خوارج میگویند: یکی از دلایلی که برای جواز خروج بر علیه حاکم ظالم وجود دارد، خروج سعید بن جبیر بر حجاج بن یوسف ثقفی است.
جواب شبهه:
جواب این شبهه را میتوان از چندین جهت داد:
اول:
نزد اهل سنت، دلیل فقط از قرآن و سنت گرفته میشود، نه از عمل اشخاص، که این نیز از مفهوم «أشهد أن محمدا رسول الله» گرفته میشود. بنا بر این باز هم باید به شما متذکر شویم که شما در توحیدِ تابعیت مشکل دارید و بیشتر به دنبال هوای نفس هستید تا به دنبال حق و پیروی از دلیل.
چرا که مقتضای شهادت به رسالت محمد صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم این است که سخن هیچ شخصی، به هر درجهای از فضل که رسیده باشد، بر سخن رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم ارجحیت ندارد. چرا که اعمال مردم تا زمانی به آن انس گرفته میشود که مطابق با حق باشد. اما به آن اعمال استدلال نمیشود. بلکه استدلال فقط از قرآن و سنت است. ذکر این نکته از جنبهی تاصیل علمی در منهج استدلالی ذکر است، که بسیار نیز دارای اهمیت میباشد.
دوم:
شما با استدلال به عمل سعید بن جبیر رَحِمَهُالله میخواهید بگویید که او قائل به جواز خروج بر حاکم مسلمان ظالم بوده است. این نظر اصلا قابل قبول نیست؛ زیرا مذهب شخص، ضرورتا از فعل و عمل او اخذ نمیشود. چرا که عمل شخص دارای احتمالات متعددی است:
مثلا ممکن است عمل او در حقیقت، دال بر خروج نباشد.
و یا گاهی ممکن است دلیلی که از خروج منع میکند، بر او مخفی مانده باشد، یا اینکه آن را دانسته، اما فراموش نموده است.
یا ممکن است حقیقتا بر علیه حاکم خروج کرده باشد و این کارش نیز از روی عصیان و نافرمانی باشد؛ چرا که عالِم، معصوم نیست. هر عالمی نیز خطا کند، در خطایش از او پیروی نمیشود. در همان حال از منزلت او نیز کاسته نمیشود. بلکه تا جایی که بتوان، به خاطر اشتباهش، برایش عذر آورده میشود. در صورتی که هیچ عذری نمیشد برایش قائل گشت، عملش خطا بوده و در آن عمل به او اقتدا نمیشود.
بنا بر این نسبت دادن قولی به هر شخص به مجرد عملی که انجام داده، مردود و غیر قابل پذیرش است.
سوم:
اگر هم بپذیریم که سعید بن جبیر رَحِمَهُالله خروج کرده است، اما او بر خلیفه خروج نکرده؛ زیرا حجاج بن یوسف فقط از طرف خلیفه به عنوان والی عراق بود و کسی که بر والی خروج کند، همانند کسی نیست که بر خلیفه خروج کرده است. گر چه همین عمل نیز خطاست.
چهارم:
حتی اگر خروج سعید بن جبیر رَحِمَهُالله حقیقی باشد، یعنی هم قائل به جواز خروج بر علیه حاکم ظالم بوده و هم بر حاکم ظالم خروج کرده باشد، باز هم جایز نیست به فعل او استدلال کنید. زیرا مخالفانتان در مقابل، به وسیلهی عمل آن عده از سلف که خروج بر علیه حاکم ظالم را ترک نموده و از این کار نهی کردهاند، سخن شما را رد میکنند. در اینجا فعل بشر در مقابل فعل بشر قرار خواهد گرفت و داوری بین صحت یا خطای هر کدام تنها به وسیلهی کلام الله تعالی امکان پذیر است: {فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا}، یعنی: {و اگر درچیزی اختلاف کردید، آن را به الله و پیامبر باز گردانید؛ اگر که به الله و روز قیامت ایمان دارید، این بهتر و خوش فرجامتر است}. {نساء:۵۹}
در اینجا مساله به مُصیب و مخطیء ختم میشود. هر کس که به عمل اشتباهِ شخصِ خطاکار چنگ زند و از قبول دلیلی که شخصی مصیب آورده اجتناب نماید، صاحب هوی و هوس شمرده میشود.
پنجم:
کسانی در میان سلف بودهاند که سعید بن جبیر رَحِمَهُالله را خطاکار دانسته و به اشتباه او چنگ نزدهاند. مثال آن، روایتی است که ابن ابی شیبه (۳۱۱۹۱) و (۳۸۶۰۷) با سند صحیح از ایوب سختیانی روایت میکند که گفته است: حسن بصری به من گفت: «آیا از سعید بن جبیر تعجب نمیکنی؛ بر من وارد شده و در مورد جنگیدن با حجاج از من سوال نمود!! و برخی از اصحاب ابن اشعث نیز با او بودند»، و در رد بر شبههی خروج حسن بصری رَحِمَهُالله بیان شد که حسن بصری از سر سختترین کسانی بود که از خروج بر علیه یزید نهی میکرد.
حال شاید خوارج بگویند: اگر سعید بن جبیر بر خلیفه خروج نکرده، اما بر والی خلیفه یعنی حجاج بن یوسف خروج کرده است. این دلیلی است که نشان میدهد سعید بن جبیر نیز مثل ما قائل به خروج بر علیه حاکم مسلمانِ ظالم بوده است.
در جوابشان باید گفت:
از کجا میدانید؟ شاید حجاج بن یوسف نزد سعید بن جبیر اصلا مسلمان نبوده است. ابن عبدالبَرّ در «التّمهید» (ج۱۰ ص۶) میگوید: «حجاج در نزد جمهور علما این اهلیّت و شایستگی را نداشته که از او حدیث روایت کنند یا حدیثش تاثیری داشته باشد و یا از او به خوبی یاد شود؛ این به خاطر سیرت بد او و افراطش در ظلم است. نیز گروهی از اهل علم او را تکفیر کردهاند که روایاتش را در بابی مخصوص به او، گرد آوردهایم».
همچنین اُبّی در «إکمالُ إکمالِ المُعلَم» (ج۵ ص۱۸۰) میگوید: «و جمهور چنین جواب میدهند که قیام بر علیه حجاج نه فقط به خاطر فسق بوده، بلکه به خاطر تغییراتی بود که در شرع به وجود آورده و کفر را اظهار کرد…».
از این رو قاضی عیاض رَحِمَهُالله چنان که نووی رَحِمَهُالله در شرح خود بر صحیح مسلم (ج۱۲ ص۲۲۹) آورده، احتجاج خوارج به خروج امثال ابن جبیر را ذکر کرده و این شبهه را چنین رد میکند: «و این شخص – یعنی شخصی که قائل به خروج بر علیه حاکم مسلمانِ ظالم است – این فرمودهی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم را که میفرماید (و اینکه در مورد حکومت، با اهل آن نزاع نکنیم)، تاویل نموده و آن را فقط خاص حکام عادل قرار داده است. اما جوابی که جمهور علما به آنها میدهند این است که قیام آنها بر علیه حجاج بن یوسف فقط به مجرّد فسق او نبود. بلکه به خاطر آن عده از تغییراتی بود که در شرع به وجود آورده و کفر را اظهار نمود».
همچنین نووی در همین کتاب (ج۱۲ ص۲۶۲) ذکر میکند که سعید بن جبیر رَحِمَهُالله میگفت: «قسم به الله که من بر حجاج خروج نکردم تا زمانی که کافر گشت». همچنین طاووس بن کیسان در روایتی که عبدالرزاق صنعانی در «الأمالی قی آثار الصحابة» (۱۴)، و ابن ابی شیبه در کتاب «الإیمان» (۹۵) و ابن سعد در «طبقات» (ج۵ ص۵۴۰) و لالکائی در «شرح أصول إعتقاد أهل السنة» (۱۸۲۰) و (۱۸۲۱) با سند صحیح آوردهاند، میگوید: «از برادرانمان که اهل عراق هستند تعجب میکنیم که گمان میکنند حجاج، مومن است».
همچنین اعمش میگوید: «در مورد حجاج اختلاف کردند. گفته شد: به چه کسی راضی هستید که حکم کند؟ گفتند: به مجاهد بن جبر. نزد او رفته و از او در مورد حجاج سوال کردند. گفت: آیا در مورد پیرمردی کافر از من سوال میکنید؟».
در روایتی دیگر که با سند حسن روایت شده و علامه آلبانی در تعلیق خود بر کتاب «الایمان» آن را صحیح دانسته، از اجلح روایت شده که گفت: «من و عمرِ ماصر در مورد حجاج اختلاف نمودیم. من گفتم: حجاج کافر است، و عمر گفت: حجاج مومنِ گمراه است. میگوید: نزد امام عامر بن شراحیل شَعبی رفته و من گفتم: ای ابو عمرو! من میگویم حجاج کافر است، و دوستم میگوید: او مومنِ گمراه است. شعبی گفت: ای عمرو! آستینت را بالا زده و گفتهای: حجاج مومنِ گمراه است؟ چطور ایمان و گمراهی در یک نفر با هم جمع میگردد؟! حجاج به جبت و طاغوت ایمان دارد، و به الله کفر ورزیده است».
نیز، ابن سعد در «طبقات» (ج۶ ص۲۷۹) و لالکائی در «شرح أصول إعتقاد أهل السنة» (۱۸۲۰) از ابراهیم نخعی روایت میکنند که گفته است: «برای کور دل بودن، همین کافی است که امر حجاج بر او پوشیده باشد»! به همین خاطر حماد بن ابی سلیمان رَحِمَهُالله میگوید: «وقتی خبر مرگ حجاج بن یوسف را به ابراهیم نخعی دادیم، گریه کرد. حماد میگوید: تا به حال ندیده بودم کسی از خوشحالی گریه کند». همچنین در کتاب «العلل» (۶۰۹۹) از علاء بن مغیره نقل شده که گفته است: «حسن بصری را به مرگ حجاج بن یوسف بشارت دادم. پس سجده نمود».
نیز ابن عساکر از قاسم بن مُخَیمِره نقل میکند که گفته است: «حجاج بن یوسف پایههای اسلام را تخریب کرد»، و سپس با اسناد خود تا عاصم بن ابی النّجود روایت میکند که گفته است: «هیچ حرامی باقی نمانده بود مگر اینکه حجاج آن را مرتکب شده بود…». همچنین در (ج۱۲ ص۱۶۱) از طریق صلت بن دینار روایت میکند که گفته است: حجاج بر منبرِ واسط بود. شنیدم که میگفت: «عبدالله بن مسعود سرکردهی منافقین است. اگر دستم به او رسیده بود، زمین را از خونش سیراب میکردم». همچنین میگوید: «و نیز از او در حالی که بالای منبرِ شهر واسط بود شنیدم که این آیه را تلاوت کرده: {وَهَبْ لِي مُلْكًا لَّا يَنبَغِي لِأَحَدٍ مِّن بَعْدِي}، یعنی: {و به من فرمانروایی عطا فرما که پس از من کسی را سزاوار نباشد}، {ص:۳۶}، و گفت: والله! سلیمان حسود بود»!!! ابن کثیر همین روایت را در «البدایة و النهایة» (ج۱۲ ص۵۳۴) ذکر کرده و میگوید: «این یک گستاخیِ بزرگ است که به کفر منتهی میشود. الله او را زشت گردانده و رسوا نماید، و او را کاملا از رحمتش دور گرداند».
پس الان مشخص شد که سعید بن جبیر زمانی بر حجاج بن یوسف خروج نمود که نزدش کفر حجاج بر اسلامش ارجحیت یافته بود. خروج بر کافر نیز وقتی که ترس از فتنه نباشد و قدرت نیز وجود داشته باشد، جایز است. در این حالت عذری که او را داخل حدود شرعی قرار میدهد، برایش وجود دارد. چطور میتوانید او را خارجی بنامید در حالی که فرمودهی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم او را تایید میکند که فرموده: «مگر اینکه کفر بواح ببینید که برای آن نزد الله دلیل و برهان داشته باشید». متفق علیه. در این صورت بحث منحصر بر این میشود که با در نظر گرفتن مصالح و مفاسد، آیا خروج بر علیه چنین حاکمی صواب است یا خطا؟ زیرا وقتی کفر حاکم به اثبات رسید، برای خروج یا عدم خروج بر او به مصالح و مفاسد این کار نگاه میشود.
حال ممکن است خوارج بگویند: اینطور که از کلام شما فهمیدیم، گروهی از مردم حَجّاج را تکفیر کرده و بنا بر آن، بر علیه او خروج نمودند و آنهایی که او را تکفیر نکردند، بر او خارج نشدند. حال اگر مسألهی تکفیر یک مسئلهی اجتهادی است که سلف نیز در آن واقع شدهاند، پس دلیل اینکه ما را به خاطر تکفیر طاغوتان امروزی و خروج بر علیه آنان، سرزنش میکنید چست؟! طاغوتهایی که امت را نابود کرده و اموال امت را به تاراج برده و ثروتهای امت را تقدیم دشمنان امت نموده و چنین و چنان میکنند…!!!
در جوابشان میگوییم: سخنرانی را کنار بگذار. تو میخواهی با این کار بدون اینکه حجتی داشته باشی، در مخاطبت احساسات را برانگیزی و بر فقر علمیات سرپوش بگذاری. در صورتی که دلیلی برای حرفت داری، به این اکتفا کن که برای اختلافی که داریم، استدلال نمایی. در غیر این صورت اعتراض و جدل بیخودی را ول کن و حجت اهل سنت و جماعت را با گوش خود بشنو و با قلبت درک کن تا به اذن الله نجات یابی. استدلال اهل سنت این است: سعید بن جبیر و آن عده از اهل علم که با او بودند، درجهشان در علم و تقوا معروف است. نیز، آن گروه از اهل سنت که حجاج را تکفیر نکردند نیز در علم و تقوایشان معروف بودند. اتفاق وجود دارد که همهی آنها اهلیت اجتهاد را داشتند. حال اگر تو و همراهانت از جملهی اهل اجتهاد هستید که الله تعالی در موردشان میفرماید: {وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ ۖ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ}، یعنی: { و هنگامی که خبری از ایمنی (و پیروزی) یا ترس (و شکست) به آنها برسد آن را شایع می سازند،در حالی که اگر آن را به پیامبر و صاحبان امرشان باز می گرداندند، آن عده از آنان که اهل استنباط باشند، از حقیقت امر آگاه می شدند}، {نساء:۸۳}، در این صورت سخن اولت صحیح است. اما اگر چنین نیستید و اهل علم چنین شهادتی برای شما ندادهاند – که واقعِ حالتان نیز همین است – پس از این کار دست بکشید و در علم، از اهل علم پیروی کنید تا زمانی که به مرتبهای برسید که برایتان شهادت بدهند که به درجهای از علم رسیدهاید. پس در انتظار چنین روزی، از صحبت کردن در مورد چنین موضوعات بزرگی دست بکشید و به چیزی مشغول شوید که دینتان از شما خواسته است. زیرا رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم میفرماید: «از حُسن اسلام شخص این است که آنچه را سودی برایش ندارد، ترک نماید». روایت ترمذی (۲۳۱۷) با تصحیح آلبانی رَحِمَهُالله.
این را که میگویم به این خاطر است که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم احکام تکفیر را به اهلِ دلیل و برهان موکول کردهاند. ایشان میفرمایند: «مگر اینکه کفر بواح از او ببینید که برای آن نزد الله برهان داشته باشید». متفق علیه. شکی نیست که برهان، همان حجت و دلیل علمی است و بنا بر این کار به اهل علم واگذار باز میگردد. آنها هستند که حجت و دلیل را میشناسند و کفر را از غیر کفر تشخیص میدهند، و هیچ وقت چنین کاری به تخمین و گمان صغار، و کینهتوزی کینه ورزان واگذار نمیگردد، و اگر به این قید اعتنایی نشود، پس فرمودهی رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم هیچ معنایی ندارد.
شبههای که ممکن است خوارج در اینجا مطرح کنند این است که بگویند: حال اگر من اجتهاد نموده و در اجتهادم اشتباه کنم، گناهم کجاست؟ در حالی که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودهاند: «زمانی که حکم کننده، حکم نموده، اجتهاد نماید و اجتهادش درست باشد، دو پاداش، و اگر خطا کرد یک پاداش دارد». روایت بخاری (۷۳۵۲) و مسلم (۱۷۱۶).
جواب این است:
گناهِ این خطایت به اندازهی این نیست که نسبت به اجتهاد، جرئت پیدا نمودهای. چرا که اجتهاد، کار تو و امثال تو نیست و اهلیّت آن را ندارید. این در حالی است که امام شافعی رَحِمَهُالله قائل به این است که اگر قولِ شخص جاهل در مسائلی که اهلیّت آن را ندارد، به حق اصابت نمود، باز هم گناهکار بوده و در زمرهی کسانی داخل نمیشود که در حدیث آمده پاداش میبرند. ایشان در کتاب «الرّسالة» شماره (۱۸۷) مینویسند: «اگر از روی جهل در مورد مسالهای که نسبت به آن شناختی ندارد، سخن گفته و سخنش درست از آب در آید – در صورتی که خودش نمیداند که سخنش درست است – این موافقتش با حق، قابل ستایش نیست، و اگر اشتباه نماید هم معذور شمرده نمیشود. این در صورتی است که در مورد مسائلی اظهار نظر نماید که علمش به آنها نمیرسد».
همچنین شیخ الاسلام ابن تیمیه رَحِمَهُالله در کتاب «الرّد علی الأخنائی» (ص۱۰۷) میگویند: «برخی مردم به نوعی، چیزی از دین نزد آنها وجود دارد. اما این همراه با جهلی عظیم است. از میان اینها، گروهی بدون علم سخن گفته و در آن سخن، اشتباه میکنند، و در مورد امور، بر خلاف آن چیزی که واقعیت دارد، خبر میدهند. پس کسی که در امور دین بدون اینکه اهلیت اجتهاد را داشته باشد، سخن گفته و به خطا رود، دروغگو و گناهکار است. چنان که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در حدیثی که در سنن از بُرَیده آمده میفرمایند: «قاضیان سه گروه هستند: دو گروه در آتش و یک گروه در بهشت است. شخصی که از روی جهل بین مردم داوری میکند. چنین شخصی در آتش است. شخصی که حق را شناخته، اما بر خلاف آن حکم مینماید. او نیز در آتش است. شخصی که حق را شناخته و به آن حکم میکند. این شخص در بهشت است». (روایت ابوداود ۳۵۷۳) و (ترمذی ۱۳۲۲) و (ابن ماجه ۲۳۱۵). شخصی که جاهل است، اگر چه حکمش از روی عمد با حق مخالف نیست، اما بازهم در آتش است. این بر خلاف مجتهد است که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در موردش میفرمایند: «وقتی حکم کننده اجتهاد نموده و اجتهادش درست باشد، دو پاداش، و اگر اجتهاد نمود و اجتهادش خطا بود، یک پاداش دارد». در اینجا با اینکه خطا نموده، اما بازهم یک پاداش به او میرسد؛ زیرا اجتهاد نموده و تا جایی که توان داشته، تقوای الله را پیشه نموده است. بر خلافِ کسی که به آن مساله عملی نداشته و بدون دارا بودن اهلیّت اجتهاد در مورد آن مساله سخن گفته است. این شخص مثل همان کسی است که ابن عباس از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم روایت میکند که فرمودند: «کسی که در قرآن با رأی خودش سخن بگوید، پس جایگاهش را در آتش مهیا میکند»، و در روایتی آمده: «بدون علم در قرآن سخن بگوید». همچنین در حدیث جُندَب بن جناده از رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم روایت شده که فرمودند: «کسی که در مورد قرآن از خود سخن بگوید و درست بگوید، بدون شک خطا کرده، و کسی که خطا کرد، پس جایگاه خود را در آتش آماده نماید». نیز در صحیحین از عبدالله بن عمرو بن عاص رَضِيَاللهُعَنْهُمَا روایت شده که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: «الله علم را به وسیلهی گرفتنِ آن از مردم، نمیگیرد. بلکه جانِ علما را قبض میکند. وقتی که هیچ عالِمی باقی نماند، مردم سرانی گمراه را به انتخاب کرده، از آنها سوال میکنند – در امور دینشان – و آنها بدون علم، فتوا میدهند. با اینکار، خودشان گمراه شده و مردم را نیز به گمراهی میکشانند»، و در روایتی از بخاری آمده: «از نزد خود فتوا میدهند». این بر خلاف شخص مجتهدی است که تقوای الهی را تا جایی که میتواند پیشه نموده و تا حد امکان به دنبال طلب علم است و سخن گفتنش برای جلب رضایت الله میباشد. از رجحان یک دلیل بر دلیل دیگر اطلاع دارد. چنین شخصی مطیع الله بوده و اگر اجتهادش درست باشد، دو اجر و اگر اجتهادش غلط باشد، یک اجر دارد… مقصود اینکه هر کس بدون علم و آگاهی سخنی گفته و سخنش حق نباشد، کاذب نامیده میشود… چنان که رسول الله صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم فرمودند: «کذِب أبو السنابل»، یعنی: «ابوالسنابل دروغ گفت»… و مثالهای زیادی مثل این وجود دارد».
باید گفت: در «السنن الکبری» بیهقی (ج۱۰ ص۱۱۷) و «اخبار القضاة» وکیع (ج۱ ص۱۸) با سند صحیح و بعد از ذکر حدیثی که میگوید: «قاضیان سه نوع هستند…»، قول ابوقتاده رَحِمَهُالله آمده که میگوید: به ابو العالیه گفتم: «تکلیف کسی که در حق اجتهاد کرده و اجتهادش به خطا میرود چیست؟ گفت: اگر نمیتواند درست قضاوت کند، میتواند قضاوت نکند»، و نزد بغوی در «شرح السنة» (ج۱۰ ص۹۳) با این لفظ آمده است: «گناهش این است که اگر نمیداند، قضاوت نکند». بیهقی میگوید: «تفسیر ابوالعالیه در مورد این چنین قاضیای، دلیل بر این است که این حدیث در مورد کسی آمده که اهل اجتهاد نیست، اما با نظر خودش در همه چیز اجتهاد میکند. اما اگر از جملهی کسانی بود که اهل اجتهاد هستند و سپس در اجتهادش به خطا رفت، خطایش به حکم پیامبر صَلَّىٰاللهُعَلَيْهِوَعَلَىٰآلِهِوَسَلَّم در حدیثی که عمرو بن عاص و ابوهریره رَضِيَاللهُعَنْهُمَا روایت کردهاند، – ان شاءالله – بخشیده میشود».
منظورش از حدیث در اینجا، حدیث «إذا اجتهد الحاکم … » است که کمی قبل آن را نقل نمودیم. بغوی همچنین میگوید: «اینکه فرمود: (اجتهاد نموده، به خطا رفت، پس در آتش است) منظور از آن وقتی است که اجتهادش بر مبنای علم و آگاهی نباشد. اما کسی که اهلیّت اجتهاد را دارد، بر او فرض است که در حوادثی که اتفاق میافتد، اجتهاد نماید و اگر به خطا رود، خطایش بخشوده است».
حال آیا وقت آن نرسید مجتهدینی که در مورد خون مردم و خروج بر علیه حکام اجتهاد میکنند – بدون اینکه اهلیّت آن را داشته باشند – عبرت گرفته و در این کار تأنی به خرج داده و کنار بکشند و کار را به کاردان واگذار نمایند؟!
خلاصه اینکه این چنین جوانانی حق این را ندارند که خود را با امام بزرگی همچون سعید بن جبیر رَحِمَهُالله تعالی مقایسه کنند و چنان برای خود مکانت علمی قائل شوند که امکان این را به آنها بدهد که بر حکام زمانهی خود حکم بر اسلام یا کفر داده و سپس به این گمان که خروج این حکام از اسلام بر مسلمان بودنشان ارجحیت دارد، بر آنان خروج نمایند. سپس گمان برد که اگر در این حکم خطا نمود، معذور است همان طور که امام سعید بن جبیر رَحِمَهُالله معذور است. انحراف این اشخاص زمانی بیشتر میشود که به یکدیگر توصیه میکنند که از علمای مجتهدی که وجود دارند، به زعم اینکه این علما، علمای درباری و دنیا پرست هستند، فاصله بگیرند. تنها چیزی که باعث میشود آنها چنین توصیهای به همدیگر کنند فقط این است که این علما با آنها در تکفیر و خروج بر علیه حکام موافق نیستند. الله المستعان!
باز ممکن است خوارج بگویند: خروج سعید بن جبیر بر علیه والی، خروج بر علیه خلیفه شمرده میشود. چرا که قصد او از خروج بر علیه حجاج این بود که بعد بر علیه خلیفه نیز خروج کند.
در جوابشان میگوییم:
سعید بن جبیر خود تصریح کرده که نمیخواهد بر علیه خلیفه خروج نماید. بلکه میخواهد نزد خلیفه برود تا او را به خاطر انتخاب حجاج به ولایت، نصیحت نماید.
در طبقات ابن سعد (ج۷ ص۱۶۴) با سند صحیح از ابی التَّیّاح روایت شده که گفته است: «حسن بصری و سعید بن جبیر را هنگامی ملاقات کردم که حرکت ابن اشعث شروع شده بود. در آن موقع، حسن بصری از خروج بر علیه حجاج نهی کرده و مردم را امر میکرد که دست از این کار بکشند. ولی سعید بن جبیر مردم را تشویق به خروج میکرد. سپس سعید بن جبیر در میان سخنانی که بیان میکرد، گفت: گمانتان در مورد اهل شام چیست وقتی که فردا با آنها روبرو شویم؟ آن هنگام میگوییم: قسم به الله! ما نه امیر المومنین را خلع کرده و نه در پی خلع نمودن ایشان هستیم. اما به خاطر اینکه حجاج بن یوسف را عامل خود بر ما قرار داده، اعتراض داریم. وقتی سعید از سخنانش فارغ شد، حسن بصری شروع به صحبت نمود. او الله را ستایش نموده و او را ثنا گفت. سپس گفت: ای مردم! قسم به الله که حجاج اگر بر شما مسلط شده، به خاطر عقوبت شماست. پس به وسیلهی شمشیر با عقوبت الهی در نیفتید. بلکه باید دعا و تضرع کنید. اما در مورد گمانم به اهل شام؛ گمانم نسبت به آنها این است که اگر بیایند، هر چه حجاج بگوید، اطاعت میکنند! این گمانم نسبت به آنهاست».
اما با همهی این تفاصیل، هنوز هم خوارج، با ذکر قصهها در مورد خروج سعید بن جبیر، پیروانشان را فریب داده و آنها را به خروج بر علیه حکامشان تحریک میکنند و میگویند: این زیباترین مثال تاریخی در مورد رویارویی علمای ربانی با طواغیت ملعون است.
باید بگوییم گر چه اشخاصی مثل یوسف قرضاوی در این مورد نمایشنامه نوشتهاند تا این بدعت زشت را برای پیروانشان نیکو جلوه دهند، اما این داستانها صحیح نیستند و تفاصیلی که در مورد آن آمده، همه ساخته و پرداختهی داستانسرایان و تحریک کنندگان بر علیه حکام است. این داستان را ابو نُعَیم در «الحلیة» (ج۴ ص۲۹۰) و أزدی در «المتوارین» (ص۵۸) و ابن جوزی در «صفوة الصفوة» (ج۳ ص۸۰) و مِزّی در «تهذیب الکمال» (ج۱۰ ص۳۶۹) و نیز ذهبی در «سیر أعلام النبلاء» (ج۴ ص۳۲۸) آوردهاند و ذهبی در مورد آن گفته: «این حکایتی منکر و غیر صحیح است». همچنین ابن کثیر در «البدایة والنهایة» (ج۱۲ ص۴۷۰) میگوید: «و در مورد کشته شدن سعید بن جبیر روایات عجیبی ذکر شده که بیشترشان صحت ندارند».
پس از ذکر شبههی خوارج در مورد امام سعید بن جبیر و رد این شبهه، دیگر خوارج هیچ عذری برای استدلال به خروج سعید بن جبیر رَحِمَهُالله تعالی ندارند. از الله خواهان هدایت برای خود و شما هستیم.
گردآوری و ترجمه: سید ابوبکر یگانه قلاتی