»، یعنی: «من برای سلطان دعا میکنم – یعنی دعا میکنم که اصلاح شود – ولی فقط میتوانم چیزهایی را بگویم که در آنها موجود است». شجاعت واقعی همین است. این همان نصیحت صادقانهای است که با ضوابط شرعی، منضبط شده؛ که شخص در مورد حکام بدگویی نکند، بلکه در خلوت خود برای اصلاح آنان دعا کند، و وقتی که زمان نصیحت فرا رسید، دریغ نکند و با اسلوب حکیمانه، آن را ادا نماید. چه بسا کسانی که روی منابر، برای بدگویی از حکام، شیر هستند، اما وقتی به ملاقات آنها میروند، تبدیل به موش میشوند، که البته حال اکثر کسانی که بدگویی حکام را میکنند، همین است. بنا بر این کجاست اقتدای به سلف؟! کجاست جهاد مزعومی که ادعایش را دارند؟!
در زمان امام ابوحنیفه رَحِمَهُالله تعالی، این شبهه بر ایشان عرضه شده و ایشان آن را رد کردند. ابومطیع بلخی چنان که در «الفقه الأکبر» (ص۱۰۸) آمده، میگوید: «قلت: فَمَا تَقول فِيمَن يَأْمر بِالْمَعْرُوفِ وَينْهى عَن الْمُنكر فيتبعه على ذَلِك نَاس فَيخرج على الْجَمَاعَة. هَل ترى ذَلِك؟ قَالَ: لَا، قلت: وَلم وَقد امْر الله تَعَالَى وَرَسُوله بِالْأَمر بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْي عَن الْمُنكر وَهَذَا فَرِيضَة وَاجِبَة؟ فَقَالَ: هُوَ كَذَلِك لَكِن مَا يفسدون من ذَلِك أَكثر مِمَّا يصلحون من سفك الدِّمَاء وَاسْتِحْلَال الْمَحَارِم وانتهاب الْأَمْوَال»، یعنی: «گفتم: پس چه میگویی در مورد کسی که امر به معروف و نهی از منکر میکند و مردمانی در این زمینه پیرو او شده، پس بر جماعت خروج میکند. آیا آن را درست میبینی؟ گفت: خیر. گفتم: چرا نه، در حالی که الله تعالی و پیامبرش صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم دستور دادهاند که امر به معروف و نهی از منکر صورت گیرد، و این کار، فریضه است؟ گفت: همینطور است، اما فسادی که با اینکارشان به وسیلهی ریختن خون و حلال شدن حرامها و غارت اموال به وجود میآورند، بیشتر از اصلاحی است که میخواهند ایجاد نمایند». همین نقل قول را ابن قیم رَحِمَهُالله در «إجتماع الجیوش الإسلامیة» (ج۲ ص۱۳۹)، و نیز شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله چنان که در «مجموع الفتاوی» (ج۵ ص۴۷) آمده از او آورده و شیخ الاسلام بعد از آن میگوید: «و سخنش در مورد جنگیدن با خوارج و باغیان است».
این آثار بیانگر قدیمی بودنِ این شبهه هستند و نشان میدهند که سلف صالح رَضِيَاللهُعَنْهُم بین این دو باب، یعنی باب امر به معروف و نهی از منکر و باب نصیحت والیان با شجاعت و نرمی و در خفا، فرق قائل میشدند. این موضوعی است که بر بسیاری از اهل بدعت پوشیده مانده است. شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در «الإستقامة» (ج۲ ص۲۱۶) میگوید: «واما اهل الاهواء كالمعتزلة فيرون الْقِتَال للأئمة من اصول دينهم وَيجْعَل الْمُعْتَزلَة اصول دينهم خَمْسَة التَّوْحِيد الَّذِي هُوَ سلب الصِّفَات وَالْعدْل الَّذِي هُوَ التَّكْذِيب بِالْقدرِ والمنزلة بَين المنزلتين وانفاذ الْوَعيد والامر بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْي عَن الْمُنكر الَّذِي فِيهِ قتال الائمة»، یعنی: «و اما اهل بدعت امثال معتزله، جنگیدن با حکام را جزء اصول دینشان میدانند. معتزله اصول دین خود را پنج چیز میدانند: توحید که نزدشان همان سلب صفات از الله است، و عدل که همان تکذیب قَدَر است، و منزلت بین المنزلتین، و به جای آمدن وعید، و امر به معروف و نهی از منکر که همان جنگیدن با حکام است».
خوارج:
اگر با دست جلوی منکرات آنها گرفته نشود، بدین معناست که باید در مقابل اباطیلشان سکوت کرد، و سکوت هم نشانهی رضایت است.
جواب اهل سنت:
سکوت در مورد آنها به معنی رضایت داشتن نسبت به اباطیل آنها نیست. امام مسلم رَحِمَهُالله (۴۸۲۹) از ام المومنین ام سلمة رَضِيَاللهُعَنْهَااز رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم روایت میکند که فرمودند: «إِنَّهُ يُسْتَعْمَلُ عَلَيْكُمْ أُمَرَاءُ، فَتَعْرِفُونَ وَتُنْكِرُونَ، فَمَنْ كَرِهَ فَقَدْ بَرِئَ، وَمَنْ أَنْكَرَ فَقَدْ سَلِمَ، وَلَكِنْ مَنْ رَضِيَ وَتَابَعَ»، قَالُوا: يَا رَسُولَ اللهِ، أَلَا نُقَاتِلُهُمْ؟ قَالَ: «لَا، مَا صَلَّوْا»، یعنی: «همانا امیرانی بر شما گماشته میشوند. از آنها چیزهای نیک و بدی میبینید. پس کسی که – این منکرات را قلباً – بد بداند، بریء است، و کسی که آنها را رد کند، بریء است. اما – گناهکار است – کسی که راضی شده و اطاعت نماید. گفتند: یا رسول الله، آیا با آنها نجنگیم؟ فرمودند: خیر، تا زمانی که نماز میخوانند».
نووی رَحِمَهُالله در «شرح النووی علی صحیح مسلم» (ج۱۲ ص۲۴۳) میگوید: «فَأَمَّا رِوَايَةُ مَنْ رَوَى (فَمَنْ كَرِهَ فَقَدْ بَرِئَ) فَظَاهِرَةٌ وَمَعْنَاهُ مَنْ كَرِهَ ذَلِكَ الْمُنْكَرَ فَقَدْ بَرِئَ مِنْ إِثْمِهِ وَعُقُوبَتِهِ وَهَذَا فِي حَقِّ مَنْ لَا يَسْتَطِيعُ إِنْكَارَهُ بِيَدِهِ ولَا لِسَانِهِ فَلْيَكْرَهْهُ بِقَلْبِهِ وَلْيَبْرَأْ وَأَمَّا مَنْ رَوَى (فَمَنْ عَرَفَ فَقَدْ بَرِئَ) فَمَعْنَاهُ وَاللَّهُ أَعْلَمُ فَمَنْ عَرَفَ الْمُنْكَرَ وَلَمْ يَشْتَبِهْ عَلَيْهِ فَقَدْ صَارَتْ لَهُ طَرِيقٌ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنْ إِثْمِهِ وَعُقُوبَتِهِ بِأَنْ يُغَيِّرَهُ بِيَدَيْهِ أَوْ بِلِسَانِهِ فَإِنْ عَجَزَ فَلْيَكْرَهْهُ بِقَلْبِهِ وَقَوْلُهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ (وَلَكِنْ مَنْ رَضِيَ وَتَابَعَ) مَعْنَاهُ ولَكِنَّ الْإِثْمَ وَالْعُقُوبَةَ عَلَى مَنْ رَضِيَ وَتَابَعَ وَفِيهِ دَلِيلٌ عَلَى أَنَّ مَنْ عَجَزَ عَنْ إِزَالَةِ الْمُنْكَرِ لَا يأثم بمجرد السكوت بل إنما يأثم بالرضى به أو بأن لا يَكْرَهَهُ بِقَلْبِهِ أَوْ بِالْمُتَابَعَةِ عَلَيْهِ»، یعنی: «اما روایتی که گفته: (پس کسی که قلباً بد بداند)، واضح است که چه معنا دارد، و معنایش این است: کسی که آن منکر را بد بداند، از گناه و عقوبتِ آن گناه در امان میماند، و البته این در مورد کسی است که تواناییِ مقابله به وسیلهی دست و زبان را ندارد. بنا بر این قلباً باید آن را ناپسند بداند تا مبرا گردد. و اما روایتی که گفت: (و کسی که آن را شناخت، بریء است)، بدین معناست که – والله اعلم – هر کس منکر را شناخت و امر بر او مشتبه نگشت، راهِ برائت از گناه و عقوبتِ آن منکر این است که آن را با دست یا زبانش تغییر دهد. در صورتی که از این کار عاجز بود، پس با قلبش آن را ناپسند بداند. و آنجا که میفرماید: (اما کسی که راضی شده و اطاعت نماید)، معنایش این است که: اما گناه و عقوبت بر کسی است که به این منکر راضی شده و از آن اطاعت نماید. همچنین در این حدیث دلیل بر این مساله وجود دارد که هر کس برای از بین بردن منکر ناتوان باشد، به مجرد سکوت در مقابل آن منکر، گنهکار محسوب نمیشود. بلکه زمانی گناهکار است که به آن راضی شود، یا در قلبش آن را ناپسند نداند، یا خودش در انجام آن منکر، پیروی نماید».
خوارج:
نمیبینید که در حدیث فرموده: «و کسی که آنها – یعنی منکرات – را رد کند، بریء است»؟
جواب:
حدیث را کامل بخوانید و فقط آنجا را که موافق میلتان است، نگیرید. به الله پناه ببرید از اینکه شامل کسانی باشید که الله سُبْحَانَهُوَتَعَالَىٰ در مورد آنها فرموده است: {أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ}، یعنی: {آيا شما به پارهاى از كتاب [تورات] ايمان مىآوريد و به پارهاى كفر مىورزيد پس جزاى هر كس از شما كه چنين كند جز خوارى در زندگى دنيا چيزى نخواهد بود و روز رستاخيز ايشان را به سختترين عذابها باز برند و الله از آنچه مىكنيد غافل نيست}، [بقره:۸۵].
در این حدیث رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بیان فرموده که هر کس این منکرات را انکار کرده و رد نماید، نزد الله در امان میماند، و این به همراه نهی از جنگیدن با حکام است که قبلا به آن اشاره شد. مجموعِ این دو حدیث دالّ بر این نکته هستند که انکار بر حکام به وسیلهی هر چیزی غیر از جنگیدن با آنهاست. توضیح حدیث، آن است که در روایت امام مسلم (۴۹۰۷) و ابوداود (۴۷۶۱) ذکر شده که قتاده گفته: «أَيْ مَنْ كَرِهَ بِقَلْبِهِ وَأَنْكَرَ بِقَلْبِهِ»، یعنی: «یعنی هر که در قلبش آن را بد بداند، و با قلبش آن را انکار نماید». همچنین نزد ابوداود، روایت شمارهی (۴۷۶۰) و بیهقی، (ج۸ ص۱۵۸) با سند صحیح از هشام بن حسّان روایت شده که گفته است: «فمن أنكر بلسانِه فقد بَرئ، ومَنْ كَرِهَ بقلبِه، فقد سَلِمَ»، یعنی: «پس هر که با زبانش آن را رد کند، تبرئه گشته، و هر کس با قلبش آن را ناپسند بداند، در سلامت مانده».
ابوالعبّاس قُرطُبی در «المفهم» (ج۴ ص۶۴) میگوید: «وقوله (فمن عرف برئ)؛ أي: من عرف المنكر وكرهه بقلبه، بدليل الرواية الأخرى، فتُقَيَّدُ إحداهما بالأخرى؛ يعني: أنَّ مَن كان كذلك فقد برئ – أي تبرَّأ من فعل المنكر ومن فاعله.
وقوله (ومن أنكر فقد سلم)؛ أي بقلبه، بدليل تقييده بذلك في الرواية الأخرى، أي اعتقد الإنكار بقلبه وجزم عليه بحيث لو تمكن من إظهار الإنكار لأنكره، ومَن كان كذلك فقد سَلِم من مؤاخذة الله تعالى على الإقرار على المنكر، وهذه المرتبة هي رتبة من لم يقدر على تغيير المنكر لا باللسان ولا باليد، وهي التي قال فيها صلى الله عليه وسلم: (وذلك أضعف الإيمان، وليس وراء ذلك من الإيمان حبة خردل).
وقوله (ولكن مَن رضي وتابع)؛ أي: من رضي المنكر وتابع عليه هو المؤاخذ والمُعَاقَبُ عليه وإن لم يفعله»، یعنی: «اینکه فرمود: (پس کسی که شناخت، تبرئه گشته)، یعنی: کسی که منکر را شناخته و با قلبش آن را ناپسند دانست. دلیلمان روایت دیگری است که این روایت را مقیّد میکند؛ یعنی: کسی که چنین باشد، تبرئه شده – یعنی از فعل منکر و فاعلِ آن، مبرا شده.
و اینکه فرمود: (و کسی که آن را رد نماید، در سلامت مانده)؛ یعنی با قلبش آن را رد نماید. به دلیلِ مقیّد شدنش با روایت دیگر؛ یعنی با قلبش معتقد به ناپسند بودن آن کار بوده و بر ناپسند بودنش اطمینان داشته باشد، به طوری که اگر قدرت داشته باشد این منکر را از بین ببرد، این کار را میکند. هر کس چنین باشد، از مواخذه شدن توسط الله تعالی به خاطر اقرار بر منکر، در امان میماند. این درجه، درجهی کسی است که نمیتواند منکر را با زبان یا دست تغییر دهد. این همان درجهای است که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در موردش میفرماید: (و این ضعیفترین درجهی ایمان است، و بعد از آن حتی به اندازهی دانهای خردل نیز ایمان وجود ندارد).
و اینکه فرمود: (اما کسی که – به منکر – راضی شد و در انجام آن اطاعت نمود)؛ یعنی: کسی که به منکر راضی شده و در انجام آن، اطاعت نماید، کسی است که مورد مواخذه و عقوبت قرار میگیرد، حتی اگر آن را مرتکب نشود».
صاحب كتاب «عون المعبود شرح سنن أبی داود» در (ج۱۳ ص۷۵) میگوید: «(فَقَدْ بَرِئَ) أَيْ مِنَ الْمُدَاهَنَةِ وَالنِّفَاقِ (وَمَنْ كَرِهَ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ) أَيْ مِنْ مُشَارَكَتِهِمْ فِي الْوِزْرِ (وَلَكِنْ مَنْ رَضِيَ) أَيْ بِقَلْبِهِ بِفِعْلِهِمْ (وَتَابَعَ) أَيْ تَابَعَهُمْ فِي الْعَمَلِ وَالْخَبَرُ مَحْذُوفٌ أَيْ فَهُوَ الَّذِي شَارَكَهُمْ فِي الْعِصْيَانِ»، یعنی: «(پس مبرا گشته)، یعنی از مداهنه و نفاق – مبرا گشته – ، (و کسی که با قلبش آن را انکار نماید، سلامت مانده است)، یعنی از شراکت با آنان در آن گناه، در امان مانده. (اما کسی که راضی شد)، یعنی قلبا به منکری که آنها انجام میدهند، راضی شد، (و پیروی کرد)، یعنی در عمل از آنها تبعیت کرد، که خبر در اینجا محذوف است، یعنی او نیز در نافرمانی با آنها شریک است». مثل همین را مبارکفوری در «تحفة الأحوذی» (ج۶ ص۴۴۸) ذکر کرده است.
در همین معنا نیز امام ابن حبّان رَحِمَهُالله بابی را در کتابش «صحیح ابن حبّان» (ج۱۰ ص۴۴۹) باز کرده و چنین عنوانی برایش قرار داده: «ذِكْرُ الزَّجْرِ عَنِ الْخُرُوجِ عَلَى أُمَرَاءِ السُّوءِ وَإِنْ جَارُوا بَعْدَ أَنْ يُكْرَهُ بِالْخَلَدِ مَا يَأْتُونَ»، یعنی: «ذکر نهی از خروج بر امرای بد، حتی اگر ظلم کنند، بعد از اینکه قلباً آنچه را انجام میدهند، ناپسند داند».
همچنین بیهقی در «السنن الکبری» (ج۸ ص۱۵۷) بابی ذکر کرده با عنوان: «بَابُ الصَّبْرِ عَلَى أَذًى يُصِيبُهُ مِنْ جِهَةِ إِمَامِهِ , وإِنْكَارِ الْمُنْكَرِ مِنْ أُمُورِهِ بِقَلْبِهِ , وَتَرْكِ الْخُرُوجِ عَلَيْهِ»، یعنی: «بابِ صبر بر آزاری که از جانب حاکمش به او میرسد، و ناپسند دانستنِ قلبیِ کارهای منکری که از او سر میزند، و ترک خروج بر علیه او»، که در یکی از روایاتش (ج۸ ص۱۵۸) چنین آمده: «قَالَ الْحَسَنُ: فَمَنْ أَنْكَرَ بِلِسَانِهِ فَقَدْ بَرِئَ وَقَدْ ذَهَبَ زَمَانُ هَذِهِ , وَمَنْ كَرِهَ بِقَلْبِهِ فَقَدْ جَاءَ زَمَانُ هَذِهِ»، یعنی: «حسن بصری میگوید: هر کس با زبانش آن را رد نماید، مبرا شده، و البته زمان اینکار گذشته، و کسی که با قلبش آن را ناپسند بداند، پس زمانش همین زمان است». یعنی زمانی که میشد با زبان، منکرات امرا را رد کرد، گذشته و الان زمانی است که میتوان فقط با قلب، کارهای منکرشان را ناپسند شمرد.
همچنین نووی رَحِمَهُالله در «شرح صحیح مسلم» (ج۱۲ ص۲۴۳) میگوید: «وَفِيهِ دَلِيلٌ عَلَى أَنَّ مَنْ عَجَزَ عَنْ إِزَالَةِ الْمُنْكَرِ لَا يأثم بمجرد السكوت بل إنما يأثم بالرضى به أو بأن لا يَكْرَهَهُ بِقَلْبِهِ أَوْ بِالْمُتَابَعَةِ عَلَيْهِ»، یعنی: «و در حدیث، این دلالت وجود دارد که هر کس برای از بین بردن منکر عاجز بود، به مجرد اینکه سکوت کند، گنهکار نمیشود. بلکه زمانی گنهکار میشود که راضی به منکر شود، یا آن را با قلبش بد نداند، یا در انجام منکر، از او پیروی کند». این قول را طیّبی رَحِمَهُالله در «الکاشف عن حقائق السنن» (ج۷ ص۱۸۶) از او نقل میکند.
نیز، شوکانی رَحِمَهُالله در «نیل الأوطار» (ج۷ ص۲۰۸) میگوید: «فِيهِ دَلِيلٌ عَلَى أَنَّ مَنْ كَرِهَ بِقَلْبِهِ مَا يَفْعَلُهُ السُّلْطَانُ مِنْ الْمَعَاصِي كَفَاهُ ذَلِكَ وَلَا يَجِبُ عَلَيْهِ زِيَادَةٌ عَلَيْهِ. وَفِي الصَّحِيحِ: «فَمَنْ رَأَى مِنْكُمْ مُنْكَرًا فَلْيُغَيِّرْهُ بِيَدِهِ، فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَبِقَلْبِهِ، فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَبِلِسَانِهِ» وَيُمْكِنُ حَمْلُ حَدِيثِ الْبَابِ وَمَا وَرَدَ فِي مَعْنَاهُ عَلَى عَدَمِ الْقُدْرَةِ عَلَى التَّغْيِيرِ بِالْيَدِ وَاللِّسَانِ، وَيُمْكِنُ أَنْ يُجْعَلَ مُخْتَصًّا بِالْأُمَرَاءِ إذَا فَعَلُوا مُنْكَرًا لِمَا فِي الْأَحَادِيثِ الصَّحِيحَةِ مِنْ تَحْرِيمِ مَعْصِيَتِهِمْ وَمُنَابَذَتِهِمْ، فَكَفَى فِي الْإِنْكَارِ عَلَيْهِمْ مُجَرَّدُ الْكَرَاهَةِ بِالْقَلْبِ، لِأَنَّ فِي إنْكَارِ الْمُنْكَرِ عَلَيْهِ بِالْيَدِ وَاللِّسَانِ تَظَهُّرًا بِالْعِصْيَانِ، وَرُبَّمَا كَانَ ذَلِكَ وَسِيلَةً إلَى الْمُنَابَذَةِ بِالسَّيْفِ»، یعنی: «در حدیث، این دلیل وجود دارد که هر کس با قلبش، منکری را که سلطان مرتکب میشود، ناپسند بداند، برایش کافی است و چیزی بیشتر از این بر او واجب نیست، و در حدیث صحیح آمده که: «پس هر یک از شما که منکری را دید، آن را با دستش تغییر دهد، پس اگر نتوانست، با قلبش این کار را بکند، پس اگر نتوانست، با زبانش این کار را انجام دهد»، و ممکن است حدیثِ این باب و احادیثی که در همین معنا هستند را حمل بر عدم توانایی برای تغییر منکر به وسیلهی دست و زبان کرد، و نیز میشود این حدیث را مختص امراء، وقتی که مرتکب منکری میشوند، دانست؛ به خاطر احادیث صحیحی که در تحریمِ نافرمانی از آنها و رویارویی با آنها وجود دارد. بنا بر این، برای انکار بر آنان، ناپسند دانستنِ قلبی کافی است. چرا که در انکار نمودنِ منکرات آنان به وسیلهی دست و زبان، آشکار نمودنِ نافرمانی از آنان است که چه بسا این کار وسیلهای برای خروج بر علیه آنان با اسلحه گردد».
همچنین شیخ محمد امین شنقیطی رَحِمَهُالله در «أضواء البیان» (ج ۱ ص۴۶۶) میگوید: «وَاعْلَمْ أَنَّ الْحَدِيثَ الصَّحِيحَ قَدْ بَيَّنَ أَنَّ أَحْوَالَ الرَّعِيَّةِ مَعَ ارْتِكَابِ السُّلْطَانِ مَا لَا يَنْبَغِي ثَلَاثٌ:
الْأُولَى: أَنْ يَقْدِرَ عَلَى نُصْحِهِ وَأَمْرِهِ بِالْمَعْرُوفِ، وَنَهْيِهِ عَنِ الْمُنْكَرِ، مِنْ غَيْرِ أَنْ يَحْصُلَ مِنْهُ ضَرَرٌ أَكْبَرُ مِنَ الْأَوَّلِ، فَآمِرُهُ فِي هَذِهِ الْحَالَةِ مُجَاهِدٌ سَالِمٌ مِنَ الْإِثْمِ وَلَوْ لَمْ يَنْفَعْ نُصْحُهُ، وَيَجِبُ أَنْ يَكُونَ نُصْحُهُ لَهُ بِالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ مَعَ اللُّطْفِ ; لِأَنَّ ذَلِكَ هُوَ مَظِنَّةُ الْفَائِدَةِ.
الثَّانِيَةُ: أَلَّا يَقْدِرَ عَلَى نُصْحِهِ لِبَطْشِهِ بِمَنْ يَأْمُرُهُ، وَتَأْدِيَةِ نُصْحِهِ لِمُنْكَرٍ أَعْظَمَ، وَفِي هَذِهِ الْحَالَةِ يَكُونُ الْإِنْكَارُ عَلَيْهِ بِالْقُلُوبِ، وَكَرَاهَةِ مُنْكَرِهِ، وَالسَّخَطِ عَلَيْهِ، وَهَذِهِ الْحَالَةُ هِيَ أَضْعَفُ الْإِيمَانِ.
الثَّالِثَةُ: أَنْ يَكُونَ رَاضِيًا بِالْمُنْكَرِ الَّذِي يَعْمَلُهُ السُّلْطَانُ، مُتَابِعًا لَهُ عَلَيْهِ، فَهَذَا شَرِيكُهُ فِي الْإِثْمِ، وَالْحَدِيثُ الْمَذْكُورُ هُوَ مَا قَدَّمْنَا فِي سُورَةِ الْبَقَرَةِ عَنْ أُمِّ الْمُؤْمِنِينَ أُمِّ سَلَمَةَ هِنْدٍ بِنْتِ أَبِي أُمَيَّةَ – رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا: أَنَّ النَّبِيَّ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – قَالَ: «إِنَّهُ يُسْتَعْمَلُ عَلَيْكُمْ أُمَرَاءُ فَتَعْرِفُونَ وَتُنْكِرُونَ، فَمَنْ كَرِهَ فَقَدَ بَرِئَ، وَمَنْ أَنْكَرَ فَقَدْ سَلِمَ، وَلَكِنْ مَنْ رَضِيَ وَتَابَعَ» ، قَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلَا نُقَاتِلُهُمْ؟ قَالَ: «لَا مَا أَقَامُوا فِيكُمُ الصَّلَاةَ» ، أَخْرَجَهُ مُسْلِمٌ فِي «صَحِيحِهِ» .
فَقَوْلُهُ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «فَمَنْ كَرِهَ» يَعْنِي بِقَلْبِهِ، وَلَمْ يَسْتَطِعْ إِنْكَارًا بِيَدٍ وَلَا لِسَانٍ «فَقَدَ بَرِئَ» مِنَ الْإِثْمِ، وَأَدَّى وَظِيفَتَهُ، «وَمَنْ أَنْكَرَ» بِحَسْبِ طَاقَتِهِ «فَقَدْ سَلِمَ» مِنْ هَذِهِ الْمَعْصِيَةِ، «وَمَنْ رَضِيَ» بِهَا «وَتَابَعَ» عَلَيْهَا، فَهُوَ عَاصٍ كَفَاعِلِهَا.
وَنَظِيرُهُ حَدِيثُ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ – رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ – عِنْدَ مُسْلِمٍ: قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – قَالَ: «مَنْ رَأَى مِنْكُمْ مُنْكَرًا فَلْيُغَيِّرْهُ بِيَدِهِ…».
یعنی: «و بدان که حدیث صحیح بیان نموده که حالات رعیت در مورد ارتکاب معاصی توسط سلطان، سه نوع است:
اول: این توانایی را داشته باشد که او را نصیحت کرده، امر به معروف و نهی از منکر نماید و با این کار، ضرری بزرگتر از ضرر اول، به وجود نیاید. در این حالت، کسی که سلطان را نصیحت میکند، مجاهد شمرده شده و گناهی متوجه او نیست؛ حتی اگر نصیحتش مورد قبول واقع نشود. همچنین واجب است که سلطان را با موعظهی نیکو همراه با نرمی، نصیحت کند؛ زیرا این روشی است که امید میرود فایده داشته باشد.
دوم: به خاطر بدرفتاری سلطان با کسی که نصیحتش میکند، و نیز به خاطر منجر شدن نصیحت به ضرری بزرگتر، توانایی نصیحت او را نداشته باشد. در این حالت باید انکاری که نسبت به او صورت میگیرد، قلبی باشد و منکرش را ناپسند دانسته و نسبت به آن ناراحت باشند. این حالت، ضعیفترین درجهی ایمان است.
سوم: راضی به منکری باشد که سلطان مرتکب میشود و خودش نیز از او پیروی کند. چنین شخصی در گناه با سلطان شریک است. حدیث مذکور همان است که قبلا در سورهی بقره از امّ المومنین أمّ سلمه هند بن أبی امیه نقل کردیم که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: (همانا امرایی بر شما گمارده خواهند شد که برخی کارهایشان را نیکو دانسته و برخی دیگر را منکر میدانید. پس هر که آن منکرات را ناپسند داند، بریء است، و هر کس آن منکرات را رد نماید، در سلامت مانده، اما کسی که راضی شده و تبعیت کند. گفتند: یا رسول الله! آیا با آنها نجنگیم؟ فرمودند: خیر! تا زمانی که نماز را در میانتان بر پای میدارند). روایت مسلم در صحیح خود. آنجا که فرمود: (پس هر که ناپسند داند) یعنی کسی که با قلبش آن را بد بداند و نتواند با دست یا زبانش آن را تغییر دهد، از گناه بریء شده و وظیفهاش را انجام داده، و کسی که بر حسب توانش آن را رد کند نیز از این معصیت در امان مانده، و کسی که به آن معصیت راضی شده و از آن پیروی کند، همانند کسی که آن را انجام میدهد، گنهکار است. نظیر آن نیز حدیث ابو سعید خُدری رَضِيَاللهُعَنْهُ در صحیح مسلم است که میگوید: شنیدم رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: هر کس از شما که منکری را دید، پس با دستش آن را تغییر دهد…». الی آخر حدیث. پایان کلام علامه شنقیطی.
آنچه این نکته را تایید میکند و صراحتا بر آن دلالت دارد، روایتی است که ابوداود در سنن خود، حدیثهای شمارهی (۴۳۴۵ و ۴۳۴۶) از عُرس بن عَمیرهی کِندی رَضِيَاللهُعَنْهُ روایت کرده که شیخ آلبانی نیز آن را حسن دانسته است. این صحابی از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم روایت میکند که فرمودهاند: «إِذَا عُمِلَتِ الْخَطِيئَةُ فِي الْأَرْضِ، كَانَ مَنْ شَهِدَهَا فَكَرِهَهَا كَانَ كَمَنْ غَابَ عَنْهَا، وَمَنْ غَابَ عَنْهَا فَرَضِيَهَا، كَانَ كَمَنْ شَهِدَهَا»، یعنی: «وقتی گناهی در زمین صورت گیرد، هر کس که شاهد آن باشد و با قلبش آن را ناپسند بداند، مثل کسی است که شاهدِ آن نبوده، و کسی که شاهد آن نباشد، اما به آن راضی باشد، مثل کسی است که آن را انجام داده». این روایات دلالت دارند که در مورد رد منکرات حکام، شرط بر این نیست که حتما با آنها بجنگد تا منکراتشان را از بین ببرد. به همین خاطر نیز ابن عبدالبر رَحِمَهُالله در «التمهید» (ج۲۳ ص۳۳۶) آورده که شخصی به عبدالله بن مسعود رَضِيَاللهُعَنْهُ اعتراض میکند که چرا امر به معروف و نهی از منکر را ترک کرده است، و البته منظورش از اعتراض، این بود که چرا با والیان مقابله نمیکند. ابن مسعود رَضِيَاللهُعَنْهُ به مقصودش پی برد و جوابی به او داد که ما در موردش با شما بحث میکنیم. از طارق بن شهاب روایت شده که عِتریس بن عُرقوب نزد ابن مسعود آمده و گفت: «ای ابوعبدالرحمن! هلاک شد آنکه امر به معروف و نهی از منکر نکرد! ابن مسعود گفت: آن کس هلاک شد که منکر را با قلبش ناپسند ندانست، و معروف را در قلبش، معروف ندانست». روایت ابن وضّاح در «البدع والمحدثات» (ص۹۱) و طبرانی در «المعجم الکبیر» (ج۹ ص۱۰۷) و کسانی دیگر غیر از اینها با سند صحیح. همچنین نُعَیم بن حمّاد در «الفتن» (ص۴۱۱) از یک طریق دیگر این را روایت کرده که زیادات مهمی در آن وجود دارد. این زیادات، قول راوی است که میگوید: «پس عِتریس بن عُرقوب به پا خاسته، شمشیر پوشید و سپس نزد ابن مسعود آمد. بالای سرش ایستاد و گفت: هلاک شد آن کس که امر به معروف و نهی از منکر نکرد! ابن مسعود گفت: خیر! آن کس هلاک شد که معروفی را با قلبش معروف ندانست، و منکر را در قلبش منکر ندانست. عِتریس گفت: اگر غیر از این گفته بودی، به نزد این مرد – یعنی ولید بن عقبه حاکم آن زمان – میرفتم و او را با شمشیر میزدم؛ تا در خلوتگاه خانهها، الله را معصیت نکنند. عبدالله به او گفت: برو شمشیرت را بینداز و بیا در قسمتی از این حلقهی درس بنشین». این روایت عظیم نشان میدهد که این فکر در خیالاتی زندگی میکند که از جهل ناشی شدهاند. به همین خاطر نیز ابن مسعود رَضِيَاللهُعَنْهُ به سائل دستور داد که شمشیرش را کنار گذاشته و در حلقهی تعلیمِ علم بنشیند که از فتنهها در امان بماند.
نیز، در «نُکَتُ القُرآن» امام کرجی قصّاب رَحِمَهُالله آمده که سکوت در مقابل منکر در هنگام ناتوانی، جایز بوده و رضایت از منکر به حساب نمیآید. او در (ج۱ ص۴۴۴) میگوید: «و در این فرمودهی الهی که از هارون خبر میدهد: {قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي}، یعنی: {[هارون] گفت اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند}، [اعراف:۱۵۰]، دلیل بر این مساله وجود دارد که هر کس از جانش بترسد، برایش جایز است که در مقابل منکر سکوت نماید».
همچنین جصّاص در «احکام القرآن» (ج۲ ص۳۱۹) میگوید: «از عکرمه روایت شده که ابن عباس رَضِيَاللهُعَنْهُمَا به او گفت: این را نمیتوانم بفهم: با آن کسانی که از نصیحت کردنِ اصحاب سبت خودداری نمودند، چه کرده شد. به او گفتم: من به تو میگویم. آیهی دومی را بخوان که میفرماید: {أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ}، یعنی: {آنهایی را که از بدی نهی میکردند، نجات دادیم}، [اعراف:۱۶۵]. میگوید: به من گفت: درست گفتی، و مرا جامهای نو پوشاند. پس ابن عباس به این آیه استدلال میکرد که الله آنهایی را که مرتکب منکر شدند، و نیز آنهایی را که از منکر نهی نکردند هلاک نمود. یعنی او کسی را که از منکر نهی نمیکرد، در عذابشان به منزلهی کسی میدانست که مرتکب منکر شده است. نزد ما این بدان معناست که آنها به منکری که دیگران انجام میدادند راضی بوده و با قلبشان نیز آن را بد نمیدانستند. نکتهی دیگر اینکه الله تعالی قتل پیامبرانِ گذشته را به یهودیانی نسبت داده که در زمان پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بودند و جایگزین اسلافشان شده بودند که پیامبران را به قتل رسانده بودند. این گونه که میفرماید: {قَدْ جَاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّنَاتِ وَبِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ}، یعنی: {قطعا پيش از من پيامبرانى بودند كه دلايل آشكار را با آنچه گفتيد براى شما آوردند، پس چرا آنان را كشتيد}، [آل عمران:۱۸۳]، و با این فرمودهاش: {قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِيَاءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ}، یعنی: {بگو اگر مؤمن بوديد پس چرا پيش از اين پيامبران الله را مىكشتيد}، [بقره:۹۱]. در اینجا الله تعالی، کشتن پیامبران را به این یهودیان نسبت داد، گر چه آنها در آن زمان نبوده و پیامبری را نکشته بودند؛ اما از آنجا که راضی به افعالِ قاتلین پیامبران بودند، الله تعالی کشتن پیامبران را به آنها نیز نسبت داد. همین طور الله تعالی آن عده از کسانی که اصحاب سبت را از منکرشان باز نمیداشتند، به اصحاب سبت ملحق کرده است؛ چرا که آنها نیز راضی به این کار بوده و مشکلی با آن نداشتند. اما اگر قلبا منکر را بد بداند، اما نتواند آن را تغییر دهد، دیگر شامل وعیدی که به فاعلان داده شده، نمیگردد، بلکه از کسانی است که الله تعالی در موردشان فرموده: {عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ}، یعنی: {به خودتان بپردازيد هر گاه شما هدايت يافتيد آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمىرساند}، [مائده:۱۰۵]».
نیز در صحیح بخاری در إسناد حدیث شمارهی (۷۱۰۹) آمده که اسرائیل بن موسی نزد ابن شُبرُمَه رفته و گفت: «مرا نزد عیسی ببر تا او را نصیحت کنم. اما مثل اینکه ابن شُبرمه بر جان او ترسید و این کار را نکرد…». اینجا منظور از عیسی، عیسی بن موسی، برادرزادهی منصور، خلیفهی عباسی است که در آن هنگام امیر کوفه بود. ابن بطّال در «شرح صحیح البخاری» (ج۱۰ ص۵۴) میگوید: «فدل أن مذهب ابن شبرمة أن من خاف على نفسه لا يلزمه الأمر بالمعروف والنهى عن المنكر»، یعنی: «این دلالت دارد که مذهب ابن شبرمه این بوده که هر کس از جان خود میترسد، امر به معروف و نهی از منکر بر او واجب نیست».
با این تفاصیل معلوم میشود که امر به معروف و نهی از منکر یک چیز، و خروج بر علیه حاکم مسلمان، چیزی دیگر است؛ زیرا گناه به کسی تعلق میگیرد که با حاکم در انحرافی که دارد موافق بوده و او را در آن انحراف تایید کند؛ چنان که ترمذی در روایت شمارهی (۶۱۴) و روایت شمارهی (۲۲۵۹) که آلبانی نیز آن را صحیح میداند، از کعب بن عُجره رَضِيَاللهُعَنْهُ روایت کرده که گفت: «خَرَجَ إِلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَنَحْنُ تِسْعَةٌ خَمْسَةٌ وَأَرْبَعَةٌ أَحَدُ العَدَدَيْنِ مِنَ العَرَبِ وَالآخَرُ مِنَ العَجَمِ فَقَالَ: اسْمَعُوا، هَلْ سَمِعْتُمْ أَنَّهُ سَيَكُونُ بَعْدِي أُمَرَاءُ؟ فَمَنْ دَخَلَ عَلَيْهِمْ فَصَدَّقَهُمْ بِكَذِبِهِمْ وَأَعَانَهُمْ عَلَى ظُلْمِهِمْ فَلَيْسَ مِنِّي وَلَسْتُ مِنْهُ وَلَيْسَ بِوَارِدٍ عَلَيَّ الحَوْضَ، وَمَنْ لَمْ يَدْخُلْ عَلَيْهِمْ وَلَمْ يُعِنْهُمْ عَلَى ظُلْمِهِمْ وَلَمْ يُصَدِّقْهُمْ بِكَذِبِهِمْ فَهُوَ مِنِّي وَأَنَا مِنْهُ وَهُوَ وَارِدٌ عَلَيَّ الحَوْضَ»، یعنی: «رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بر ما وارد شد در حالی که ما نُه نفر بودیم. پنج نفر و چهار نفر. یکی از این دو عدد، عرب و دیگری عجم بودیم. فرمودند: بشنوید، آیا شنیدهاید که پس از من امیرانی خواهند بود؟ پس هر کس بر آنها وارد شده و آنها را در دروغشان تصدیق کند، و در ظلمشان به آنها یاری رساند، از من نیست و من از او نیستم و بر حوض وارد نمیشود. و کسی که بر آنها وارد نشود و آنها را بر ظلمشان یاری ندهد و در دروغشان آنها را تصدیق ننماید، او از من و من از او هستم و او نزد حوض بر من وارد میگردد».
همچنین در روایت دیگری که باز هم از کعب بن عجره است آمده که کعب میگوید: رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به من فرمودند: «أُعِيذُكَ بِاللَّهِ يَا كَعْبَ بْنَ عُجْرَةَ مِنْ أُمَرَاءَ يَكُونُونَ مِنْ بَعْدِي، فَمَنْ غَشِيَ أَبْوَابَهُمْ فَصَدَّقَهُمْ فِي كَذِبِهِمْ، وَأَعَانَهُمْ عَلَى ظُلْمِهِمْ فَلَيْسَ مِنِّي وَلَسْتُ مِنْهُ، وَلَا يَرِدُ عَلَيَّ الحَوْضَ، وَمَنْ غَشِيَ أَبْوَابَهُمْ أَوْ لَمْ يَغْشَ وَلَمْ يُصَدِّقْهُمْ فِي كَذِبِهِمْ، وَلَمْ يُعِنْهُمْ عَلَى ظُلْمِهِمْ، فَهُوَ مِنِّي وَأَنَا مِنْهُ، وَسَيَرِدُ عَلَيَّ الحَوْضَ، يَا كَعْبَ بْنَ عُجْرَةَ الصَّلَاةُ بُرْهَانٌ، وَالصَّوْمُ جُنَّةٌ حَصِينَةٌ، وَالصَّدَقَةُ تُطْفِئُ الخَطِيئَةَ كَمَا يُطْفِئُ المَاءُ النَّارَ، يَا كَعْبَ بْنَ عُجْرَةَ، إِنَّهُ لَا يَرْبُو لَحْمٌ نَبَتَ مِنْ سُحْتٍ إِلَّا كَانَتِ النَّارُ أَوْلَى بِهِ»، یعنی: «ای کعب بن عجره تو را به الله پناه میدهم از امیرانی که پس از من خواهند بود. پس هر کس به بارگاهشان رود و در دروغشان آنان را تصدیق نماید و در ظلمشان به آنها یاری رساند، از من نیست و من از او نیستم و نزد حوض بر من وارد نمیشود. و کسی که به بارگاه آنها برود یا نرود، و آنها را در دروغشان تصدیق ننماید، و در ظلمشان به آنان یاری نرساند، از من است و من از اویم و نزد حوض بر من وارد میشود. ای کعب بن عجره! نماز، برهان است، و روزه، سپری مقاوم، و صدقه، چنان که آب، آتش را خاموش میکند، گناه را از بین میبرد. ای کعب بن عجره! هر گوشتی که از حرام رشد نماید، به آتش اولاتر است».
خوارج: در این روایات، نهی از منکر به وسیلهی زبان آمده، و شما هم اینکار را انجام نمیدهید!
جواب: نهی از منکر با زبان، جای اشکال نیست. مشکل در طریقهی نهی از منکر به وسیلهی زبان است. اگر شما بروید روی منبر و یا در میان جمعی از مردم شروع به انتقاد از ولیّ امر کنید، در این صورت با امر رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در مورد نصیحت سلطان در خفا، مخالفت کردهاید. ابن ابی عاصم رَحِمَهُالله در کتابش به نام «السنة» بابی دارد که در آن میگوید: «باب: کیف نصیحة الرّعیّةِ للوُلاة»؟ یعنی: «باب: نصیحت والیان توسط رعیت، چگونه است»؟ او تحت این باب با سند خود از شریح بن عبید حضرمی و غیره روایت میکند که گفتهاند: «قَالَ عِيَاضُ بْنُ غَنْمٍ لِهِشَامِ بْنِ حَكِيمٍ: أَلَمْ تَسْمَعْ بِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْصَحَ لِذِي سُلْطَانٍ فَلَا يُبْدِهِ عَلَانِيَةً، وَلَكِنْ يَأْخُذُ بِيَدِهِ فَيَخْلُوا بِهِ، فَإِنْ قَبِلَ مِنْهُ فَذَاكَ، وَإِلَّا كَانَ قَدْ أَدَّى الَّذِي عَلَيْهِ»، یعنی: «عیاض بن غنم به هشام بن حکیم گفت: آیا این فرمودهی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم را نشنیدهای که فرمود: هر کس میخواهد سلطانی را نصیحت نماید، علنی این کار را نکند. بلکه دست او را گرفته و با او خلوت کرده – و نصیحتش کند – اگر پذیرفت که چه بهتر، و در غیر این صورت، او وظیفهای را که داشته، ادا کرده است». قضیه از این قرار بود که وقتی شهر داریا فتح شد، عیاض بن غنم رَضِيَاللهُعَنْهُ، حاکم آنجا را شلاق زد. هشام بن حکیم رَضِيَاللهُعَنْهُ به تندی با او – یعنی عیاض – سخن گفت، تا جایی که عیاض خشمگین شد. چند شبی گذشت. هشام بن حکیم نزدش آمد و عذر خواهی نمود. سپس هشام به عیاض گفت: آیا این فرمودهی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم را نشنیدهای که: سختترین عذاب در روز قیامت برای کسانی است که در دنیا مردم را سختتر شکنجه کردهاند؟! عیاض بن غنم گفت: ای هشام بن حکیم، چیزی که تو شنیدهای، ما نیز شنیدهایم و چیزی که دیدهای، ما نیز دیدهایم. آیا نشنیدی که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: هر کس میخواهد سلطانی را نصیحت کند… الی آخر حدیث. سپس گفت: تو خیلی جرئت به خرج دادی ای هشام که نسبت به سلطان الله گستاخی کردی! آیا نترسیدی که سلطان الله تو را به قتل رساند که در این صورت، کشته شدهی سلطان الله تبارک و تعالی گشتهای»؟ این حدیث را امام احمد (۱۵۳۳۳) و نیز حاکم (ج۳ ص۲۹۰) روایت کردهاند و شیخ آلبانی رَحِمَهُالله در «ظلال الجنة فی أحادیث السنة» (۱۰۹۶) آن را حسن دانسته است.
یکی از تطبیقاتی که سلف در این زمینه انجام داده، روایتی است که امام احمد (۱۹۴۱۵) ذکر کرده که آلبانی در کتاب «ظلال الجنة فی أحادیث السنة» (۹۰۵) آن را حسن دانسته، که سعید بن جمهان به صحابیِ رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم، عبدالله بن ابی اوفی گفت: «فَإِنَّ السُّلْطَانَ يَظْلِمُ النَّاسَ، وَيَفْعَلُ بِهِمْ، قَالَ: فَتَنَاوَلَ يَدِي فَغَمَزَهَا بِيَدِهِ غَمْزَةً شَدِيدَةً، ثُمَّ قَالَ: ” وَيْحَكَ يَا ابْنَ جُمْهَانَ عَلَيْكَ بِالسَّوَادِ الْأَعْظَمِ، عَلَيْكَ بِالسَّوَادِ الْأَعْظَمِ إِنْ كَانَ السُّلْطَانُ يَسْمَعُ مِنْكَ، فَأْتِهِ فِي بَيْتِهِ، فَأَخْبِرْهُ بِمَا تَعْلَمُ، فَإِنْ قَبِلَ مِنْكَ، وَإِلَّا فَدَعْهُ، فَإِنَّكَ لَسْتَ بِأَعْلَمَ مِنْهُ»، یعنی: «سلطان به مردم ظلم کرده و بلا بر سرشان میآورد. راوی میگوید: عبدالله دستم را گرفت و به سختی تکان داد و سپس گفت: وای بر تو ای ابن جمهان، همیشه با سِواد اعظم باش، همیشه با سِواد اعظم باش. اگر سلطان از تو حرف میشنود، در خانهاش به ملاقاتش برو و از آنچه میدانی به او بگو. اگر از تو پذیرفت که خوب، و در غیر این صورت او را رها کن. چرا که تو از او آگاهتر نیستی». نیز هنگامی که از ابن عباس رَضِيَاللهُعَنْهُمَا در مورد نصحیت کردنِ ولیّ امر سوال شد، گفت: «إن کنت لا بُدّ فاعلا ففیما بینک و بینه»، یعنی: «اگر چارهای جز این کار نداری، پس نصیحتش بین خودتان باشد»، و در روایتی دیگر آمده: «و لا تعب إمامک»، یعنی: «و بر امام خود عیب مگیر». روایت سعید بن منصور در «سنن» (۸۴۶) و ابن ابی شیبه در «المصنّف» (۳۷۳۰۷) و ابن ابی الدنیا در «الأمر بالمعروف والنّهی عن المنکر» (۷۶) و ابن المقرئ در «المعجم» (۱۲۳۰) و بیهقی در «شُعَب الإیمان» (۷۵۹۲) با سند حسن.
وقتی این نصیحت کننده نهی شده از اینکه علنی از مسئول عیب جویی کند، در مورد خروج بر علیه او چه خواهد شد؟!
خوارج: گفتی که نصیحت علنی، انگیزهای برای فتنه خواهد شد، در حالی که این چیزی جز ترس از طرف شیطان برای زمینگیر کردن آمرین به معروف و ناهین از منکر نیست.
اهل سنت:
این ترس نه از طرف ماست و نه هم شیطان باعث آن است. بلکه سلف صالح رَضِيَاللهُعَنْهُم چنین عمل کردهاند. در صحیح بخاری (۳۲۶۷) و مسلم (۲۹۸۹) از ابی وائل شقیق بن سلمه روایت است که میگوید: به اسامه گفته شد: «أَلَا تَدْخُلُ عَلَى عُثْمَانَ فَتُكَلِّمَهُ؟ فَقَالَ: أَتَرَوْنَ أَنِّي لَا أُكَلِّمُهُ إِلَّا أُسْمِعُكُمْ؟ وَاللهِ لَقَدْ كَلَّمْتُهُ فِيمَا بَيْنِي وَبَيْنَهُ، مَا دُونَ أَنْ أَفْتَتِحَ أَمْرًا لَا أُحِبُّ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ فَتَحَهُ…»، یعنی: «آیا نزد عثمان نمیروی تا با او سخن بگویی؟ (یعنی نصیحتش کنی). گفت: به نظرتان آیا من هر بار که با او سخن گفتم، باید آن را با شما در میان بگذارم؟ قسم به الله که به تنهایی با او صحبت کردهام، اما نمیخواهم دری را باز کنم که دوست ندارم اولین کسی باشم که آن را باز میکند…». نووی در «شرح صحیح مسلم» (ج۱۸ ص۱۱۸) میگوید: «يَعْنِي الْمُجَاهَرَةُ بِالْإِنْكَارِ عَلَى الْأُمَرَاءِ فِي الْمَلَأِ»، یعنی: «منظورش علنی کردنِ عیب جویی بر امرا در میان مردم است». نیز، قاضی عیاض در «إکمال المُعلم شرح صحیح مسلم» (ج۸ ص۲۷۲) میگوید: «يعنى فى المجاهرة بالنكير والقيام بذلك على الأمراء، وما يُخشى من سوء عقباه كما تولد من إنكارهم جهارًا على عثمان بعد هذا، وما أدى إلى سفك دمه واضطراب الأمور بعده.
وفيه التلطف مع الأمراء، وعرض ما ينكر عليهم سراً، وكذلك يلزم مع غيرهم من المسلمين ما أمكن ذلك، فإنه أولى بالقبول وأجدر بالنفع، وأبعد لهتك الستر وتحريك الأنفة»، یعنی: «منظور در علنی کردن عیوب و ایراد گیری بر امراست، و ترسی که از عاقبتِ آن وجود دارد. همان طور که در نتیجهی عیبجوییِ علنی از عثمان رَضِيَاللهُعَنْهُ به وجود آمد که باعث ریختن خون او شده و پس از او، امور را دچار تنش کرد.
همچنین در این حدیث، تلطّف با امرا وجود دارد و اینکه باید ایراداتشان را در خفا به آنان گوشزد نمود. این در مورد دیگر مسلمانان نیز تا جایی که ممکن باشد، صادق است. زیرا این کار – یعنی نصیحت در خفا – بیشتر مورد قبول واقع شده و سودمندتر است و از پرده دری و تحریک کِبر، دورتر میباشد».
همچنین حافظ ابن حجر عسقلانی رَحِمَهُالله در «فتح الباری» (ج۱۳ ص۵۱) میگوید: «كَلَّمْتُهُ فِيمَا أَشَرْتُمْ إِلَيْهِ لَكِنْ عَلَى سَبِيلِ الْمَصْلَحَةِ وَالْأَدَبِ فِي السِّرِّ بِغَيْرِ أَنْ يَكُونَ فِي كَلَامِي مَا يُثِيرُ فِتْنَةً أَوْ نَحْوَهَا»، یعنی: «در مورد چیزی که به آن اشاره میکنید با او حرف زدهام؛ اما بر سَبیل مصلحت و ادب و در خفا با او حرف زدهام، به طوری که در سخنم چیزی نباشد که موجب ایجاد فتنه و امثال آن شود».
خوارج: آیا به نظر شما وجود این همه منکرات در کشور، فتنه به حساب نمیآید؟!
اهل سنت: هر منکری فتنه است. اما فتنهای که اینجا علما از آن سخن به میان میآورند، فتنهی عمومی است. چنان که خلّال در «السنة» (۸۹) از ابوالحارث روایت میکند که گفت: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فِي أَمْرٍ كَانَ حَدَثَ بِبَغْدَادَ، وَهَمَّ قَوْمٌ بِالْخُرُوجِ، فَقُلْتُ: ” يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، مَا تَقُولُ فِي الْخُرُوجِ مَعَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ، فَأَنْكَرَ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ، وَجَعَلَ يَقُولُ: سُبْحَانَ اللَّهِ، الدِّمَاءَ، الدِّمَاءَ، لَا أَرَى ذَلِكَ، وَلَا آمُرُ بِهِ، الصَّبْرُ عَلَى مَا نَحْنُ فِيهِ خَيْرٌ مِنَ الْفِتْنَةِ يُسْفَكُ فِيهَا الدِّمَاءُ، وَيُسْتَبَاحُ فِيهَا الْأَمْوَالُ، وَيُنْتَهَكُ فِيهَا الْمَحَارِمُ، أَمَا عَلِمْتَ مَا كَانَ النَّاسُ فِيهِ، يَعْنِي أَيَّامَ الْفِتْنَةِ، قُلْتُ: وَالنَّاسُ الْيَوْمَ، أَلَيْسَ هُمْ فِي فِتْنَةٍ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ؟ قَالَ: وَإِنْ كَانَ، فَإِنَّمَا هِيَ فِتْنَةٌ خَاصَّةٌ، فَإِذَا وَقَعَ السَّيْفُ عَمَّتِ الْفِتْنَةُ، وَانْقَطَعَتِ السُّبُلُ، الصَّبْرَ عَلَى هَذَا، وَيَسْلَمُ لَكَ دِينُكَ خَيْرٌ لَكَ، وَرَأَيْتُهُ يُنْكِرُ الْخُرُوجَ عَلَى الْأَئِمَّةِ، وَقَالَ: الدِّمَاءَ، لَا أَرَى ذَلِكَ، وَلَا آمُرُ بِهِ»، یعنی: «از ابوعبدالله – امام احمد بن حنبل – در مورد قضیهای سوال کردم که در بغداد اتفاق افتاده بود و عدهای عزمِ خروج کرده بودند. گفتم: یا ابوعبدالله، نظرت در مورد خروج به همراه این گروه چیست؟ ابوعبدالله بر کارشان خرده گرفته و میگفت: سبحان الله، خونها، خونها، این کار را تایید نمیکنم و به آن دستور نمیدهم. صبر بر چیزی که الان در آن هستیم بهتر از فتنهای است که در آن خونها ریخته شده و اموال مردم غارت شده و محارم، هتک حرمت شوند. آیا از فتنهای که مردم در آن بودند – یعنی در ایام فتنهی خلق قرآن – خبر نداری؟ گفتم: آیا مگر مردم امروز در فتنه نیستند ای ابو عبدالله؟ گفت: اگر هم باشند، فتنهای خاص است. اما وقتی شمشیر کشیده شد، فتنه فراگیر میشود و راهها نا امن میگردد. اگر بر این مساله صبر شود که دینت برایت در سلامت بماند برایت بهتر است. و همچنین او را دیدم که خروج بر ائمه را رد میکرد و میگفت: خونهای مردم… خروج را قبول ندارم و به آن دستور نمیدهم».
به همین خاطر نیز حافظ ابن حجر رَحِمَهُالله در «فتح الباری» (ج۱۳ ص۱۵) میگوید: «وَجَاءَ تَفْسِيرُ أَيَّامِ الْهَرْجِ فِيمَا أَخْرَجَهُ أَحْمَدُ وَالطَّبَرَانِيُّ بِسَنَدٍ حَسَنٍ مِنْ حَدِيثِ خَالِدِ بْنِ الْوَلِيدِ أَنَّ رَجُلًا قَالَ لَهُ يَا أَبَا سُلَيْمَانَ اتَّقِ اللَّهَ فَإِنَّ الْفِتَنَ ظَهرت فَقَالَ اما وبن الْخَطَّابِ حَيٌّ فَلَا إِنَّمَا تَكُونُ بَعْدَهُ فَيَنْظُرُ الرَّجُلُ فَيُفَكِّرُ هَلْ يَجِدُ مَكَانًا لَمْ يَنْزِلْ بِهِ مِثْلَ مَا نَزَلَ بِمَكَانِهِ الَّذِي هُوَ بِهِ مِنَ الْفِتْنَةِ وَالشَّرِّ فَلَا يَجِدُ»، یعنی: «و تفسیر ایام هرج در روایتی آمده که احمد و طبرانی با سند حسن از حدیث خالد بن ولید آوردهاند که مردی به او گفت: ای ابو سلیمان، تقوای الله پیشه کن، زیرا فتنهها سر بر آوردهاند. گفت: تا وقتی که ابن خطّاب – یعنی امیر المومنین عمر رَضِيَاللهُعَنْهُ – زنده باشد، فتنهای نخواهد بود. بلکه بعد از او خواهد بود. پس شخص مینگرد و با خود فکر میکند که آیا میتواند جایی را بیابد که فتنهای همانند فتنهای که در محل خودش وجود دارد، در آن وجود نداشته باشد؟ اما جایی را نمییابد».
شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در «منهاج السنة» (ج۴ ص۵۴۲) میگوید: «وَأَمَرَ بِالصَّبْرِ عَلَى اسْتِئْثَارِهِمْ، وَنَهَى عَنْ مُقَاتَلَتِهِمْ وَمُنَازَعَتِهِمُ الْأَمْرَ مَعَ ظُلْمِهِمْ، لِأَنَّ الْفَسَادَ النَّاشِئَ مِنَ الْقِتَالِ فِي الْفِتْنَةِ، أَعْظَمُ مِنْ فَسَادِ ظُلْمِ وُلَاةِ الْأَمْرِ، فَلَا يُزَالُ أَخَفُّ الْفَسَادَيْنِ بِأَعْظَمِهِمَا»، یعنی: «و دستور به صبر بر استئثار آنها – به معنی اینکه اموال و مناصب را به کسانی که حق دارند، نداده و به کسان دیگر میدهند – داده، و با اینکه ظالمند، اما از جنگیدن با آنها و منازعه بر سر حکومت با آنها نهی کرده است. زیرا فسادی که از جنگیدن در فتنه ناشی میشود بیشتر از فسادی است که از ظلم والیان حاصل میگردد. پس ضرر کوچکتر به وسیلهی ضرر بزرگتر، برداشته نمیشود».
خوارج: اگر جلوی امرای ظالم گرفته نشود، منکر بیشتر انتشار مییابد و دیگر اسلامی باقی نمیماند.
اهل سنت: این ایراد را از چند وجه میتوان پاسخ داد:
اول: در مقابلِ این ایراد، نصوصی قرار دارند که قبلا ذکر شدند، و هر نتیجه گیریِ عقلی که با نص مخالف باشد، دور انداختنش واجب است. چرا که الله تعالی میفرماید: {يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (۲۰) وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ}، یعنی: {ای کسانی که ایمان آوردهاید، الله و رسولش را اطاعت کنید و از او روی مگردانید در حالی که میشنوید (۲۰) و همانند کسانی نباشید که گفتند میشنویم در حالی که نمیشنوند}، [انفال:۲۰-۲۱].
دوم: وقتی که عقل از پیروی کردن هوی و هوس در امان مانده باشد، به حکمت صحیحی که در نهی از خروج بر علیه حکام ظالم نهفته، پی میبرد، و فرق بین منکری که امرا به وجود آوردهاند را با منکری که خروج کنندگان بر علیه آنها به وجود میآورند خواهد فهمید؛ زیرا منکری که توسط حاکمان ظالم ایجاد میشود، منکری خاص بوده، فقط کسانی را در بر میگیرد که به آنها ظلم شده است. اما منکری که خروج کنندگان بر علیه این حکام به وجود میآورند، عمومی است؛ زیرا این منکر باعث شوریدن عموم مردم بر علیه حاکمشان میگردد، کما اینکه باعث میشود حاکم نیز بر مردم بشورد و تر و خشک را با هم بسوزاند. به همین خاطر نیز امام آجرّی رَحِمَهُالله در «الشریعة» (۴۸) با سند حسن از معلّی بن زیاد روایت میکند که گفته: «قِيلَ لِلْحَسَنِ: يَا أَبَا سَعِيدٍ، خَرَجَ خَارِجِيٌّ بِالْخُرَيْبَةِ، فَقَالَ: الْمِسْكِينُ رَأَى مُنْكَرًا فَأَنْكَرَهُ، فَوَقَعَ فِيمَا هُوَ أَنْكَرُ مِنْهُ»، یعنی: «به حسن بصری گفته شد: یک خارجی در خُرَیبه خروج کرده. گفت: این مسکین، منکری دیده و بر آن ایراد گرفته، اما در منکری بدتر از آن افتاده است».
ابن قیم رَحِمَهُالله در «أعلام الموقّعین» (ج۳ ص۱۲) میگوید: «أَنَّ النَّبِيَّ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – شَرَعَ لِأُمَّتِهِ إيجَابَ إنْكَارِ الْمُنْكَرِ لِيَحْصُلَ بِإِنْكَارِهِ مِنْ الْمَعْرُوفِ مَا يُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، فَإِذَا كَانَ إنْكَارُ الْمُنْكَرِ يَسْتَلْزِمُ مَا هُوَ أَنْكَرُ مِنْهُ وَأَبْغَضُ إلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِنَّهُ لَا يَسُوغُ إنْكَارُهُ، وَإِنْ كَانَ اللَّهُ يُبْغِضُهُ وَيَمْقُتُ أَهْلَهُ، وَهَذَا كَالْإِنْكَارِ عَلَى الْمُلُوكِ وَالْوُلَاةِ بِالْخُرُوجِ عَلَيْهِمْ؛ فَإِنَّهُ أَسَاسُ كُلِّ شَرٍّ وَفِتْنَةٍ إلَى آخِرِ الدَّهْرِ، «وَقَدْ اسْتَأْذَنَ الصَّحَابَةُ رَسُولَ اللَّهِ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – فِي قِتَالِ الْأُمَرَاءِ الَّذِينَ يُؤَخِّرُونَ الصَّلَاةَ عَنْ وَقْتِهَا، وَقَالُوا: أَفَلَا نُقَاتِلُهُمْ؟ فَقَالَ: لَا، مَا أَقَامُوا الصَّلَاةَ» وَقَالَ: «مَنْ رَأَى مِنْ أَمِيرِهِ مَا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ وَلَا يَنْزِعَنَّ يَدًا مِنْ طَاعَتِهِ» وَمَنْ تَأَمَّلَ مَا جَرَى عَلَى الْإِسْلَامِ فِي الْفِتَنِ الْكِبَارِ وَالصِّغَارِ رَآهَا مِنْ إضَاعَةِ هَذَا الْأَصْلِ وَعَدَمِ الصَّبْرِ عَلَى مُنْكَرٍ؛ فَطَلَبَ إزَالَتَهُ فَتَوَلَّدَ مِنْهُ مَا هُوَ أَكْبَرُ مِنْهُ؛ فَقَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – يَرَى بِمَكَّةَ أَكْبَرَ الْمُنْكَرَاتِ وَلَا يَسْتَطِيعُ تَغْيِيرَهَا، بَلْ لَمَّا فَتَحَ اللَّهُ مَكَّةَ وَصَارَتْ دَارَ إسْلَامٍ عَزَمَ عَلَى تَغْيِيرِ الْبَيْتِ وَرَدِّهِ عَلَى قَوَاعِدِ إبْرَاهِيمَ، وَمَنَعَهُ مِنْ ذَلِكَ – مَعَ قُدْرَتِهِ عَلَيْهِ – خَشْيَةُ وُقُوعِ مَا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ مِنْ عَدَمِ احْتِمَالِ قُرَيْشٍ لِذَلِكَ لِقُرْبِ عَهْدِهِمْ بِالْإِسْلَامِ وَكَوْنِهِمْ حَدِيثِي عَهْدٍ بِكُفْرٍ، وَلِهَذَا لَمْ يَأْذَنْ فِي الْإِنْكَارِ عَلَى الْأُمَرَاءِ بِالْيَدِ؛ لِمَا يَتَرَتَّبُ عَلَيْهِ مِنْ وُقُوعِ مَا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ كَمَا وُجِدَ سَوَاءٌ»، یعنی: «رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم، نهی از منکر را به این خاطر بر امتش واجب کرده که حاصل نهی از منکر، چیزی شود که مورد محبت الله و رسولش باشد. بنا بر این وقتی که نهی از منکر مستلزم به وجود آمدنِ منکری بدتر و مبغوضتر از منکر موجود در نزد الله و رسولش گردد، نهی از آن جایز نیست، گر چه الله از آن غضبناک گشته و مرتکبینش را دوست نداشته باشد. نمونهی آن، عیب جویی از ملوک و والیان به وسیلهی خروج کردن بر علیه آنهاست؛ زیرا این کار، اساس هر شر و فتنهای تا آخر دنیاست، در حالی که وقتی صحابه از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم برای جنگیدن با امرایی که نماز را از وقت خود به تاخیر میاندازند سوال کردند و گفتند: آیا با آنها بجنگیم؟ فرمودند: (خیر، تا زمانی که نماز را بر پای میدارند)، و فرمودند: (هر کس از امیرش چیزی مشاهده کرد که آن را ناپسند میدارد، پس صبر کند و دست از طاعت نکشد). هر کس در فتنههای بزرگ و کوچکی که بر اسلام گذشته تامل نماید، درخواهد یافت که این فتنهها همه از ضایع گذشتن این اصل و عدم صبر بر منکر نشات گرفتهاند؛ منکر را دیده و خواسته آن را از بین ببرد، اما باعث شده منکر بزرگتری به وجود آید. رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در مکه بزرگترین منکرات را میدید ولی توانِ تغییر دادنشان را نداشت. بلکه وقتی مکه فتح شده و تبدیل به دار الاسلام گشت، عزم به تغییر کعبه و بنا کردن آن بر اساس قواعد ابراهیم کرد. اما آنچه ایشان را از این کار بازداشت – با اینکه قدرت این کار را داشتند – خوف ایشان از اتفاق افتادن فتنهای بزرگتر مثل عدم پذیرش چنین چیزی از جانب قریش بود که تازه مسلمان شده و هنوز به زمانهی کفر، نزدیک بودند. به همین خاطر نیز ایشان اجازه ندادهاند که امرا با دست نهی از منکر شوند؛ به خاطر اینکه نتیجهی این کار، اتفاق افتادن منکری بزرگتر از آن است».
همچنین شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله چنان که در «مجموع الفتاوی» (ج۱۴ ص۴۷۲) آمده، میگوید: «وَلِهَذَا لَا يَجُوزُ إنْكَارُ الْمُنْكَرِ بِمَا هُوَ أَنْكَرُ مِنْهُ؛ وَلِهَذَا حُرِّمَ الْخُرُوجُ عَلَى وُلَاةِ الْأَمْرِ بِالسَّيْفِ؛ لِأَجْلِ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنْ الْمُنْكَرِ؛ لِأَنَّ مَا يَحْصُلُ بِذَلِكَ مِنْ فِعْلِ الْمُحَرَّمَاتِ وَتَرْكِ وَاجِبٍ أَعْظَمَ مِمَّا يَحْصُلُ بِفِعْلِهِمْ الْمُنْكَرَ وَالذُّنُوبَ وَإِذَا كَانَ قَوْمٌ عَلَى بِدْعَةٍ أَوْ فُجُورٍ وَلَوْ نُهُوا عَنْ ذَلِكَ وَقَعَ بِسَبَبِ ذَلِكَ شَرٌّ أَعْظَمُ مِمَّا هُمْ عَلَيْهِ مِنْ ذَلِكَ وَلَمْ يُمْكِنْ مَنْعُهُمْ مِنْهُ وَلَمْ يَحْصُلْ بِالنَّهْيِ مَصْلَحَةٌ رَاجِحَةٌ لَمْ يُنْهَوْا عَنْهُ»، یعنی: «و به همین خاطر نیز نهی از منکر به وسیلهی منکری بدتر، جایز نیست، و به همین خاطر نیز خروج بر علیه والیانِ امور به بهانهی امر به معروف و نهی از منکر، حرام است؛ زیرا محرّماتی که به خاطر این کار صورت گرفته و واجباتی که ترک میشوند، بدتر از آن چیزی است که به خاطر فعل منکرِ والیان حاصل میشود. همچنین وقتی که قومی مبتلا به بدعت یا فجوری باشند و در صورتی که از این کار نهی شوند، شرّی بزرگتر از آنچه این گروه انجام میدهند، حاصل میشود و امکان منع آنها از این منکر و فجور وجود نداشته باشد و مصحلت بزرگتری نیز حاصل نگردد، در این صورت از انجام این فعل نهی نمیشوند».
از این رو نیز ابن ابی زید قیروانی رَحِمَهُالله در «الجامع فی السنن و الآداب» (ص۱۸۳) از یحیی بن سعید نقل میکند که گفته است: «لم يترك الصلاة في مسجد النبي صلى الله عليه وسلم منذ كان الرسول صلى الله عليه وسلم إلا ثلاثة أيام يوم قتل عثمان، ويوم الحرة، قال مالك: ونسيت الثالث. قال محمد بن عبد الحكم: هو يوم خرج بها أبو حمزة الخارجي»، یعنی: «نماز فقط سه بار در مسجد رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم از زمانی که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم آن را بنا کردند، خوانده نشد: ایام قتل عثمان، و روز حَرّه. مالک میگوید: و سومی را فراموش کردهام. محمد بن عبدالحکم میگوید: این – یعنی بارِ سوم – ، روزی است که ابوحمزهی خارجی در آن خروج کرده است». ابوحمزهی اباضی خارجی، سال (۱۳۰ هـ) در مکه و مدینه خروج کرد و این سه بار، ایامی بودند که در آنها انقلاب و خروج بر علیه حاکم صورت گرفته بودند. این نشان دهندهی اثرات زشت خروج و انقلاب بر علیه حاکم است.
سوم: شارع با حکمت خود چون از شری که خوارج به وجود میآورند آگاه است، دستور به جنگیدن با آنها داده، و در مقابل، به تواتر نقل شده که از جنگیدن با امرای ظالم نهی، و حتی دستور داده در اموری که معصیت نیستند از آنها اطاعت کرده و بر ظلمشان صبر نمود. بنا بر این، در صورتی که منکر امرا از منکر خوارج بزرگتر، و منکر خوارج از منکر امرا کوچکتر بود، شرع به جنگیدن به امرا تشویق میکرد. اما چیزی که در شریعت آمده، عکس این مساله است و شرع، دستور به جنگیدن با خوارج داده، چون فساد و شرّ خوارج برای امت، بیشتر از فساد و شرّ امراست. این نکته، جای تأمل دارد.
شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در «منهاج السنة» (ج۵ ص۱۴۹) میگوید: «ثُمَّ الْمَعَاصِي الَّتِي يَعْرِفُ صَاحِبُهَا أَنَّهُ عَاصٍ يَتُوبُ مِنْهَا، وَالْمُبْتَدَعُ الَّذِي يَظُنُّ أَنَّهُ عَلَى حَقٍّ كَالْخَوَارِجِ وَالنَّوَاصِبِ الَّذِي نَصَبُوا الْعَدَاوَةَ وَالْحَرْبَ لِجَمَاعَةِ الْمُسْلِمِينَ فَابْتَدَعُوا بِدْعَةً، وَكَفَّرُوا مَنْ لَمْ يُوَافِقْهُمْ عَلَيْهَا، فَصَارَ بِذَلِكَ ضَرَرُهُمْ عَلَى الْمُسْلِمِينَ أَعْظَمَ مِنْ ضَرَرِ الظَّلَمَةِ، الَّذِينَ يَعْلَمُونَ أَنَّ الظُّلْمَ مُحَرَّمٌ، وَإِنْ كَانَتْ عُقُوبَةُ أَحَدِهِمْ فِي الْآخِرَةِ لِأَجْلِ التَّأْوِيلِ قَدْ تَكُونُ أَخَفَّ، لَكِنْ أَمَرَ النَّبِيُّ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – بِقِتَالِهِمْ، وَنَهَى عَنْ قِتَالِ الْأُمَرَاءِ الظَّلَمَةِ، وَتَوَاتَرَتْ عَنْهُ بِذَلِكَ الْأَحَادِيثُ الصَّحِيحَةُ. فَقَالَ: فِي الْخَوَارِجِ: (يَحْقِرُ أَحَدُكُمْ صَلَاتَهُ مَعَ صَلَاتِهِمْ، وَقِرَاءَتَهُ مَعَ قِرَاءَتِهِمْ، وَصِيَامَهُ مَعَ صِيَامِهِمْ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا يُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، أَيْنَمَا لَقِيتُمُوهُمْ فَاقْتُلُوهُمْ). وَقَالَ فِي بَعْضِهِمْ: (يَقْتُلُونَ أَهْلَ الْإِيمَانِ: وَيَدْعُونَ أَهْلَ الْأَوْثَانِ). وَقَالَ لِلْأَنْصَارِ: (إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي أَثَرَةً فَاصْبِرُوا حَتَّى تُلْقَوْنِي عَلَى الْحَوْضِ) أَيْ تُلْقُونَ مَنْ يَسْتَأْثِرُ عَلَيْكُمْ بِالْمَالِ وَلَا يُنْصِفُكُمْ، فَأَمَرَهُمْ بِالصَّبْرِ، وَلَمْ يَأْذَنْ لَهُمْ فِي قِتَالِهِمْ. وَقَالَ أَيْضًا: (سَيَكُونُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي أُمَرَاءُ يَطْلُبُونَ مِنْكُمْ حَقَّكُمْ وَيَمْنَعُونَكُمْ حَقَّهُمْ. قَالُوا: فَمَا تَأْمُرُنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: أَدَّوْا إِلَيْهِمْ حَقَّهُمْ وَسَلُوا اللَّهَ حَقَّكُمْ). وَقَالَ: (مَنْ رَأَى مِنْ أَمِيرِهِ شَيْئًا فَلْيَصْبِرْ عَلَيْهِ؛ فَإِنَّهُ مَنْ فَارَقَ الْجَمَاعَةَ قَيْدَ شِبْرٍ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَةَ الْإِسْلَامِ مِنْ عُنُقِهِ). وَقَالَ: (مَنْ خَرَجَ عَنِ الطَّاعَةِ وَفَارَقَ الْجَمَاعَةَ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً). وَقَالَ: (خِيَارُ أَئِمَّتِكُمُ الَّذِينَ تُحِبُّونَهُمْ وَيُحِبُّونَكُمْ، وَتُصَلُّونَ عَلَيْهِمْ وَيُصَلُّونَ عَلَيْكُمْ، وَشَرَارُ أَئِمَّتِكُمُ الَّذِينَ تُبْغِضُونَهُمْ وَيُبْغِضُونَكُمْ، وَتَلْعَنُونَهُمْ وَيَلْعَنُونَكُمْ. قَالُوا: أَفَلَا نُقَاتِلُهُمْ؟قَالَ: لَا مَا صَلَّوْا).
وَهَذِهِ الْأَحَادِيثُ كُلُّهَا فِي الصَّحِيحِ، إِلَى أَحَادِيثَ أَمْثَالِهَا. فَهَذَا أَمْرُهُ بِقِتَالِ الْخَوَارِجِ، وَهَذَا نَهْيُهُ عَنْ قِتَالِ الْوُلَاةِ الظَّلَمَةِ. وَهَذَا مِمَّا يُسْتَدَلُّ بِهِ عَلَى أَنَّهُ لَيْسَ كُلُّ ظَالِمٍ بَاغٍ يَجُوزُ قِتَالُهُ»، یعنی: «سپس، گناهانی که صاحبش میداند که دارد گناه میکند، از این گناهان توبه میکند، و اهل بدعتی مانند خوارج و نواصب که فکر میکند بر حق است و با جماعت مسلمین به دشمنی و جنگ میپردازند؛ بدعتی را به وجود آورده و هر کس را که در آن بدعت موافقشان نباشد، تکفیر میکنند؛ به خاطر همین ضررشان برای مسلمانان از ضرر حاکمان ظالمی که میدانند ظلم حرام است، بیشتر میباشد. گر چه ممکن است عقوبت یکی از آنها در آخرت به خاطر تاویلی که انجام داده، کمی تخفیف یابد. ولی به هر حال رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به جنگ با آنها دستور داده و در مقابل، از جنگیدن با امرای ظالم نهی فرموده و احادیث صحیح در این مورد، به تواتر روایت شدهاند. ایشان در مورد خوارج میفرمایند: (نماز یکی از شما در مقابل نمازهای آنها، و قرائتتان در مقابل قرائتشان، و روزهتان در مقابل روزهشان چیزی به حساب نمیآید. قرآن میخوانند اما از گلویشان تجاوز نمیکند. آنها چنان که تیر از چلهی کمان رها میشود، از اسلام خارج میشوند. هر کجا آنها را یافتید، بکشید)، و در مورد عدهی دیگری از آنها میفرمایند: (اهل ایمان را کشته و بت پرستان را رها میکنند)، و به انصار فرمودند: (شما پس از من شاهد ظلم خواهید بود، پس صبر کنید تا اینکه مرا بر حوض – کوثر – ملاقات کنید)، یعنی خواهید دید که در اعطای اموال، دیگران را بر شما ترجیح داده و انصاف را در موردتان رعایت نمیکنند. اما باز هم آنها را به صبر دستور داده و اجازهی جنگیدن با حکامشان را ندادند، و نیز فرمودهاند: (پس از من امرایی خواهند بود که حقتان را از شما طلب کرده، و حق خودشان را از شما دریغ میکنند. گفتند: یا رسول الله ما را چه دستور میفرمایید؟ فرمودند: حقشان را ادا کرده و حق خودتان را از الله بخواهید)، و فرمودند: (کسی که از امیرش چیزی دید، بر آن صبر کند؛ زیرا هر کس که به اندازهی وجبی، از جماعت دور گردد، بدون شک افسار اسلام را از گردن خود بیرون کرده است)، و فرمودند: (کسی که از طاعتِ – ولیّ امر – خارج شده و جماعت را ترک گوید، به مرگ جاهلیّت مرده است)، و فرمودند: (بهترین حکام شما آنهایند که دوستشان دارید و دوستتان دارند، و برایشان دعای خیر میکنید و آنها نیز برایتان دعای خیر میکنند، و بدترین حکامتان آنها هستند که از آنها نفرت دارید و آنها نیز از شما نفرت دارند. آنها را لعنت میکنید، و آنها نیز شما را لعنت میکنند. گفتند: آیا با آنها نجنگیم؟ فرمودند: خیر، تا مادامی که نماز میخوانند). همهی این احادیث صحیح هستند و احادیث بیشتری نیز وجود دارند. این، دستور ایشان به جنگیدن با خوارج است، و دیگری، نهی ایشان از جنگیدن با حکام ظالم. اینها یکی از دلایلی هستند که نشان میدهند جنگیدن با همهی اشخاص تجاوزگر و ظالم، جواز ندارد». یعنی با برخی ظالمان باید جنگید و برخی دیگر را باید ترک کرد.
چهارم: هر کس به تاریخِ کسانی که بر علیه امرای خود خروج کردهاند نگاهی بیندازد، خواهد دید که در میان آنان هیچ کسی وجود ندارد که با خروجش، فتنه را خوابانده باشد. بلکه تجربه ثابت کرده که به خاطر خروج، فتنه بیشتر شده است. شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در «منهاج السنة» (ج۴ ص۵۳۶) میگوید: «و این به عینه همان حکمتی است که شارع در نهی از خروج بر علیه امرا آن را رعایت فرموده و در قتالِ فتنه، تشویق به عدم مشارکت در جنگ کرده است؛ حتی گر چه مقصود کسانی که اینکار را میکنند، امر به معروف و نهی از منکر باشد، مثل کسانی که در حرّه و دیر الجماجم بر یزید و حجّاج و غیره خروج کردند. وقتی که راهِ از بین بردن منکر، به وسیلهی منکری بدتر از آن باشد در این صورت ازالهی چنین منکری به این روش، خود منکری دیگر است. همچنین وقتی که نتوان معروفی را به وجود آورد جز با ارتکاب منکری که فسادش از مصلحت آن معروف بزرگتر باشد، در این صورت به دست آوردن این معروف بدین روش، منکر است. خوارج نیز از همین جهت، جنگیدن با اهل قبله را حلال کردند، تا جایی که با علی رَضِيَاللهُعَنْهُ و دیگر مسلمانان جنگیدند. همچنین آن عده از کسانی مثل معتزله و زیدیه و فقها و غیره که در خروج بر ائمه با خوارج مشابهت دارند، مثل آنهایی که به همراه محمد بن عبدالله بن حسن بن حسین و برادرش ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسین و غیره خارج شدند. زیرا آن عده از متدیّنینی که با اینها بودند، قصدشان حصول چیزی بود که آن را جزء دین میدانستند، اما از دو وجه مرتکب خطا شدند:
اول: آنچه که آن را دین میدانستند، دین نبود. مثل رأی خوارج و دیگر اهل اهواء. زیرا آنها به نظریهای معتقد گشتهاند که خطا و بدعت است و به خاطر آن با مردم میجنگند، و حتی کسانی را که در این زمینه با آنها مخالفت کنند، تکفیر میکنند، که در این صورت آنها در رای و در جنگیدشان با مخالفینشان و تکفیر و لعن آنها، مخطئ هستند. این حال عموم اهل اهواء مثل جهمیه است که مردم را به انکار حقیقتِ اسماء و صفات الله تعالی دعوت کرده، میگویند: شکی نیست که الله کلام ندارد و هر چه هست، کلامی است که در مخلوقاتش خلق کرده، الله دیده نمیشود و غیره… و پس از اینکه عدهای از اولیای امور به آنان گرایش پیدا کردند، با این عقیده، مردم را مورد امتحان قرار دادند و هر کس را که در این نظریه با آنان مخالف بود، با قتل یا حبس و یا با اخراج از کار و قطع حقوق، مورد عقوبت قرار میدادند. جهمیه این اعمال را بارها انجام دادهاند و الله بندگانش مومنش را بر آنها نصرت میدهد.
نیز، رافضه بدتر از آنهایند. وقتی تمکین یابند، با کفار موالات کرده و آنها را نصرت میدهند و با هر مسلمانی که با آنها موافق نباشد دشمنی میکنند. همچنین هر کس دیگری که در او نوعی از بدعتها وجود داشته باشد؛ چه بدعت حلولیها، حلولیهای ذات یا صفات، و چه بدعت نُفات یا غلوّ در اثبات، و چه بدعت قدریّه یا إرجاء و غیره… در همهی اینها میبینید که آنها به اعتقادات فاسدی معتقد شده و هر کسی را که با آنها مخالفت کند، تکفیر و لعن میکنند، و امام اینها در تکفیر اهل سنت و جماعت و جنگیدن با آنها، خوارج مارق هستند.
دوم: کسی که معتقد به نظریهای مخالف سنت و جماعت باشد و به خاطر آن بجنگد. مثل اهل جمل و صفّین و حرّه و جماجم و غیره. ولی فکر میکند که اگر بجنگد، مصلحت مطلوب حاصل میشود، اما حاصل نمیشود، بلکه منکری که وجود داشته، از قبل نیز بیشتر میشود، و در آخر آنچه را که شارع در اوّل امر بیان کرده، برایشان مشخص میشود، و البته در میان اینها کسانی هم هستند که نصوص شارع در این مورد به آنها نرسیده یا نزدشان ثابت نشده، و نزد برخی مثل ابن حزم نیز این نصوص، منسوخ هستند، و برخی دیگر نیز آن را تاویل میکنند؛ کما اینکه برای بسیاری از مجتهدین در مورد بسیاری از نصوص اتفاق میافتد. زیرا به خاطر این سه وجه است که برخی از اهل استدلال، عمل به برخی نصوص را ترک میکنند؛ یا معتقد به ثبوت آن از جانب رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم نیست، و یا معتقد است که دلالتی بر محل استدلال ندارد، و یا معقتد است که منسوخ شده.
یکی از چیزهایی که دانستنش خوب است، اینکه اسبابِ این فتنهها گاهی مشترک است. چیزهایی در قلب وارد میشوند که موجب کور شدن قلب نسبت به شناختن و قصد کردنِ حق میگردند، و در این مواقع، قلب به منزلهی قلب جاهلیت است؛ زیرا در جاهلیت، نه شناخت حق وجود دارد و نه نیت رسیدن به آن. حال وقتی که برخی از حکام با استئثار و ندادن حق مردم، به آنها ظلم میکنند، دلها نسبت به این ظلم نمیتوانند خود را نگهدارند، در حالی که دفع این ظلم فقط با کاری امکان پذیر است که فسادش از فساد این ظلم، بیشتر است. اما انسان به خاطر اینکه خیلی دوست دارد حق خود را بگیرد و ظلم را از خود دفع کند، به فسادِ عامّی که نتیجهی کارش میشود، توجهی نمیکند. به همین خاطر است که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: (إنّکم ستلقون بعدی أثرة، فاصبروا حتّی تلقونی علی الحوض)، یعنی: (شما پس از من مورد ظلم قرار خواهید گرفت، پس صبر کنید تا اینکه بر حوض، مرا ملاقات نمایید)، و در حدیث صحیحی که انس بن مالک و اُسَید بن حُضَیر رَضِيَاللهُعَنْهُمَا روایت کردهاند، آمده که مردی از انصار گفت: (یا رسول الله! ألا تستعملنی کما استعملت فلانا؟ قال: ستلقون بعدی أثرة، فاصبروا حتی تلقونی علی الحوض)، یعنی: (یا رسول الله! آیا همان طور که فلانی را عامل قرار دادی، مرا عامل نمیکنی؟ فرمودند: پس از من مورد ظلم قرار خواهید گرفت، پس صبر کنید تا اینکه بر حوض، مرا ملاقات کنید)، و در روایتی از بخاری از یحیی بن سعید انصاری روایت شده که وقتی با انس بن مالک به سوی ولید خارج شده بودند، شنید که گفت: (دَعا النبیّ صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم الأنصار إلی أن یقطع لهم البحرین. فقالوا: لا إلّا أن تقطع لإخواننا من المهاجرین مثلها. فقال: إمّا لا، فاصبروا حتّی تلقونی علی الحوض؛ فإنّه ستصیبکم أثرة بعدی)، یعنی: (رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم، انصار را خواست تا بحرین را به آنها بدهد. گفت: خیر، مگر اینکه به برادران مهاجر ما نیز مثل ما، داده شود. فرمودند: اگر نه، پس صبر کنید تا اینکه بر حوض مرا ملاقات کنید؛ زیرا پس از من مورد ظلم قرار خواهید گرفت). همچنین از ایشان در روایت صحیح ثابت است که فرمودند: (علی المرء المسلم السّمع و الطّاعة فی یسره و عسره و منشطه و مکرهه و أثرة علیه)، یعنی: (سمع و طاعت بر شخص مسلمان در آسانی و سختی و خوشی و ناخوشی و هنگامی که مورد ظلم قرار میگیرد، واجب است). نیز در حدیث صحیح از عُبادة بن صامت رَضِيَاللهُعَنْهُ آمده که گفته است: (بایعنا رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم علی السّمع والطّاعة فی عسرنا و یسرنا، و منشطنا و مکرهنا، و أثرة علینا، و أن لا ننازع الأمر أهله، و أن نقول – أو نقوم – بالحقّ حیثما کنّا لا نخاف فی الله لومة لائم)، یعنی: (با رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بر سمع و طاعت در سختی و آسانی و خوشی و ناخوشی و هنگامی که مورد ظلم قرار گیریم، بیعت کردیم، و – نیز بر این بیعت کردیم که – در مورد حکومت، با اهل آن به نزاع برنخیزیم، و حق را هر جا که باشد، بگوییم – یا به حقّ، قیام کنیم – و در راه الله از سرزنش هیچ سرزنشگری نهراسیم). بدون شک پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم، مسلمانان را دستور داده که هر وقت مورد ظلم و بی انصافی قرار گرفتند، صبر کنند، و از حاکمانشان اطاعت نمایند حتی اگر از طرف آنها مورد ستم واقع شوند، و در امر حکومت با آنها به نزاع بر نخیزند، و بسیاری از کسانی که بر حکام خروج کردهاند، یا بیشترشان، برای این خروج کردهاند که حکومت را از آنها بگیرند و این همراه با ظلمی بوده که از طرف حکام دیدهاند و بر ظلمی که به آنها شده، صبر نکردهاند… حال وقتی که از این طرف شبهه و شهوت با هم بیایند و از طرف دیگر، شهوت و شبهه با هم بیایند، فتنه برپا میشود.
همچنین، صاحبِ شریعت، هر انسانی را به چیزی دستور داده که به مصلحت خودش و مسلمانان است. والیان را به عدالت و نصیحت رعیتشان دستور داده، تا جایی که گفته: (مَا مِنْ رَاعٍ يَسْتَرْعِيهِ اللَّهُ رَعِيَّةً، يَمُوتُ يَوْمَ يَمُوتُ وَهُوَ غَاشٌّ لِرَعِيَّتِهِ، إِلَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ)، یعنی: (هیچ مسئولی نیست که الله مسئولیت رعیتی را به او داده باشد، و در حالی بمیرد که رعیّتش را فریب داده، مگر اینکه الله بوی بهشت را بر او حرام میگرداند)، و رعیّت را به طاعت و نصیحت حاکمشان دستور داده، چنان که در حدیث صحیح آمده است: (الدِّينُ النَّصِيحَةُ – ثَلَاثًا – قَالُوا: لِمَنْ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: ” لِلَّهِ وَلِكِتَابِهِ وَلِرَسُولِهِ وَلِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَعَامَّتِهِمْ)، یعنی: (دین، نصیحت است. – سه بار – . گفتند: برای چه کسی یا رسول الله؟ فرمودند: برای الله، و کتابش و پیامبرش و ائمهی مسلمانان و عموم آنها)، و دستور به صبر بر ظلم آنها کرده و از جنگیدن و منازعهی آنها با وجود ظلمشان، نهی فرموده است؛ زیرا فسادی که از جنگیدن در فتنه به وجود میآید، بزرگتر از فسادی است که از ظلم والیان حاصل میشود. پس نباید فساد کمتر را با فسادی بزرگتر، از بین برد).
ابن خلدون رَحِمَهُالله در «مقدّمة ابن خلدون» (ص۱۵۹) میگوید: «ومن هذا الباب أحوال الثّوّار القائمين بتغيير المنكر من العامّة والفقهاء؛ فإنّ كثيرا من المنتحلين للعبادة وسلوك طرق الدّين يذهبون إلى القيام على أهل الجور من الأمراء داعين إلى تغيير المنكر والنّهي عنه والأمر بالمعروف رجاء في الثّواب عليه من الله فيكثر أتباعهم والمتشبّثون بهم من الغوغاء والدّهماء ويعرّضون أنفسهم في ذلك للمهالك وأكثرهم يهلكون في هذا السّبيل مأزورين غير مأجورين لأنّ الله سبحانه لم يكتب ذلك عليهم»، یعنی: «و حال بسیاری از انقلاب گرایانی که از زمرهی عامّه و فقها هستند و میخواهند تغییر ایجاد کنند، از همین باب است؛ زیرا بسیاری از کسانی که راه عبادت را پیش گرفته و پیمایش روشهای دین را در خود دارند، اقدام به قیام بر علیه امرای ظالم کرده، به دنبال تغییر منکر و نهی از آن، و امر به معروف هستند و امیدوارند که با این کار، پاداشی از جانب الله نصیبشان گردد. به همین خاطر نیز پیروانشان و کسانی که به آنها چنگ میزنند، ازدیاد یافته و برای این هدف، خود را در معرض خطرات بزرگ قرار میدهند و بسیاری از آنها نیز در این راه هلاک میگردند و با این کارشان، گناه کار گشته و هیچ پاداشی ندارند؛ چرا که الله تعالی این را از آنها نخواسته است».
چیزی که ابن خلدون رَحِمَهُالله ذکر کرده، از قدیم یکی از صفات خوارج بوده است. زیرا آنها دو صفتِ جهل نسبت به دین و تعبّد ظاهری را در خود داشته و دارند. در بسیاری از احادیث آمده که آنها خوب بلدند قرآن بخوانند، اما نسبت به معانی آن جهل دارند. ابن ابی عاصم در «الآحاد والمثانی» (۲۳۱۴) و طبرانی در «المعجم الکبیر» (ج۲ ص۱۶۵) با سندی که منذری آن را در «الترغیب والترهیب» (ج۱ ص۷۷) حسن دانسته و آلبانی نیز آن را در «السلسلة الصحیحة» (ج۷ ص۱۱۳۳) جیّد دانسته، از ابو تمیمه از جندب بن عبدالله ازدی رَضِيَاللهُعَنْهُ، صحابی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم روایتی را ذکر کرده است. ابو تمیمه میگوید: «انْطَلَقْتُ أَنَا وَهُوَ إِلَى الْبَصْرَةِ حَتَّى أَتَيْنَا مَكَانًا يُقَالُ لَهُ بَيْتُ الْمِسْكِينِ، وَهُوَ مِنَ الْبَصْرَةِ مِثْلُ الثَّوِيَّةِ مِنَ الْكُوفَةِ، فَقَالَ: هَلْ كُنْتَ تُدَارِسُ أَحَدًا الْقُرْآنَ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ: فَإِذَا أَتَيْنَا الْبَصْرَةَ فآتِنِي بِهِمْ فَأَتَيْتُهُ بِصَالِحِ بْنِ مُسَرِّحٍ وَبِأَبِي بِلَالٍ وَنَجْدَةَ وَنَافِعِ بْنِ الْأَزْرَقِ وَهُمْ فِي نَفْسِي يَوْمَئِذٍ مِنْ أَفَاضِلِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ فَأَنْشَأَ يُحَدِّثُنِي عَنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ جُنْدُبٌ، قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «مَثَلُ الْعَالِمِ الَّذِي يُعَلِّمُ النَّاسَ الْخَيْرَ ويَنْسَى نَفْسَهُ كَمَثَلِ السِّرَاجِ يُضِيءُ لِلنَّاسِ ويَحْرِقُ نَفْسَهُ»، وَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «لَا يَحُولَنَّ بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَبَيْنَ الْجَنَّةِ وَهُوَ يَنْظُرُ إِلَى أَبْوَابِهَا مِلْءُ كَفٍّ مِنْ دَمِ مُسْلِمٍ أَهْرَاقَهُ ظُلْمًا» قَالَ: فَتَكَلَّمَ الْقَوْمُ فَذَكَرُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَهُوَ سَاكِتٌ يَسْتَمِعُ مِنْهُمْ ثُمَّ قَالَ: لَمْ أَرَ كَالْيَوْمِ قَطُّ قَوْمًا أَحَقَّ بِالنَّجَاةِ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ»، یعنی: «من و او – یعنی جندب بن عبدالله رَضِيَاللهُعَنْهُ – به بصره آمدیم تا به جایی رسیدیم که به آن بیت المسکین میگویند که مسافتش تا بصره مثل مسافت منطقهی ثویّه تا کوفه است. جندب گفت: آیا تو به کسی قرآن یاد دادهای؟ گفتم: بله. گفت: پس وقتی به بصره رسیدیم، آنها را نزدم بیاور. من نیز صالح بن مسرّح و ابو بلال و نجده – حَروری – و نافع بن ازرق را نزد او بردم، و اینها در آن هنگام نزد من جزء افاضل بصره به شمار میرفتند. پس او برایم از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم حدیث روایت کرد. جندب گفت: رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: «مثالِ عالِمی که خیر را به مردم میآموزد و خود را فراموش میکند، مثال چراغی است که به مردم نور میدهد و خود میسوزد»، و رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: «بین یکی از شما و بهشت در حالی که دارد به درهای آن – یعنی بهشت – مینگرد، خون مسلمانی فاصله نیندازد که آن را به ناحق ریخته است». میگوید: پس آن گروه شروع به سخن کرده، از امر به معروف و نهی از منکر ذکر به میان آوردند در حالی که او – یعنی جندب رَضِيَاللهُعَنْهُ – ساکت بود و به آنها گوش فرا میداد. سپس گفت: هرگز مثل امروز گروهی را ندیدهام که به نجات یافتن شایستهتر باشند، در صورتی که در ادعایشان صادق باشند».
این نصّ، در مورد چیزی که ما به دنبال آن هستیم بسیار واضح است؛ چرا که حالت خوارج را بیان میکند که چطور ظاهرشان، صلاح و عبادت است، و در عین حال نشان میدهد که چطور به خاطر نفهمیدنِ امر به معروف و نهی از منکر که به خاطر آن، خروج بر علیه حکام را تجویز میکنند، به فتنه افتادهاند. در عین حال نیز کنایهی جندب رَضِيَاللهُعَنْهُ به آنها را نشان میدهد که در ادعایشان صادق نیستند.
خوارج: الگوی ما در این زمینه ابراهیم خلیل علیه السلام است؛ چرا که او بتها را شکست، که الله تعالی میفرماید که او به قومش گفت: {وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ. فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا كَبِيرًا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ}، یعنی: {و سوگند به الله كه پس از آنكه پشت كرديد و رفتيد قطعا در كار بتانتان تدبيرى خواهم كرد . پس آنها را جز بزرگترشان، ريز ريز كرد باشد كه ايشان به سراغ آن بروند}. [أنبیاء: ۵۷-۵۸].
او مردانه بتها را شکست و ننشست که در مورد مصلحت و مفسده، فلسفه بافی کند! این همان ملت ابراهیمی است که دستور به پیروی از آن داده شدهایم، نه این ذلت و خواری که شما بر گرد آن جمع شدهاید، و بتهای جهانی که نسبت به آنها سکوت نمودهاید. الله تعالی فرموده است: {وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ}، یعنی: {و چه كسى جز آنكه به سبك مغزى گرايد از آيين ابراهيم روى برمى تابد و ما او را در اين دنيا برگزيديم و البته در آخرت [نيز] از صالحان خواهد بود}. [بقره:۱۳۰].
جواب:
جواب شما از چند وجه داده میشود:
یک: استدلال شما به نصّ عام است، و استدلال به نصّ عام وقتی که نصّ خاص وجود دارد، روش کسانی است که در قلبهایشان انحراف وجود دارد؛ چنان که الله تعالی میفرماید: {هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ}، یعنی: {اوست كسى كه اين كتاب [=قرآن] را بر تو فرو فرستاد پارهاى از آن آيات محكم [=صريح و روشن] است آنها اساس كتابند و [پارهاى] ديگر متشابهاتند [كه تاويل پذيرند] اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است براى فتنهجويى و طلب تاويل آن [به دلخواه خود] از متشابه آن پيروى مىكنند}. [آل عمران:۷].
اما احادیثی که ما در این باب برایتان ذکر کردیم، همه بر خلاف آن عده از نصوصی عامی که شما به آن استدلال میکنید، خاص هستند و پر واضح است که نصّ خاص، نصّ عام را کنار میزند.
اما منظورتان از بتهای جهانی چیست؟
خوارج:
ابراهیم علیه السلام بتها را خرد کرد. پس چرا شما به او اقتدا نمیکنید که این طواغیت را با بتهایشان شامل سوسیالیزمِ ظالمانه، و سرمایهداری حریصانه، و سکولاریزم خبیث و غیره، در هم نمیشکنید…؟
جواب اهل سنت:
این لحن خطابی و احساساتی را که منظور از آن پرده گذاشتن روی بی علمیتان است را کنار بگذارید. چرا که ما از هر نظامی که مخالف با شریعت اسلامی باشد، به الله پناه میبریم، و نظامهایی که ذکر کردید، از جملهی همین انظمه هستند. ولی سخن ما با شما در مورد خروج است، نه در مورد اینکه آیا این حکومتها و نظامها، بت هستند یا نیستند. نکتهی دیگر اینکه اگر دلیل شما برای اعتقادتان، شکسته شدن بتها توسط ابراهیم است، ما از همین دلیل بر علیه خودتان استفاده میکنیم؛ این طور که ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم همهی بتها را نشکست، بلکه یک بت را ترک کرد، و آن بت، بزرگترین بت بود که از بقیهی بتها بیشتر شایستهی شکسته شدن بود. چنان که الله تعالی میفرماید: {فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا كَبِيرًا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ}، یعنی: {پس آنها را جز بزرگترشان، ريز ريز كرد باشد كه ايشان به سراغ آن بروند}. [أنبیاء: ۵۷-۵۸]. حال اگر ما در شکستن بتهای عصر که شما مطلقا میپندارید حکام و سیاستهایشان هستند، کوتاهی داریم، بر حسب استدلالی که میکنید، این وصف به ابراهیم خلیل الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم نیز منتقل میشود. ببین به چه چیزی دچار شدهاید، الله هدایتتان کند!
خوارج:
خب ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم اگر بت بزرگ را نشکست، به خاطر حکمتی بود.
جواب:
این حکمت، همان است که ما از اول سخنمان با شما در موردش سخن میگوییم و شما آن را فلسفه بافی مینامید!
اما به شبههی اصلیتان بازگشته، میگوییم:
دومین وجه: استدلالتان به این آیات، در غیر محل خود است؛ زیرا ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم با قومی کافر مواجه شد، در حالی که سخن ما در اینجا مربوط به کیفیت مواجهه با حکام مسلمان است.
سوم: اگر شما میخواهید به ابراهیم تأسّی کنید، پس اسلحه را کنار بگذارید؛ زیرا ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم هیچگاه بر قومش شمشیر نکشید، بلکه بتها را شکست تا در مسالهای عقیدتی، عقلهایشان را به کار اندازند و بدانند که این بتها نه نفعی میرسانند و نه ضرری، چنان که الله تعالی میفرماید: {قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۵۹﴾ قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ ﴿۶۰﴾ قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ ﴿۶۱﴾ قَالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ ﴿۶۲﴾ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ ﴿۶۳﴾ فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ ﴿۶۴﴾ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلَاءِ يَنْطِقُونَ ﴿۶۵﴾}، یعنی: {گفتند چه كسى با خدايان ما چنين كرده كه او واقعا از ستمكاران است (۵۹) گفتند شنيديم جوانى از آنها [به بدى] ياد میکرد كه به او ابراهيم گفته مىشود (۶۰) گفتند پس او را در برابر ديدگان مردم بياوريد باشد كه آنان شهادت دهند (۶۱) گفتند اى ابراهيم آيا تو با خدايان ما چنين كردى (۶۲) گفت [نه] بلكه آن را اين بزرگترشان كرده است اگر سخن مىگويند از آنها بپرسيد (۶۳) پس به خود آمده و [به يكديگر] گفتند در حقيقت شما ستمكاريد (۶۴) سپس سرافكنده شدند [و گفتند] قطعا دانستهاى كه اينها سخن نمىگويند (۶۵)}. [أنبیاء:۵۹-۶۵]. کجا در این داستان میبینید که او با قومش جنگیده باشد؟! شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در «الصّارم المسلول» (ج۱ ص۱۰۸) میگوید: «بر هیچکدام از آنها پوشیده نبود که او صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم قبل از هجرت و تا کمی بعد از هجرت، از شروع قتل و جنگیدن منع شده بود، و به همین خاطر در شبِ عقبه، وقتی آن عده از انصار که با او بیعت کرده بودند، از ایشان اجازه خواستند که بر اهل منا یورش برند، فرمود: (به من اجازهی جنگیدن داده نشده است)، و ایشان در آن هنگام همانند پیامبرانی بودند که به جنگیدن امر نشده بودند؛ پیامبرانی مثل نوح و هود و صالح و ابراهیم و عیسی، و مثل بیشترِ پیامبران به غیر از پیامبران بنی اسرائیل». ابن تیمیه رَحِمَهُالله، ابراهیم علیه السلام را از جملهی پیامبرانی شمرده که الله عزوجل به آنها دستورِ جنگیدن نداده بود. بنا بر این استدلالتان به عمل ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در مورد وجوب قتال، استدلالی در غیر محل خود است.
چهارم: فقها صراحتا گفتهاند که این نوع نهی از منکر که ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم انجام داد، شامل تغییر به وسیلهی دست است که استطاعت انجام آن وجود داشته باشد، و تا زمانی که تعامل ایشان با کفار بود، عملش جزء مباحث دعوت و جهاد به شمار رفته و ربطی به خروج ندارد؛ زیرا خلیل الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم قویّ الایمان، بسیار شجاع، و در مقابل بلاها، صبور بوده و قادر بود که نتایج سخت را تحمل کند. بنا بر این مفسدهای که ترس از آن میرفت که برای او حاصل شود، بیجاست، همان طور که حصول این مفسده برای پیروان او نیز بیجا بود؛ زیرا هیچ مومنی با او نبود که ترس از ذلیل شدن و سستیاش برود.
خوارج: ولی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم دستور به جنگیدن با کسانی دادهاند که احکام شریعت را تغییر دهند. از عبدالله بن مسعود رَضِيَاللهُعَنْهُ روایت شده که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمود: ««مَا مِنْ نَبِيٍّ بَعَثَهُ اللهُ فِي أُمَّةٍ قَبْلِي إِلَّا كَانَ لَهُ مِنْ أُمَّتِهِ حَوَارِيُّونَ، وَأَصْحَابٌ يَأْخُذُونَ بِسُنَّتِهِ وَيَقْتَدُونَ بِأَمْرِهِ، ثُمَّ إِنَّهَا تَخْلُفُ مِنْ بَعْدِهِمْ خُلُوفٌ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ، وَيَفْعَلُونَ مَا لَا يُؤْمَرُونَ، فَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِيَدِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِلِسَانِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَمَنْ جَاهَدَهُمْ بِقَلْبِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ، وَلَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ الْإِيمَانِ حَبَّةُ خَرْدَلٍ[۱]»، یعنی: «الله هیچ پیامبری را قبل از من نفرستاده مگر اینکه از میان امتش، یاری کنندگان و اصحابی داشته که سنت او را پذیرفته و به او اقتدا میکردند. سپس، بعد از آنان کسانی میآیند که چیزهایی را میگویند که خود به آنها عمل نمیکنند، و چیزهایی را انجام میدهند که به آنها دستور داده نشدهاند. پس هر کس که به وسیلهی دستش با آنها جهاد نماید، مومن است، و هر کس با زبانش با آنها جهاد کند، مومن است، و هر کس به وسیلهی قلبش با آنها جهاد نماید، مومن است، و بعد از آن دیگر حتی به اندازهی دانهی خردلی نیز ایمان وجود ندارد».
در این حدیث، پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بزرگترین مراتب انکار بر اهل منکر را، رویارویی با آنان به وسیلهی دست دانسته، و آیا رویارویی با دست، چیزی غیر از به کار بردن اسلحه است؟!
جواب:
کجا در این حدیث ذکر شده که این صحبتها خاصّ سلاطین است تا حداقل ادعایتان وجهی داشته باشد؟!
ابن صلاح شهرزوری رَحِمَهُالله در «صیانة مسلم» (ص۲۰۹) میگوید: «و آنچه در این حدیث در تشویق بر جهاد با اهل باطل به وسیلهی دست و زبان آمده، تا آنجاست که این کار باعث ایجاد فتنه نشود. همچنین باید این نکته را مد نظر داشت که سیاق این حدیث در مورد امتهای گذشته است و در لفظ حدیث، ذکری از این امت به میان نیامده است. والله اعلم».
وقتی حدیث را حمل بر عموم کنیم، لازم میشود که بین آن و بین دیگر احادیثی که به صراحت در مورد طریقهی احسن برای تعامل با حکام آمده، جمع بندی نمود. همچنین، حدیث در مورد خروج بر علیه حکام نیامده، بلکه در مورد امر به معروف و نهی از منکر است. به همین خاطر نیز امام مُنذری رَحِمَهُالله در «الترغیب والترهیب» (ج۳ ص۱۵۷)، حدیث را این گونه باب بندی نموده: «التَّرْغِيب فِي الْأَمر بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْي عَن الْمُنكر والترهيب من تَركهمَا والمداهنة فيهمَا»، یعنی: «ترغیب به امر به معروف و نهی از منکر و ترهیب از ترک و سهل انگار در آن دو». نیز ابن رجب در «جامع العلوم والحکم» (ص۴۵۹) میگوید: «به همین خاطر نیز امام احمد بر این حدیث در روایت ابوداود ایراد گرفته و گفته: این حدیث بر خلاف احادیثی است که در آنها رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم امر به صبر بر ظلم حکام داده است. در جواب آن میتوان گفت که تغییر به وسیلهی دست، مستلزم جنگیدن نیست.
در روایت صالح – فرزند امام احمد – همین نکته به صراحت از احمد آمده که گفت: تغییر به وسیلهی دست، با شمشیر و اسلحه نیست[۲]. در این صورت جهاد با امراء به وسیلهی دست، این گونه است که با دست خود، آن منکراتی را که به وجود آوردهاند از بین ببرند. مثل ریختن مشروبات یا شکستن آلات لهوی که متعلق به آنهاست، یا غیره. یا اینکه به وسیلهی دست، در صورتی که توانایی دارد، ظلمی را که آنها دستور دادهاند، باطل کند. همهی اینها جایز است و هیچکدام از باب جنگیدن با حکام، که از آن نهی به عمل آمده، نیست؛ زیرا بزرگترین ترسی که در این کار وجود دارد، این است که فقط این شخص به تنهایی کشته شود. ولی در خروج بر علیه حکام به وسیلهی سلاح، ترس از فتنههایی میرود که منجر به ریختن خون مسلمانان میگردند.
بله، اگر ترسید که در صورت انکار بر ملوک، خانواده و همسایگانش آزار ببینند، باز هم شایسته نیست که به حکام تعرض نماید؛ به خاطر اینکه با اینکار، دیگران اذیت میشوند. همین را فضیل بن عیاض و دیگران نیز گفتهاند.
با این حال اگر ترسید که او را بکشند یا شلاق بزنند یا زندانی و حبس شود، و یا به تبعید افتد و یا مالش از او گرفته شود، یا مورد آزار و اذیتهای دیگر قرار گیرد، امر و نهی از گردنش ساقط میشود. ائمهای مثل مالک و احمد و اسحاق بن راهویه و غیره بر این مساله تصریح کردهاند. امام احمد میگوید: به سلطان تعرض کرده نمیشود؛ زیرا شمشیرش همیشه کشیده است. نیز، ابن شُبرُمه گفته: امر به معروف و نهی از منکر مثل جهاد است. بر یک نفر واجب است که در این کار، مقابل دو نفر ایستادگی نموده و فرار از آنها بر او حرام است، و رویارویی با بیشتر از دو نفر، بر او واجب است. اگر ترسید که فحش یا سخن زشتی بشنود، نهی از منکر از او ساقط نمیشود. امام احمد بر این مساله تصریح دارد. همچنین اگر احتمال داد که مورد آزار قرار میگیرد، اما خود را قادر به انجام اینکار دید، این بهتر است. بر این مساله نیز امام احمد تصریح دارد. به ایشان گفته شد: آیا مگر از پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم روایت نشده که فرمود: (مومن نباید خود را ذلیل کند: که خود را در معرض بلایی قرار دهد که طاقتش را ندارد[۳])؟ امام احمد گفت: این ربطی به آن ندارد، و آنچه بر این سخنم دلالت میدهد، روایتی است که ابوداود و ابن ماجه و ترمذی از ابوسعید روایت کردهاند که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمود: (برترین جهاد، گفتن سخن عدل نزد سلطان ظالم است[۴])، و ابن ماجه در همین معنا حدیثی از ابو امامه آورده، و در مسند بَزّار با سندی که جهالت در آن وجود دارد، از ابوعبیدهی جراح آمده که گفت: گفتم: یا رسول الله! کدام شهید نزد الله بیشتر مورد دلجویی است؟ فرمود: (مردی که نزد حاکم ظالمی رفته، او را امر به معروف و نهی از منکر کرده، اما حاکم او را میکشد)، و در همین معنا، احادیث دیگری روایت شده که خالی از ضعف نیستند[۵].
اما این حدیث که: (مومن نباید خود را ذلیل کند)، دلالت بر این مساله دارد که وقتی میداند نمیتواند اذیتی را تحمل کرده و بر آن صبر کند، پس نباید متعرض کسی شود که مرتکب منکر میشود، و این درست است. بلکه کسی باید این کار را انجام دهد که میداند میتواند صبر کند. ائمهای مثل سفیان و احمد و فضیل بن عیاض و دیگران، این را گفتهاند. همچنین از احمد روایتی وجود دارد که دلالت بر اکتفا به انکارِ قلبی دارد. در روایت ابوداود آمده: ما امیدواریم که اگر با قلبش انکار نماید، در امان بماند، و اگر با دستش انکار نمود، بهتر است. این حمل بر زمانی میشود که او میترسد، چنان که در بیشتر از یک روایت به این نکته تصریح نموده است…». پایان نقل از ابن رجب.
از این نقل قولها چنین فهمیده میشود که ایجاد تغییر به وسیلهی دست، غیر از خروج است تا مادامی که اسلحه کشی و تحریک بر علیه حاکم، با آن همراه نباشد. همچنین شرط است که با این کار، فساد بزرگتری به وجود نیاید. مثلا مفسده متوجه خودِ شخص شود و شخص نیز تحمل صبر کردن ندارد، یا مفسده متوجه شخص دیگری شود که این شخص ناتوان از صبر کردن است. مفسدهای که ممکن است متوجه نفس شود، این گونه است که شخص، ضعیف بوده و نمیتواند بر عواقب کارش صبر کند. پس فریب حماسهاش را میخورد. بعد با کوچکترین مضایقهای که برایش به وجود میآید، تبدیل به جاسوس برای فلان گروه میشود. یا ممکن است از فتوا دهندهای متشدد، تبدیل به مفتیِ آبکی شود که در هر چیزی فتوای جواز را صادر میکند، و ممکن است ذلتش به حدی برسد که حتی تدیّن ظاهریاش را نیز ترک نماید. سپس شیطان آن قدر با فتاوای ترخیص دادن به هر کاری، او را فریب میدهد که حتی او را قانع میکند که از ظاهر شرعیاش خارج گردد. بلکه حتی ممکن است با همان اولین رویارویی، کاملا دین را کنار بگذارد. این همان چیزی است که باعث شده بسیاری از گروههای انقلابی مسلمان، موجب تمسخر دشمنان شوند. چه اینکه دشمنان دیدهاند که این گروهها گرچه نعرههایشان مثل شیر است، اما از کفتار ترسوترند! حتی ذلت و خواری این جماعات باعث شده دشمنانشان بیشتر به باطل خود متمسک گردند. اما کسی که دین، او را کامل تربیت نموده، چنین نیست. این چنین کسی اگر مورد امتحان و ابتلا قرار بگیرد – البته اگر حق باشد – باعث نمیشود که از دینش باز گردد. چنان که در صحیح بخاری[۶] و صحیح مسلم[۷] از عبدالله بن عباس آمده که گفت: «أَخْبَرَنِي أَبُو سُفْيَانَ بْنُ حَرْبٍ، ” أَنَّ هِرَقْلَ، قَالَ لَهُ: سَأَلْتُكَ هَلْ يَزِيدُونَ أَمْ يَنْقُصُونَ؟ فَزَعَمْتَ أَنَّهُمْ يَزِيدُونَ، وَكَذَلِكَ الإِيمَانُ حَتَّى يَتِمَّ، وَسَأَلْتُكَ هَلْ يَرْتَدُّ أَحَدٌ سَخْطَةً لِدِينِهِ بَعْدَ أَنْ يَدْخُلَ فِيهِ؟ فَزَعَمْتَ أَنْ لاَ، وَكَذَلِكَ الإِيمَانُ، حِينَ تُخَالِطُ بَشَاشَتُهُ القُلُوبَ لاَ يَسْخَطُهُ أَحَدٌ»، یعنی: «ابوسفیان بن حرب به من گفت که هِرَقل – امپراطور روم – به او گفته: از تو پرسیدم که آیا پیروانش زیاد میشوند یا کم؟ تو گفتی که آنها زیاد میشوند؛ و ایمان نیز چنین است وقتی که کامل شود. نیز از تو پرسیدم که آیا هیچ یک از آنها به خاطر خشمش از دینش، مرتد شده؟ اما تو گفتی که خیر، و ایمان نیز چنین است که وقتی بشاشت آن با قلبها مخلوط گردد، هیچ کس از آن غضبناک نمیگردد».
این چیزهایی که گفتیم را به وضوح میتوان در قرآن یافت. الله تعالی در قرآن از حال قومی خبر داده که خواستند به رویارویی و جنگ بپردازند قبل از اینکه به حدّ آن برسند. نتیجهاش عکس آن چیزی بود که انتظار داشتند. الله تعالی میفرماید: {أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَقَالُوا رَبَّنَا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْلَا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقَى وَلَا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا[۸]}، یعنی: {آيا نديدى كسانى را كه به آنان گفته شد [فعلا] دست [از جنگ] بداريد و نماز را برپا كنيد و زكات بدهيد و[لى] همين كه كارزار بر آنان مقرر شد بناگاه گروهى از آنان از مردم ترسيدند مانند ترس از الله يا ترسى سخت تر و گفتند پروردگارا چرا بر ما كارزار مقرر داشتى چرا ما را تا مدتى كوتاه مهلت ندادى بگو برخوردارى [از اين] دنيا اندك و براى كسى كه تقوا پيشه كرده آخرت بهتر است و [در آنجا] به قدر نخ هسته خرمايى بر شما ستم نخواهد رفت}. شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله چنان که در مجموع الفتاوی آمده، میگوید: «اگر این کار منجر به شرّی بزرگتر از آن شود، درست نیست که آن را انجام دهد. مثلا شخص امر کننده به معروف، صابر نباشد؛ به محض اینکه مورد اذیت قرار گرفت، جزع و ناشکیبایی کند و با اینکار، گناهکار گردیده و ایمان و دینش کم شوند. در چنین صورتی هیچ خیری حاصل نمیشود: نه برای خودش و نه برای آنها[۹]».
اما مفسدهای که ترس از حصول آن بر دیگران میرود، این است که آزار به خانواده یا اهل شهر و کشور برسد، و با این کار، وحشت فراگیر شده و بسیاری از درهای شر باز گردند.
خوارج:
سخنی در مورد ضرورتِ مراعات دو مساله در هنگام امر و نهی که خوف آنها میرود، از احمد و ابن رجب نقل کردی. دلیل آن کجاست؟
جواب:
در مورد خوفی که نسبت به جان وجود دارد، میگوییم: جایز نیست که خود را در معرض چیزی قرار دهی که تحمل عواقبش را نداری، و تبدیل به فتنه برای دینت میشود. دلیل آن نیز روایت ترمذی[۱۰] و ابن ماجه[۱۱] و دیگران با سندی است که آلبانی، طُرُق آن را در «السلسلة الصحیحة»[۱۲] صحیح دانسته، از حذیفه است که گفته: رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمود: «لَا يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ» قَالُوا: وَكَيْفَ يُذِلُّ نَفْسَهُ؟ قَالَ: «يَتَعَرَّضُ مِنَ البَلَاءِ لِمَا لَا يُطِيقُ»، یعنی: «شایستهی مومن نیست که خود را ذلیل گرداند. گفتند: و چطور مومن خود را ذلیل میگرداند؟ فرمود: خود را به بلایایی عرضه میکند که طاقت آنها را ندارد». ابن رجب در «جامع العلوم والحکم»[۱۳]میگوید: « اما این حدیث که: (مومن نباید خود را ذلیل کند)، دلالت بر این مساله دارد که وقتی میداند نمیتواند اذیتی را تحمل کرده و بر آن صبر کند، پس نباید متعرض کسی شود که مرتکب منکر میشود، و این درست است».
بسیار دیدهایم کسانی را که کاری جز بدگویی از حکام نداشته و از ضرورت جهاد با آنان سخن راندهاند و در این زمینه بسیار دو آتشه بودهاند، اما با کوچکترین فشار و تهدید، رو به ضعف رفتهاند!
اکثر کسانی که در عصر حاضر مشغول یاوه گویی در مسائل سیاسی هستند، از این نمونهاند. به همین خاطر هم سکولارها زحمت چندانی برای به تمسخر گرفتن آنان متحمل نمیشوند. در واقع اینها خودشان، خود را مسخرهی دشمنان الله و رسول کردهاند. ابو نُعَیم از ابن طاووس روایت میکند که گفته است: «همیشه به پدرم میگفتم: شایسته است که بر این حاکم خروج کرده و او را از تخت به زیر کشید. میگوید: برای حج خارج شدیم. در قریهای اطراق کردیم. در آنجا والیای از جانب محمد بن یوسف یا ایوب بن یحیی بود که به او ابو نجیح گفته میشد، و یکی از خبیثترین والیان بود. نماز صبح را در مسجد خواندیم که ابونجیح از آمدن طاووس با خبر شد. نزد طاووس آمده و مقابل او نشست و بر او سلام کرد. اما طاووس جوابش را نداد. با او سخن گفت، اما طاووس از او روی برگرداند. به سمت چپ او رفت، اما باز هم از او روی برگرداند. وقتی چنین دیدم، به سوی او رفته و دستم را به سمتش دراز کردم و با او مشغول سخن شدم، و به او گفتم: ابو عبدالرحمن – یعنی طاووس – شما را نمیشناسد. گفت: بله! به خاطر اینکه مرا میشناسد با من کاری را که دیدی، کرد. میگوید: او رفت در حالی که ساکت بود و چیزی به من نمیگفت. وقتی وارد خانه شدم، رو به من کرده و گفت: ای احمق، تو که میخواستی بر آنان با اسلحه خروج کنی، چرا نتوانستی زبانت را نگه داری[۱۴]»؟!
یعنی تو که نیت خروج بر آنها را داشتی. اما وقتی جلوی او رسیدی، نتوانستی زبانت را نگه داری که او را مدح و ثنا نکنی!
پس نصیحت برای کسی که اهل ثُبات نیست و دارای شخصیت ضعیف بوده، زود رنگ عوض کرده و تقیه میکند، از چنین راههایی اجتناب کند، و کسی که چنین نیست هم ارشاد اصلاحگرایانهی نبوی را آموخته و سعی کند به خوبی، الگ برداری کند.
این در جوابِ دلیل خواستنتان برای سخن امام احمد و ابن رجب رحمهما الله بود که وقتی ترسِ از دست دادن جان باشد، باید از امر به معروف و نهی از منکر دست نگهدارد. اما اینکه دلیل خواستید که هر وقت ترسِ از آسیب رسیدن به دیگران وجود داشت، هم باید امر به معروف و نهی از منکر به وسیلهی دست یا زبان را ترک کرد، میگویم: اگر شما ایمانتان قوی باشد، برایتان جایز نیست مرتکب عملی شوید که منجر به آزار دیدن دیگران گردد. نیز جایز نیست که مردم را همه در حد خود به حساب آوری. بنا بر این اگر امر به معروف یا نهی از منکری که میکنید، منجر به آزار دیدن دیگران گردد، بر تو واجب است که بر مسلمانان شفقت کرده و این کار را ترک کنی. چرا که سدّ باب ذرایع[۱۵]، یکی از ابواب معروفِ علمی نزد اهل علم است. چنان که الله تعالی میفرماید: {وَلَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ}، [انعام:۱۰۸]. یعنی: {و آنهايى را كه جز الله مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى الله را دشنام خواهند داد اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود و ايشان را از آنچه انجام مى دادند آگاه خواهد ساخت}. نیز در صحیح بخاری و مسلم از عبدالله بن عمرو بن عاص رَضِيَاللهُعَنْهُمَا آمده که گفته است: رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: «إِنَّ مِنْ أَكْبَرِ الكَبَائِرِ أَنْ يَلْعَنَ الرَّجُلُ وَالِدَيْهِ» قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَكَيْفَ يَلْعَنُ الرَّجُلُ وَالِدَيْهِ؟ قَالَ: «يَسُبُّ الرَّجُلُ أَبَا الرَّجُلِ، فَيَسُبُّ أَبَاهُ، وَيَسُبُّ أُمَّهُ[۱۶]»، یعنی: «یکی از بزرگترین گناهان کبیره این است که شخص، والدین خود را دشنام دهد! گفته شد: یا رسول الله! چطور کسی به والدین خود دشنام میدهد؟ فرمود: شخص، پدر شخص دیگر را دشنام میدهد، و آن شخص نیز در مقابل، پدر و مادر این شخص را دشنام میگوید». در اینجا رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم، دشنام دادن به پدر و مادر دیگران را مثل دشنام دادن به پدر و مادر خود شخص دانست، در حالی که واقعا او پدر و مادر خود را دشنام نداده؛ اما با فحش دادن به پدر و مادر دیگران، سبب شده که به پدر و مادر خودش فحش دهند.
در این حالت، انکار منکر به وسیلهی دست و بدون خروج کردن بر علیه حالم مشروعیت دارد؛ اما به شرطی که نتایج آن را فقط خودش متحمل شود و منجر به اذیت شدن دیگران نگردد.
خوارج: برایمان مهم نیست که چه به سر مردم میآید؛ زیرا من از کاری که کردهام، بازخواست میشوم، نه از کاری که مردم کردهاند.
اهل سنت: از ما برای حرفی که زدیم و اعتقادی که داریم، دلیل خواستید. حال که دلیل برایتان میآوریم، از آن شاخه به این شاخه میپرید؟! با این حال باز هم برایتان توضیح بیشتری میآوریم. میگویم: هر پیامبری همیشه از اینکه قومش را وارد نوعی مواجهه و حتی جهادی کند که طاقتش را ندارند، دوری میکرده است. چنان که الله تعالی میفرماید: {أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقَاتِلُوا قَالُوا وَمَا لَنَا أَلَّا نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِنْ دِيَارِنَا وَأَبْنَائِنَا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ}، [بقره:۲۴۶]، یعنی: {آيا از [حال] سران بنى اسرائيل پس از موسى خبر نيافتى آنگاه كه به پيامبرى از خود گفتند پادشاهى براى ما بگمار تا در راه الله پيكار كنيم [آن پيامبر] گفت اگر جنگيدن بر شما مقرر گردد چه بسا پيكار نكنيد گفتند چرا در راه الله نجنگيم با آنكه ما از ديارمان و از [نزد] فرزندانمان بيرون رانده شدهايم پس هنگامى كه جنگ بر آنان مقرر شد جز شمارى اندك از آنان [همگى] پشت كردند و الله به [حال] ستمكاران داناست}.
این چیزی است که نزد سلف معلوم و مشهور بوده؛ ابن ابی الدنیا رَحِمَهُالله در کتاب «الأمر بالمعروف والنهی عن المنکر» از ابو یزید رِقّی روایت میکند که: به فضیل بن عیاض گفتم: «آیا اگر سرباز یا شخص مسلح یا حاکمی را دیدم که ظلم میکند، او را نهی کنم؟ گفت: اگر توانستی بکن. گفتم: اما میترسم اگر حرفی بزنم، عاقبت بدی داشته باشد. گفت: اگر میتوانستی از خودت دفاع کنی، پس حرف بزن، بدون اینکه ضرری بر مسلمانی وارد کنی. همچنین به تو امر نمیکنم که حرف بزنی و با این کار، ترس را به دل خانواده و همسایه و و آشنایانت بیندازی، و چه بسا کسانی از همسایگانت باشند که ربطی به قضیه نداشته باشند، اما تو خوف و ترس را به آنها راه داده و گرفتارشان کنی، و شاید در سخنت هیچ منفعتی برای مسلمین نباشد؛ سخنی بگویی و تو را بگیرند که بلایی سرت آورند».
میگویم: این سخن فضیل رَحِمَهُالله فقط در مورد سخن گفتن است، تا چه رسد به اینکه خروج نیز با آن همراه باشد؟!
خوارج: به هر حال استدلال سابقمان همان طور صحیح باقی میماند. از آن جهت که ابراهیم علیه السلام به تنهایی با کفار روبرو شد و برای مراعات مصلحت و مفسدهای که شما ادعا میکنید، مبالغه ننمود.
جواب:
اول: ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم با کفار رویارو شد و شما با میخواهید با مسلمن رویارو شوید. این چه قیاسی است؟!
دوم: آیا اگر به شما گفته شود: ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بتها را شکست، ولی محمد صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم بتها را رها کرده و تا زمان فتح مکه، آنها را نشکست؛ آیا به نظرتان رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در این مدت که بتها را نشکسته بود، گناهکار بوده است؟!
سوم: رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم از شکستن بتها خودداری کرد؛ زیرا پشت سرش امتی از پیروانش وجود داشتند که میترسید مشرکین آنها را اذیت کنند، و برایش سخت بود که پیروانش را به سختی بیندازد؛ چنان که پروردگارش در قرآن او را توصیف کرده، میفرماید: {لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ}، [توبه:۱۲۸]، یعنی: {قطعا براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد به [هدايت] شما حريص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است}. یکی دیگر از چیزهایی که نشانگر شفقت شدید رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم برای ضعفا است و اینکه ایشان مراعات ضعف آنها در دعوت و جهاد را میکردند، روایتی از امام مسلم از ابو امامه است. ابو امام میگوید: «قَالَ عَمْرُو بْنُ عَبَسَةَ السُّلَمِيُّ: كُنْتُ وَأَنَا فِي الْجَاهِلِيَّةِ أَظُنُّ أَنَّ النَّاسَ عَلَى ضَلَالَةٍ، وَأَنَّهُمْ لَيْسُوا عَلَى شَيْءٍ وَهُمْ يَعْبُدُونَ الْأَوْثَانَ، فَسَمِعْتُ بِرَجُلٍ بِمَكَّةَ يُخْبِرُ أَخْبَارًا، فَقَعَدْتُ عَلَى رَاحِلَتِي، فَقَدِمْتُ عَلَيْهِ، فَإِذَا رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مُسْتَخْفِيًا جُرَءَاءُ عَلَيْهِ قَوْمُهُ، فَتَلَطَّفْتُ حَتَّى دَخَلْتُ عَلَيْهِ بِمَكَّةَ، فَقُلْتُ لَهُ: مَا أَنْتَ؟ قَالَ: «أَنَا نَبِيٌّ»، فَقُلْتُ: وَمَا نَبِيٌّ؟ قَالَ: «أَرْسَلَنِي اللهُ»، فَقُلْتُ: وَبِأَيِّ شَيْءٍ أَرْسَلَكَ، قَالَ: «أَرْسَلَنِي بِصِلَةِ الْأَرْحَامِ، وَكَسْرِ الْأَوْثَانِ، وَأَنْ يُوَحَّدَ اللهُ لَا يُشْرَكُ بِهِ شَيْءٌ»، قُلْتُ لَهُ: فَمَنْ مَعَكَ عَلَى هَذَا؟ قَالَ: «حُرٌّ، وَعَبْدٌ»، قَالَ: وَمَعَهُ يَوْمَئِذٍ أَبُو بَكْرٍ، وَبِلَالٌ مِمَّنْ آمَنَ بِهِ، فَقُلْتُ: إِنِّي مُتَّبِعُكَ، قَالَ: «إِنَّكَ لَا تَسْتَطِيعُ ذَلِكَ يَوْمَكَ هَذَا، أَلَا تَرَى حَالِي وَحَالَ النَّاسِ، وَلَكِنِ ارْجِعْ إِلَى أَهْلِكَ فَإِذَا سَمِعْتَ بِي قَدْ ظَهَرْتُ فَأْتِنِي»، قَالَ: فَذَهَبْتُ إِلَى أَهْلِي وَقَدِمَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ الْمَدِينَةَ، وَكُنْتُ فِي أَهْلِي فَجَعَلْتُ أَتَخَبَّرُ الْأَخْبَارَ، وَأَسْأَلُ النَّاسَ حِينَ قَدِمَ الْمَدِينَةَ، حَتَّى قَدِمَ عَلَيَّ نَفَرٌ مِنْ أَهْلِ يَثْرِبَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةَ، فَقُلْتُ: مَا فَعَلَ هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي قَدِمَ الْمَدِينَةَ؟ فَقَالُوا النَّاسُ: إِلَيْهِ سِرَاعٌ وَقَدْ أَرَادَ قَوْمُهُ قَتْلَهُ فَلَمْ يَسْتَطِيعُوا ذَلِكَ، فَقَدِمْتُ الْمَدِينَةَ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ أَتَعْرِفُنِي؟ قَالَ: «نَعَمْ، أَنْتَ الَّذِي لَقِيتَنِي بِمَكَّةَ»، قَالَ: فَقُلْتُ: بَلَى فَقُلْتُ: يَا نَبِيَّ اللهِ أَخْبِرْنِي عَمَّا عَلَّمَكَ اللهُ وَأَجْهَلُهُ، أَخْبِرْنِي عَنِ الصَّلَاةِ…[۱۷]»، یعنی: «عمرو بن عَبَسهی سلمی گفت: من در زمان جاهلیت نظرم این بود که مردم گمراهند و بر چیز با ارزشی نیستند که بت میپرستند. پس شنیدم که مردی در مکه چیزهایی میگوید. سوار مرکب خود شده و نزد او رفتم. دریافتم که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم خود را از قومش پنهان میکند در حالی که قومش بر او جرئت پیدا کردهاند. پس با احتیاط رفتم تا اینکه در مکه بر او وارد شدم. به او گفتم: تو کیستی؟ گفت: من پیامبرم. گفتم: پیامبر چیست؟ گفت: الله مرا فرستاده است. گفتم: با چه پیامی تو را فرستاده؟ گفت: مرا فرستاده تا امر به صلهی ارحام کنم، و بتها را بشکنم، و اینکه الله به یکتایی و یگانگی پرستیده شده و چیزی با او شریک قرار داده نشود. گفتم: چه کسی با توست؟ گفت: یک مرد آزاد و یک برده. عمرو میگوید: در آن هنگام کسی جز ابوبکر و بلال به او ایمان نیاورده بودند. گفتم: من پیرو تو هستم. گفت: تو امروز نمیتوانی پیرو من باشی؛ آیا وضعیت من و مردم را نمیبینی؟ اما به سوی خانوادهات بازگرد و هر وقت شنیدی که پیروز شدهام، نزدم بیا. عمرو میگوید: نزد خانوادهام بازگشتم. وقتی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به مدینه رفت، من در میان خانوادهام بودم و اخبار را دنبال میکردم و از مردمی که به مدینه رفته بودند، پرس و جو میکردم، تا اینکه از اهل مدینه نزدم آمدند. گفتم: این مردی که به مدینه آمده، چه کرد؟ گفتند: مردم شتابان به سوی او میروند، و قومش خواستند او را بکشند، اما نتوانستند. پس به مدینه آمدم و بر ایشان داخل شدم. گفتم: یا نبی الله! آیا مرا میشناسید؟ گفت: بله، تو همانی که در مکه ملاقاتم کردی؟ گفتم: بله. سپس گفتم: یا نبی الله! از آنچه الله تو را آموخته و من نمیدانم، مرا خبر ده؛ مرا خبر ده از نماز و …»، و سپس رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم اوقات نماز و وضو و غیره را به او آموخت.
همچنین حاکم نیشابوری[۱۸] و بیهقی در «دلائل النبوة»[۱۹] با سند صحیح از قیس بن نعمان روایت کردهاند که گفت: «لَمَّا انْطَلَقَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَبُو بَكْرٍ مُسْتَخْفِينَ مَرَّا بِعَبْدٍ يَرْعَى غَنَمًا، فَاسْتَسْقَيَاهُ مِنَ اللَّبَنِ، فَقَالَ: مَا عِنْدِي شَاةٌ تُحْلَبُ غَيْرَ أَنَّ هَا هُنَا عَنَاقًا حَمَلَتْ أَوَّلَ الشِّتَاءِ، وَقَدِ أَخْدَجَتْ وَمَا بَقِيَ لَهَا لَبَنٌ، فَقَالَ: «ادْعُ بِهَا» فَدَعَا بِهَا، فَاعْتَقَلَهَا النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَمَسَحَ ضَرْعَهَا، وَدَعَا حَتَّى أَنْزَلَتْ، قَالَ: وَجَاءَ أَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِمِجَنٍّ فَحَلَبَ أَبَا بَكْرٍ، ثُمَّ حَلَبَ فَسَقَى الرَّاعِيَ، ثُمَّ حَلَبَ فَشَرِبَ، فَقَالَ الرَّاعِي: بِاللَّهِ مَنْ أَنْتَ فَوَاللَّهِ مَا رَأَيْتُ مِثْلَكَ قَطُّ، قَالَ: «أَوَ تُرَاكَ تَكْتُمُ عَلَيَّ حَتَّى أُخْبِرَكَ؟» قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: «فَإِنِّي مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» فَقَالَ: أَنْتَ الَّذِي تَزْعُمُ قُرَيْشٌ أَنَّهُ صَابِئٌ، قَالَ: «إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ ذَلِكَ» قَالَ: فَأَشْهَدُ أَنَّكَ نَبِيٌّ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مَا جِئْتَ بِهِ حَقٌّ، وَأَنَّهُ لَا يَفْعَلُ مَا فَعَلْتَ إِلَّا نَبِيٌّ، وَأَنَا مُتَّبِعُكَ، قَالَ: «إِنَّكَ لَا تَسْتَطِيعُ ذَلِكَ يَوْمَكَ، فَإِذَا بَلَغَكَ أَنِّي قَدْ ظَهَرْتُ فَأْتِنَا»، یعنی: «وقتی پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم و ابوبکر، مخفیانه میرفتند، بر غلامی گذر کردند که گوسفند میچرانید. پس از او خواستند که به آنها شیر بنوشاند. گفت: گوسفند شیرده ندارم. اما شتری اینجا هست که قبل از وقت، زایمان کرده و شیری ندارد. پیامبر فرمود: آن را بیاور. غلام، شتر را آورد. پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم شتر را بسته و پستان شتر را لمس کرده و دعا کرد تا وقتی که شیر از پستان شتر آمد. راوی میگوید: ابوبکر در حالی که سپری در دست داشت، آمد. رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم شیر دوشید و از آن به ابوبکر داد. سپس دوشید و به چوپان داد. سپس دوشید و خود تناول فرمود. چوپان گفت: تو را الله! کیستی؟ قسم به الله که تا به حال کسی مثل تو ندیدهام. فرمود: اگر به تو بگویم، رازنگهدار هستی تا زمانی که به تو خبر دهم؟ گفت: بله. گفت: پس من محمد، فرستادهی الله هستم. گفت: تو همانی هستی که قریش گمان میکند صابئی است؟ فرمود: آنها چنین میگویند. گفت: من گواهی میدهم که تو پیامبری، و گواهی میدهم که آنچه آوردهای، حق است، و آنچه تو انجام دادی را کسی جز پیامبران نمیتواند انجام دهد و من پیرو تو هستم. فرمود: تو امروز نمیتوانی پیرو من باشی. هر وقت به تو خبر رسید که پیروز شدهام، نزدمان بیا».
نووی در شرح خود بر صحیح مسلم در شرح حدیث اولی میگوید: «معنایش این است که: من به او گفتم: من پیرو تو برای اظهار اسلام در اینجا و اقامت گزیدن در کنار تو هستم. رسول الله r گفت: تو به خاطر ضعف مسلمین، توانایی این کار را نداری، و میترسیم که قریش تو را اذیت کنند. اما اجر و پاداش کارت حاصل شده است. پس بر اسلام خود باقی بمان و به سوی قوم خود برگشته و همانطور بر اسلام باش تا وقتی که خبر شوی من پیروز شدهام. آن هنگام نزدم بیا. در این حدیث، معجزهای از معجزات نبوی نهفته است. این معجزه، اعلام این است که او پیروز خواهد شد[۲۰]».
اما ابراهیم خلیل علیه الصلاة والسلام خود به تنهایی بر توحید بود و کسی با او همراه نبود که بر او بترسد. چنان که الله تعالی میفرماید: {إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلَّهِ حَنِيفًا وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ}، [نحل:۱۲۰]، یعنی: {به راستى ابراهيم پيشوايى مطيع الله [و] حقگراى بود و از مشركان نبود}. و انسان وقتی تنها باشد، میتواند در صورتی که توانش را داشته باشد، خود را به سختی اندازد؛ چنان که برخی صحابه – که بعدا ذکرش خواهد آمد – انجام دادهاند، این کار برای ابراهیم خلیل علیه السلام کار سختی نبود. چرا که هر چه نیرنگ کنندگان نیرنگ کردند، او صبر کرد و صبر خواست و او – پدر و مادرمان فدایش باد – برای این کار ساخته شده، و اگر کاری را خلیل الرحمن قدرتش را نداشته باشد، چه کسی قدرتش را دارد؟! نمیبینید که محنت ابراهیم تا کجا رسید؟ تا جایی رسید که او را به آتش انداختند. اما صبر کرد تا اینکه پیروزمندانه از آن خارج شد؛ چنان که الله عزوجل میفرماید: {قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَانًا فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ ﴿۹۷﴾ فَأَرَادُوا بِهِ كَيْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَسْفَلِينَ ﴿۹۸﴾ وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ}[۲۱]، یعنی: {گفتند برايش [كوره]خانهاى بسازيد و در آتشش بيندازيد (۹۷) پس خواستند به او نيرنگى زنند [ولى] ما آنان را پست گردانيديم (۹۸) و [ابراهيم] گفت من به سوى پروردگارم رهسپارم زودا كه مرا راه نمايد}، او در حالی که قلبش از اعتماد به الله و توکل بر او، مالامال بود، گفت: «حسبنا الله و نعم الله الوکیل»، یعنی: «الله ما را کفایت میکند و او بهترین وکیل است». امام بخاری از ابن عباس رَضِيَاللهُعَنْهُمَا روایت کرده که گفت: «حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الوَكِيلُ، قَالَهَا إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حِينَ أُلْقِيَ فِي النَّارِ، وَقَالَهَا مُحَمَّدٌ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حِينَ قَالُوا: {إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا، وَقَالُوا: حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الوَكِيلُ[۲۲]}»[۲۳]، یعنی: «حسبنا الله و نعم الوکیل را: ابراهیم علیه السلام زمانی گفت که در آتش انداخته شد، و محمد صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم زمانی گفت که گفتند: {همانا مردم برای (مبارزه با) شما جمع شدهاند، پس از آنها بترسید، اما ایمانشان ازدیاد یافته، میگویند: الله ما را کافی است و او بهترین وکیل است}». همچنین بخاری از ابن عباس روایت کرده که گفت: «كَانَ آخِرَ قَوْلِ إِبْرَاهِيمَ حِينَ أُلْقِيَ فِي النَّارِ: حَسْبِيَ اللَّهُ وَنِعْمَ الوَكِيلُ[۲۴]»، یعنی: «آخرین سخن ابراهیم هنگامی که در آتش انداخته شد، این بود: الله مرا کافی است و او بهترین وکیل است».
منظور اینکه کسی به ابراهیم ایمان نیاورده بود و ابراهیم پیروانی نداشت که بترسد به خاطر او اذیت شوند و نتوانند صبر کنند. پس ترس اولی که معدوم شد. اما ترس دوم که همان ترس بر نفس از بی صبری و جزع و فزع است، چیزی نیست که از خلیل الرحمن صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم انتظار برود. در ضمن الله فرموده که ابراهیم را به وسیلهی کلماتی آزموده و ابراهیم آزمونش را با موفقیت به پایان رسانده. الله تعالی میفرماید: {وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ}[۲۵]، یعنی: {و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، پس وى آن همه را به انجام رسانيد}. بنا بر این هر دو ترسی که وجود دارد، در مورد ابراهیم علیه الصلاة والسلام منتفی است.
برای توضیح بیشتر، اضافه میکنم: رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به سختی از طرف قومش مورد اذیت و آزار قرار میگرفت، و یکی از نمونه آزارهایی که میدید این بود که وقتی در کعبه نماز میخواند، فضله و شکمبهی گندیدهی حیوانات را بر او میریختند. شکی در این نیست که این منکر، بسیار بزرگ است. اما موضع صحابه در قبال آن چگونه بود؟
به روایتی که بخاری و مسلم در این زمینه از ابن مسعود رَضِيَاللهُعَنْهُ روایت کردهاند، اکتفا میکنم. ابن مسعود میگوید: «بَيْنَمَا رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يُصَلِّي عِنْدَ الْبَيْتِ، وَأَبُو جَهْلٍ وَأَصْحَابٌ لَهُ جُلُوسٌ، وَقَدْ نُحِرَتْ جَزُورٌ بِالْأَمْسِ، فَقَالَ أَبُو جَهْلٍ: أَيُّكُمْ يَقُومُ إِلَى سَلَا جَزُورِ بَنِي فُلَانٍ، فَيَأْخُذُهُ فَيَضَعُهُ فِي كَتِفَيْ مُحَمَّدٍ إِذَا سَجَدَ؟ فَانْبَعَثَ أَشْقَى الْقَوْمِ فَأَخَذَهُ، فَلَمَّا سَجَدَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَضَعَهُ بَيْنَ كَتِفَيْهِ، قَالَ: فَاسْتَضْحَكُوا، وَجَعَلَ بَعْضُهُمْ يَمِيلُ عَلَى بَعْضٍ وَأَنَا قَائِمٌ أَنْظُرُ، لَوْ كَانَتْ لِي مَنَعَةٌ طَرَحْتُهُ عَنْ ظَهْرِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَالنَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ سَاجِدٌ مَا يَرْفَعُ رَأْسَهُ حَتَّى انْطَلَقَ إِنْسَانٌ فَأَخْبَرَ فَاطِمَةَ، فَجَاءَتْ وَهِيَ جُوَيْرِيَةٌ، فَطَرَحَتْهُ عَنْهُ، ثُمَّ أَقْبَلَتْ عَلَيْهِمْ تَشْتِمُهُمْ، فَلَمَّا قَضَى النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ صَلَاتَهُ، رَفَعَ صَوْتَهُ، ثُمَّ دَعَا عَلَيْهِمْ، وَكَانَ إِذَا دَعَا دَعَا ثَلَاثًا، وَإِذَا سَأَلَ سَأَلَ ثَلَاثًا، ثُمَّ قَالَ: «اللهُمَّ، عَلَيْكَ بِقُرَيْشٍ» ثَلَاثَ مَرَّاتٍ، فَلَمَّا سَمِعُوا صَوْتَهُ ذَهَبَ عَنْهُمُ الضِّحْكُ، وَخَافُوا دَعْوَتَهُ، ثُمَّ قَالَ: «اللهُمَّ، عَلَيْكَ بِأَبِي جَهْلِ بْنِ هِشَامٍ، وَعُتْبَةَ بْنِ رَبِيعَةَ، وَشَيْبَةَ بْنِ رَبِيعَةَ، وَالْوَلِيدِ بْنِ عُقْبَةَ، وَأُمَيَّةَ بْنِ خَلَفٍ، وَعُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ» – وَذَكَرَ السَّابِعَ وَلَمْ أَحْفَظْهُ – فَوَالَّذِي بَعَثَ مُحَمَّدًا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِالْحَقِّ، لَقَدْ رَأَيْتُ الَّذِينَ سَمَّى صَرْعَى يَوْمَ بَدْرٍ، ثُمَّ سُحِبُوا إِلَى الْقَلِيبِ»[۲۶]، یعنی: «در حالی که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم نزد کعبه داشت نماز میخواند، ابوجهل و گروهی از یارانش نیز نشسته بودند. روز قبل از آن، شتری ذبح شده بود. ابوجهل گفت: کدام یکی از شما حاضر است برود شکمبهی شتر بنی فلان را بیاورد و هر وقت محمد سجده کرد، آن را روی دوشش بگذارد؟ پس شریرترین شخص از آنها رفت و شکمبه را آورد و وقتی پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم به سجده رفت، آن را بین دو کتف رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم قرار داد. ابن مسعود میگویند: آنها شروع به خندیدن کردند و از خنده رودهبر شدند، و من ایستاده بودم و نگاه میکردم و اگر قدرتی داشتم، میرفتم آن شکمبه را از پشت رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم کنار میزدم. اما رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در سجده بود و اصلا سر خود را بلند نکرد تا اینکه شخصی رفت و به فاطمه خبر داد. فاطمه که آن هنگامی دخترکی کم سن و سال بود، آمد و آن را از پشت رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم برداشته، سپس رو به آنها کرده و دشنامشان داد. وقتی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم نمازش را تمام کرد، صدایش را بلند نموده و آنها را نفرین کرد، و ایشان وقتی دعا میکرد، سه بار دعا میکرد، و وقتی از الله چیزی میخواست، سه بار میخواست. سپس سه بار گفت: پروردگارا، قریش را به تو میسپارم. وقتی صدایش را شنیدند، خندههایشان قطع شد و از نفرینش ترسیدند. سپس گفت: پروردگارا، حساب ابوجهل بن هشام و عتبه بن ربیعه و شیبه بن ربیعه و ولید بن عقبه و امیه بن خلف و عقبه بن ابی مُعَیط را به تو سپردم، و نفر ششمی را نیز ذکر کردم که اسمش را به یاد نمیآورم. قسم به کسی که محمد صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم را به حق مبعوث نمود! آنهایی که اسمشان را ذکر کرد، دیدم که در جنگ بدر همه کشته شده و سپس در چاه انداخته شدند». ابواسحاق بعد از این حدیث میگوید: «الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ غَلَطٌ فِي هَذَا الْحَدِيثِ»، یعنی: «ولید بن عقبه در این حدیث، اشتباه است»، و منظورش این است که صحیحش ولید بن عتبه است.
در عجز ابن مسعود رَضِيَاللهُعَنْهُ از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم، و قدرت فاطمه رَضِيَاللهُعَنْهَابرای اینکار دقت کن. با اینکه فاطمه در آن هنگام دخترکی کم سن و سال بود و ابن مسعود رَضِيَاللهُعَنْهُ، مرد بود، اما ضعیف بود. ولی فاطمه رَضِيَاللهُعَنْهَادختر رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم و از اشراف قریش بود، و هر دوی آنها – یعنی ابن مسعود و فاطمه رَضِيَاللهُعَنْهُمَا – در این قصه، بر خیر بودند و الله هر کس را به اندازهی توانش مکلف میگرداند. ابن حجر در فتح الباری میگوید: «این روایت، قوت نفس فاطمهی زهرا را از کوچکی نشان میدهد. این به خاطر شرفی بود که در قومش و در نفس خود داشت؛ چرا که با فریاد، آنها را دشنام داد و آنها در حالی که جزء سران قریش بودند، اما جوابی به او ندادند[۲۷]».
همچنین نووی رَحِمَهُالله در شرح خود بر صحیح مسلم قول ابن مسعود را که گفت: اگر قدرتی داشتم، را شرح داده، میگوید: «معنایش این است که اگر قدرتی داشتم که آزار و اذیت آنها را دفع کنم، یا قوم و قبیلهای در مکه داشتم که مرا قوت بخشند[۲۸]».
خوارج:
ثابت است که ابوذر رَضِيَاللهُعَنْهُ حق را گفته و ترسی از اینکه چه به سرش میآورند، به خود راه نداده است. در صحیح بخاری[۲۹] و صحیح مسلم[۳۰] از ابن عباس روایت شده که گفت: «آیا داستان مسلمان شدن ابوذر را برایتان بگویم؟ گفتیم: بله. گفت: ابوذر میگفت: من یکی از مردان قبیلهی غِفار بودم. به ما خبر رسید که مردی در مکه ظهور کرده و فکر میکند که پیامبر است. پس به برادرم گفتم: نزد این مرد برو و با او سخن بگو و خبرش را برایم بیاور. او رفت و با آن مرد ملاقات کرد و سپس برگشت. به او گفتم: چه داری؟ گفت: والله! مردی را دیدم که امر به خیر کرده و از شر، نهی مینمود. به او گفتم: خبرت کافی نیست. پس توبره و عصایی برداشتم و رو به مکه آوردم. من او را نمیشناختم و میترسیدم که از کسی در مورد او سراغ بگیرم. از آب زمزم میخوردم و در مسجد میخوابیدم. علی بر من گذشت. گفت: مثل اینکه مردی غریب هستی. گفتم: بله. گفت: با من به خانه بیا. ابو ذر میگوید: با او همراه شدم و او چیزی از من نمیپرسید و من نیز چیزی به او نگفتم. وقتی صبح شد، به مسجد رفتم تا از او خبری بگیرم، ولی کسی خبری از او به من نداد. باز هم علی بر من گذشت و گفت: آیا وقتش نرسیده که این مرد، راه خانهاش را بشناسد؟ گفتم: خیر. گفت: با من بیا. آنگاه از من پرسید: قضیهات چیست و چه چیزی تو را به این شهر کشانده؟ به او گفتم: اگر به کسی نمیگویی، تا به تو بگویم. گفت: به کسی نمیگویم. گفتم: به ما خبر رسیده که مردی در اینجا ظهور کرده که گمان میکند پیامبر است. برادرم را فرستادم که با او سخن بگوید. برگشت، ولی خبری که درخور باشد برایم نیاورد. پس خودم تصمیم گرفتم که با او ملاقات کنم. علی گفت: خب پس جای درستی آمدهای. من به سمت او میروم، پس تو هم دنبالم بیا. هر جا وارد شدم، وارد شو؛ اگر در بین راه کسی را دیدم که میترسیدم بلایی سر تو بیاورد، به دیوار تکیه میکنم و چنین وانمود میکنم که میخواهم کفشم را درست کنم و تو رد شو. پس رفتیم تا اینکه وارد جایی شد و من نیز پس از او بر رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم وارد شدم. به ایشان گفتم: اسلام را بر من عرضه نما. ایشان نیز اسلام را بر من عرضه داشت و من همانجا مسلمان شدم. پس به من گفت: ای ابوذر! این قضیه را پنهان نگه دار و به قبیلهات بازگرد. وقتی خبر پیروزی ما را شنیدی، بیا. گفتم: قسم به کسی که تو را به حق مبعوث کرده! در میان آنها مسلمان شدنم را جار میزنم. پس به مسجد رفت در حالی که قریش در مسجد بودند. گفت: این جمعِ قریش! من شهادت میدهم که هیچ معبود برحقی جز الله وجود ندارد، و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستادهی اوست. قریش گفتند: به سوی این صابئی برخیزید. همه برخاستند و چنان مرا مورد ضرب و شتم قرار دادند که نزدیک بود بمیرم. اما عباس به دادم رسید و خودش را روی من انداخته و سپس رو به آنها کرده و گفت: وای بر شما! آیا مردی از قبلیهی غفار را میکشید در حالی که مسیر تجارتتان از قبیلهی غفار میگذرد؟ به همین خاطر از من دست کشیدند. وقتی صبح فردا رسید، به مسجد برگشتم و دوباره مثل دیروز گفتم. گفتند: به سوی این صابئی برخیزید. مثل همان کاری که دیروز با من کرده بودند را دوباره انجام دادند، و دوباره عباس به دادم رسید و سخنی مثل سخن دیروزش گفت. ابن عباس میگوید: این اولِ اسلام ابوذر رَضِيَاللهُعَنْهُ بود».
جواب:
از چند جهت میتوان جواب این شبهه را داد:
اول: کاری که ابوذر رَضِيَاللهُعَنْهُ انجام داد در مواجهه با کفار بود. اما سخن ما در اینجا در مورد مواجهه با مسلمین است.
دوم: وقتی سخن در مورد امر به معروف و نهی از منکر، با چشم پوشیدن از کار مورد نظر باشد، پس قصهی ابوذر هم میشود مثل قصهی ابراهیم در مورد شکستن بتها. ابراهیم صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم توانایی این را داشت که به خاطر اذیتهایی که در راه الله میشود، صبر کند. ابوذر نیز چنین بود. اما هیچکدام از این دو – یعنی ابراهیم علیه السلام و ابوذر رَضِيَاللهُعَنْهُ – با این کارشان باعث آزار رسیدن به دیگر مسلمانان نشدند. به همین خاطر نیز ابن حجر در فتح الباری در شرح بر این قصه میگوید: «این که گفت: «آن را فریاد خواهم زد»، یعنی کلمهی توحید را فریاد خواهم زد، و منظور این است که صدایش را در بین مشرکین بالا میبرد. چنان که مینماید او از دستوری که پیامبر مبنی بر پنهان داشتن اسلامش به او داد، وجوب را نفهمید، بلکه تصور داشت که به خاطر شفقت بر اوست. پس به پیامبر نشان داد که توانایی اظهار اسلامش را دارد و به همین خاطر نیز پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم کارش را تایید کرد. از این روایت برداشت میشود که گفتن سخن حق نزد کسی که امکان میرود گویندهی سخن را اذیت کند، جایز است، گر چه سکوت نیز جایز است، و درستش این است که این مساله به نسبت احوال و مقاصد، مختلف است و بر حسب اینها، مأجور بودن یا نبودن عمل معلوم میگردد[۳۱]».
خوارج:
موسی صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم با فرعون جنگید در حالی که نه شوکتی داشت و نه قدرتی.
اهل سنت:
دلیلتان برای حرفتان چیست؟
خوارج:
الله تعالی فرموده است: {اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى(۱۷) فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلَى أَنْ تَزَكَّى ﴿۱۸﴾ وَأَهْدِيَكَ إِلَى رَبِّكَ فَتَخْشَى}[۳۲]، یعنی: {به سوى فرعون برو كه وى سر برداشته است. و بگو آيا سر آن دارى كه به پاكيزگى گرايى. و تو را به سوى پروردگارت راه نمايم تا پروا بدارى}. پس چرا علمای شما امروزه با طاغوتها روبرو نمیشوند؟! و چرا ترس دارند از اینکه ملتها را برای استرداد حقوقشان از این گروه ظالمی که بر امور مسلط هستند، تحریک نمیکنند؟!
جواب:
این آیه بر علیه شماست؛ زیرا در این آیه هیچ ذکری از جنگیدن به میان نیامده و تنها چیزی که در آن وجود دارد، نصیحت موسی به فرعون با سخنانی نرم است. مشکل ما نیز در نصیحت کردن نیست. بلکه مشکل در مواجهات خونینی است که نیاز به اسباب شرعی و ضوابط خود دارد. عجیب نیز اینجاست که بیشتر کسانی که دعوت به رویارویی با حکام میکنند، حاضر نیستند آنها را با زبان نصیحت کنند جز اینکه بر منبر بالا میروند و حکام را پشت صفهای مردم دشنام میدهند. اما اینکه نزد سلطان بروند و او را نصیحت کنند؛ این چیزی است که تقریبا از این گونه اشخاص سراغ نداریم.
خوارج:
مهم این است که مواجههای بین یک طاغوت به نام فرعون و یک قهرمان به نام موسی وجود داشته است.
اهل سنت:
هیچ دلیلی که ثابت کن مواجههی خونین یا شبیه آن بین موسی و فرعون صورت گرفته، وجود ندارد؛ زیرا موسی از اصل، از فرعون فراری بود. آیا این فرمودهی الله تعالی را نخواندهاید که: {وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ (۵۲) فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ (۵۳) إِنَّ هَؤُلَاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ (۵۴) وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ (۵۵) وَإِنَّا لَجَمِيعٌ حَاذِرُونَ (۵۶) فَأَخْرَجْنَاهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ (۵۷) وَكُنُوزٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ (۵۸) كَذَلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِي إِسْرَائِيلَ (۵۹) فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ (۶۰) فَلَمَّا تَرَاءَى الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ (۶۱) قَالَ كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ (۶۲) فَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ (۶۳) وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْآخَرِينَ (۶۴) وَأَنْجَيْنَا مُوسَى وَمَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ (۶۵) ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ (۶۶) إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً وَمَا كَانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ (۶۷) وَإِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ}، یعنی: {و به موسی وحی کردیم که به بندگانم شبانه خارج شوید که تحت تعقیب قرار خواهید گرفت. پس فرعون ماموران خود را به شهرها فرستاد. (او گفت) اینها گروهی ناچیز هستند. و آنها ما را بر سر خشم آوردهاند. ولی ما به حالت آماده باش هستیم. پس آنها را از باغها و چشمه سارها خارج کردیم. و نیز از گنجها و مقامی پر ناز و نعمت. این چنین بود، و ما آن را به بنی اسرائیل به ارث دادیم. پس هنگام دمیدن آفتان، به تعقیب آنها رفتند. وقتی دو گروه یکدیگر را دیدند، یاران موسی گفتند: ما حتما گرفتار خواهیم شد. گفت: خیر، چنین نیست. همانا پروردگارم با من است و مرا راهنمایی خواهد کرد. پس به موسی وحی کردیم که عصای خود را به دریا بزن تا از هم شکافت و هر پارهای چون کوهی بزرگ بود. و دیگران را به آنجا نزدیک کردیم. و موسی و کسانی که با او بودند را نجات دادیم. سپس بقیه را غرق نمودیم. قطعا در این رویداد، عبرتی بود، ولی بیشترشان ایمان آورنده نبودند}.
در این سیاق قرآنی دلیل واضحی است بر اینکه الله تعالی بود که به پیامبرش موسی صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم دستور خروج شبانه از مصر همراه با یارانش را داد؛ که هم امکان فرارش بیشتر باشد و هم بتواند دشمنش را منحرف کند. این صفت حسیِ ضعیفان است، خصوصا که موسی و یارانش در آیه، گروه اندک (شرذمة قلیلون) وصف شدهاند. وقتی چنین باشد دیگر نمیشود گفت که او با طاغوت رویارو شده و با او جنگیده است؛ زیرا رویارویی موسی با فرعون از نصیحتِ نرمخویانه تجاوز نکرد. ابن قیم رَحِمَهُالله میگوید: «مخاطب قرار دادن سران با لحن نرم، امری است که شرعا و عقلا و عُرفاً مطلوب است. به همین خاطر نیز میبینید که فطرت مردم چنین است. پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم نیز این گونه سران عشایر و قبایل را مورد خطاب قرار میداد.
نیز در برخورد موسی تامل کن که وقتی امر شد با لحنی نرم با فرعون سخن بگوید، چگونه به فرعون گفت: {هَلْ لَكَ إِلَى أَنْ تَزَكَّى ﴿۱۸﴾ وَأَهْدِيَكَ إِلَى رَبِّكَ فَتَخْشَى}[۳۳]، یعنی: {آيا سر آن دارى كه به پاكيزگى گرايى. و تو را به سوى پروردگارت راه نمايم تا پروا بدارى}، که سخن را با فرعون بر اساس سوال و عرضه نمودن بر او، مطرح کرد نه با صیغهی امر، و گفت: {إلی أن تزکّی}، و نگفت: «إلی أن أزکّیک»، یعنی: «تا اینکه تو را پاک سازم». موسی، فعل را به خودِ فرعون نسبت داد و از لفظ تزکیه استفاده کرد، به خاطر اینکه در این لفظ، برکت و خیر و ازدیاد وجود دارد. سپس گفت: {وَأَهْدِيَكَ إِلَى رَبِّكَ فَتَخْشَى}، یعنی مثل راهنمایی برای تو باشم که جلوی تو حرکت میکنم، و گفت: {إلی ربک}، برای فرا خواندن او که به پروردگاری ایمان بیاورد که او را خلق کرده و رزوی داده و با نعمتهای او را بزرگ و جوان و بزرگسال کرده است[۳۴]».
اما ادعای مواجههی خونین موسی با فرعون، یکی از خطاهای حرکی شایع بوده و جزء تفسیرهای اخوانی است که بلد نیست قرآن را با کوچکترین تدبری مورد مطالعه قرار دهد، و گرنه چگونه در مورد مردی که از دشمنش گریخته بود و جز به وسیلهی معجزه، از دستش نجات پیدا نکرده بود، میتوان گفت: او امت را برای مواجهه با طاغوت، تحریک نمود؟! ببینید تا چه حد مفاهیم قرآن را غلط تفسیر کردهاند! الله المستعان علیه التکلان.
[۱] – روایت مسلم، حدیث شماره (۸۰).
[۲] – روایت صالح را میتوانید در «الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر» تالیف ابوبکر خلّال (ص۲۳) مشاهده کنید.
[۳] – روایت ترمذی، حدیث شماره (۲۲۵۴)، ابن ماجه، حدیث شماره (۴۰۱۶)، و آلبانی آن را در «السلسلة الصحیحة» حدیث شماره (۶۱۳) صحیح دانسته است.
[۴] – آلبانی آن را در «السلسة الصحیحة» حدیث شماره (۴۹۱) صحیح دانسته است.
[۵] – نگا: «السلسة الصحیحة» شیخ آلبانی، (۳۷۴).
[۶] – حدیث شماره (۷).
[۷] – حدیث شماره (۴۶۳۰).
[۸] – نساء: ۷۷.
[۹] – «مجموع الفتاوی»، (ج۱۴ ص۴۷۲).
[۱۰] – حدیث شماره (۲۲۵۴).
[۱۱] – حدیث شماره (۴۰۱۶).
[۱۲] – روایت شماره (۶۱۳).
[۱۳] – صفحه (۴۵۹).
[۱۴] – حلیة الأولیاء (ج۴ ص۱۶).
[۱۵] – ذریعه یعنی اموری که مقدمهی اموری دیگر هستند. مثل نگاه به نامحرم که مقدمهی زناست. سد باب ذرایع به معنی بستن همهی راههایی است که منجر به حرام میشوند.
[۱۶] – بخاری، حدیث شماره (۵۹۷۳)، و مسلم، حدیث شماره (۱۷۶).
[۱۷] – روایت مسلم، حدیث شماره (۸۳۲).
[۱۸] – المستدرک علی الصحیحین (ج۳ ص۹).
[۱۹] – (ج۲ ص۴۹۷).
[۲۰] – شرح نووی بر صحیح مسلم، (ج۶ ص۱۱۵).
[۲۱] – [صافّات:۹۷-۹۹].
[۲۲] – آل عمران: ۱۷۳.
[۲۳] – صحیح بخاری، روایت شمارهی (۴۵۶۳).
[۲۴] – صحیح بخاری، حدیث شماره (۴۵۶۴).
[۲۵] – [بقره:۱۲۴].
[۲۶] – صحیح بخاری، حدیث شماره (۲۴۰)، و صحیح مسلم، حدیث شماره (۴۶۷۲)، و لفظی که نقل کردیم، از صحیح مسلم است.
[۲۷] – فتح الباری شرح صحیح البخاری، (ج۱ ص۳۵۲).
[۲۸] – شرح النووی علی مسلم، (ج۱۲، ص۱۵۲).
[۲۹] – حدیث شماره (۳۸۶۱).
[۳۰] – حدیث شماره (۶۴۴۵).
[۳۱] – فتح الباری، (ج۷ ص۱۷۵).
[۳۲] – نازعات : ۱۷-۱۹.
[۳۳] – نازعات : ۱۸-۱۹.
[۳۴] – «بدائع الفوائد»، ابن القیم رَحِمَهُالله. (ج۳ ص۱۰۶۱).
گردآوری و ترجمه: سید ابوبکر یگانه قلاتی