یکشنبه 3 شوال 1447
۲ فروردین ۱۴۰۵
22 مارس 2026

رد شبهه‌ی خوارج: خروج احمد بن نصر خُزاعی رَحِمَهُ‌الله بر بنی عباس

خوارج می‌گویند: امام احمد بن نصر خُزاعی بر خلیفه‌ی عباسی خروج کرد و او کسی است که در علم و تقوایش معروف است. در برخی مصادر تاریخی آمده که او دارای جماعتی بود که مخفیانه با او بر امر به معروف و نهی از منکر و خروج بر علیه سلطان به خاطر بدعت و دعوتش به عقیده‌ی خلق قرآن، بیعت کرده بودند. تا جایی که به خاطر همین، کشته شد.
دکتر عبدالله بن عمر الدُمَیجی در کتاب خود «الإمامة العظمی» (۵۴۰) به این قضیه تصریح نموده و می‌گوید: «یکی از کسانی که خروج را به صورت عملی بر سلطان مبتدع، الواثق بالله، خلیفه‌ی عباسی که قائل به مخلوق بودن قرآن بود، اجرا کرد، احمد بن نصر خُزاعی بود که ابن کثیر او را جزء اهل علم و دیانت و عمل صالح و اجتهاد در خیر توصیف می‌نماید. او یکی از امامان سنت، و امر کنندگان به معروف و نهی کنندگان از منکر بود که امام احمد رَحِمَهُ‌الله در موردش می‌گوید: چه سخاوتمند است! جان خود را بذل کرد».


جواب این شبهه:

از چند وجه می‌توان این شبهه را پاسخ گفت:

اول:

همان طور که قبلا نیز بارها گفتیم، عمل هیچ بشری، هر کس که می‌خواهد باشد، برای ما حجت نیست؛ بلکه حجت فقط در دلایلِ قرآن و سنت است. چه برسد به اینکه عمل این اشخاص، نصوص نبوی صحیح و صریح بسیاری را منسوخ کند. پس بهترین کار، رجوع به دلایل قرآن و سنت است. به خصوص در مقابل کسانی که اظهار تاسف می‌کنند از اینکه حکم الله با مراجعه به قوانین بشری، ضایع شده است. اما با این حال خودشان در مسئله‌ای که رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم حکم آن را به طور قطعی بیان کرده، به احوال و اعمال بشر استدلال می‌کنند. همه‌ی اینها نشانگر ضعف آنها در قسمت دوم از کلمه‌ی توحید، یعنی شهادت دادن به رسالت محمد صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم است.

دوم:

در روایتی که به ما رسیده، بر خلاف ادعایی که دکتر دُمَیجی می‌کند، هیچ ذکری از خروج امام احمد بن نصر بر علیه خلیفه و یا حتی نیتش برای این کار وجود ندارد. تنها چیزی که آمده این است که مردم با او بر امر به معروف و نهی از منکر بیعت کردند که این مساله نیز از تنها روایت مستندی که وجود دارد، معلوم می‌شود. این روایت را خطیب بغدادی در «تاریخ بغداد» (ج۵ ص۱۷۶) از محمد بن یحیی صولی روایت کرده که گفته است: «احمد بن نصر بن مالک بن هیثم خُزاعی یکی از اهل حدیث، و جدش از رؤسای نقیبان بنی عباس بود. احمد بن نصر و سهل بن سلامه زمانی که مامون در خراسان به سر می‌برد، با مردم بر امر به معروف و نهی از منکر بیعت نمودند. تا اینکه مامون وارد بغداد شد. او با سهل نرمی به خرج داد تا اینکه سهل سیاه پوشیده و مشغول به كار برای گذران زندگی شد. احمد بن نصر نیز خانه نشین گشت. سپس در اواخر عهد الواثق بالله، امورش حرکتی به خود گرفته و گروهی از مردم دور او جمع گشته، امر به معروف می‌کردند تا اینکه بغداد را در بر گرفتند. در این حال دو تن از یاران او از حد تجاوز کردند. یکی از آنها به نام طالب در قسمت غرب بغداد، و دیگری به نام ابوهارون در قسمت شرق بغداد بودند. این دو ثروتمند بودند و اموالی را بذل و بخشش کرده و تصمیم داشتند که در شعبان سال ۲۳۱هـ بر بغداد بشورند و آن را تصرف نمایند. اما عده‌ای، خبر آنها را نزد اسحاق بن ابراهیم رساندند. او گروهی را که احمد بن نصر نیز در میان آنان بود گرفت. دو یار احمد بن نصر، یعنی طالب و ابو هارون را نیز گرفته و آنها را زندانی کرد. در خانه‌ی یکی از آنها پرچم‌هایی یافت شد. خادمی متعلق به احمد بن نصر را گرفته و او را کتک زدند. او اعتراف کرد که این اشخاص شبانه نزد او می‌آمدند و کارهایشان را به او گزارش می‌کردند. اسحاق بن ابراهیم آنها را کت بسته به سامرا فرستاد. واثق برای آنها جلسه تشکیل داد و به احمد بن نصر گفت: چیزی را که به خاطرش دستگیر شده‌ای ول کن. بگو در مورد قرآن چه می‌گویی؟ گفت: قرآن کلام الله است. واثق پرسید: آیا مخلوق است؟ احمد گفت: قرآن کلام الله است. واثق گفت: آیا پروردگارت را در قیامت خواهی دید؟ احمد گفت: روایت چنین می‌گوید. گفت: وای بر تو، آیا الله دیده می‌شود همان طور که شیء محدودِ دارای جسم دیده می‌شود؟ و مکان او را در بر می‌گیرد و در حصرِ انظار است؟! من به پروردگاری که صفتش چنین باشد، کافرم. بعد از حاضرین پرسید: در موردش چه می‌گویید؟ عبدالرحمن بن اسحاق – که قبلا قاضیِ غرب بغداد بوده و بعدا عزل شد – گفت: خونش حلال است. گروهی از فقها نیز همین حرف را زدند. اما احمد بن ابی دؤاد تظاهر کرد که نسبت به قتل احمد بن نصر کراهت دارد. به همین خاطر به واثق گفت: ای امیر المومنین! پیرمردی خرفت است. شاید آفتی به او رسیده و عقلش پریده. به او مهلت داده و توبه‌اش بدهید. واثق گفت: چیزی که می‌بینیم این است که او کاملا کافر شده و به چیزی که می‌گوید اعتقاد دارد. سپس واثق شمشیری برّان و سفره‌ای چرمین طلب کرد و گفت: وقتی به سوی او رفتم، کسی بلند نشود. زیرا من قدم‌هایی را که به سوی این کافر بر می‌دارم، دارای اجر می‌دانم. کافری که پروردگاری را می‌پرستد که ما نمی‌پرستیم، و او را با صفاتی توصیف می‌کند که نمی‌شناسیم، دارای اجر می‌دانم. سپس سفره‌ی چرمینی آوردند و او را در حالی که بسته بود، بر آن نشاندند، و دستور داد که سرش را با طناب بسته و او را نگه دارند. سپس به سوی او رفته و سرش را قطع نمود و دستور داد که سرش را به بغداد برند. چندین روز سرش را در قسمت شرق بغداد و چندین روز نیز در قسمت غرب بغداد آویزان کردند. همچنین بزرگانِ اصحابش را مورد تعقیب قرار داده و زندانی نمودند».

سوم:

اینکه دکتر دُمَیجی سخن امام احمد را چنین تفسیر می‌کند که احمد بن نصر جان خود را به خاطر خروج بر علیه حاکم داد، تاییدی از هیچ کجای روایت دریافت نمی‌کند. بلکه امام احمد – چنان که در روایت به صراحت آمده – این سخن را بدین خاطر زد که احمد بن نصر به قتل رسید زیرا با خلیفه در عقیده‌ی اعتزالیش دال بر مخلوق بودن قرآن موافقت نکرد. به همین خاطر خطیب بغدادی در همین کتاب می‌گوید: «کشته شدن او در زمان واثق به خاطر امتناعش از گفتن این بود که قرآن مخلوق است». مثل همین را ذهبی در کتاب «العبر فی خبر من غبر» (ج۱ ص۳۲۱)، و ابن عماد در «شذرات الذهب» (ج۲ ص۶۹) و ابن ابی یعلی در «طبقات الحنابله» (ج۱ ص۷۹) ذکر می‌نمایند.

پس او به خاطر توحید به قتل رسید و دلیل قتلش، سیاسی نبود. به همین خاطر نیز خلیفه از او چیزی جز مسائل عقیدتی نپرسید و به خاطر جواب او به این سوالات، حکم به کفر او داد و گفت: «من قدم‌هایی را که به سوی این کافر بر می‌دارم، دارای اجر می‌دانم. کافری که پروردگاری را می‌پرستد که ما نمی‌پرستیم، و او را با صفاتی توصیف می‌کند که نمی‌شناسیم». مثل همین علّت به طور صریح در روایتی از خطیب بغدادی (ج۵ ص۱۷۷) از ابوالعباس بن سعید آمده که گفت: «در محنت خلق قرآن جز چهار نفر که همه از اهل مرو بودند، کس دیگری صبر نکرد: احمد بن حنبل ابوعبدالله، و احمد بن نصر بن مالک خُزاعی، و محمد بن نوح بن میمون، و نعیم بن حماد. همچنین این نسخه‌ای از کاغذی است که از گوش احمد بن نصر بن مالک آویزان کرده بودند: بسم الله الرحمن الرحیم. این سر احمد بن نصر بن مالک است که بنده‌ی الله، عبدالله هارون که همان امیر المومنین الواثق بالله است، دعوت کرد تا به مخلوق بودن قرآن اعتراف کرده و تشبیه را از الله نفی نماید. اما او از این کار ابا نموده و عناد به خرج داد. پس الله او را به آتشش افکند». و آنچه معلوم است اینکه حکم کفر به کسی که بر علیه حاکم خروج کرده، تعلق نمی‌گیرد.

چهارم:

در روایتی که خوارج به آن استدلال می‌کنند آمده: کسی که می‌خواست خروج کند، دو شخص غیر از احمد بن نصر بودند و در روایت، گفته شده که این دو از حدی که بیعت بر آن صورت گرفته بود، تجاوز نمودند. آنها از اصل بیعت عامه که به خاطر امر به معروف و نهی از منکر بود وارد دعوت به خروج بر علیه حاکم شدند. چنان که روای می‌گوید: «در این حال دو تن از یاران او از حد تجاوز کردند. یکی از آنها به نام طالب در قسمت غرب بغداد، و دیگری به نام ابوهارون در قسمت شرق بغداد بودند. این دو ثروتمند بودند و اموالی را بذل و بخشش کرده و تصمیم داشتند که در شعبان سال ۲۳۱هـ بر بغداد بشورند و آن را تصرف نمایند».

از این رو در همان روایت آمده که وقتی احمد بن نصر چنین دید، خود را خانه نشین کرد. حال کجا آمده که او خروج نمود؟! بلکه حتی در روایتی که ابن جریر در «تاریخ الرسل والملوک» (ج۹ ص۱۳۵) آورده، آمده که ابن نصر به ماموران سلطان که برای تفتیش خانه‌اش آمده بودند گفت: «این خانه‌ی من است. اگر در آن پرچم یا تجهیزات یا اسلحه‌ای یافتید، شما به خاطر من و خون من حلال هستید. آنها نیز خانه را جستجو نمودند. اما چیزی نیافتند».

پنجم:

یکی از اسبابی که موجب عدم اعتماد به احوال اشخاص در مسائل علمی است، این است که اگر ما اینجا فرض بگیریم که آنها حقیقتا بر حکام ظالم خروج کردند، اما سوالی که پیش می‌آید و این است که: آیا این امکان وجود ندارد که حکم این مساله بر شخص مخفی مانده باشد، حتی اگر چه این شخص، امام باشد؟

جواب:

بله. چنین چیزی ممکن است.

آیا این امکان وجود ندارد که شخص بداند حق در ترک خروج بر علیه حاکم ظالم است. اما نافرمانی کرده و به خاطر پیروی از خشم خود، گر چه که امام نیز باشد، خروج نماید؟

جواب:

بله، ممکن است؛ زیرا هیچ کس غیر از انبیاء معصوم نیست.

پس چطور ممکن است شما کلامِ واضحِ رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم را به خاطر عمل فلان و بهمان رد نمایید؟!

ششم:

اما ششم که از همه نیز مهم‌تر است اینکه جواب‌های سابق همه بر فرض این بود که روایت صحیح است. اما حقیقت این است که روایت مذکور، صحیح نیست؛ زیرا کسانی که آن را روایت کرده‌اند:

یا آن را معضل روایت نموده‌اند. مثل روایت ابن جریر طبری که کمی قبل به آن اشاره کردیم که می‌گوید: «برخی از مشایخمان از کسانی که ذکر کرده‌اند، برایمان روایت کردند». در اینجا شیوخش و شیوخِ شیوخش مجهول هستند.

یا اینکه دارای سند هستند. اما سندشان ضعیف است. مثل همین روایت خطیب بغدادی که به صورت کامل آن را آوردیم. زیرا این روایت از طریق محمد بن یحیی الصّولی است که چنان چه در «تاریخ بغداد» (ج۳ ص۴۳۲) آمده، در سال (۳۳۵ هـ) وفات کرده، و احمد بن نصر خُزاعی نیز چنان که در همین کتاب (ج۵ ص۱۷۹) ذکر شده، در سال (۲۳۱ هـ) وفات نموده است. بین وفات این دو، بیشتر از صد سال فاصله وجود دارد. پس چطور ممکن است محمد بن یحیی الصولی از احمد بن نصر خُزاعی روایت کرده باشد؟

حال:

اگر درست باشد که از این داستان نتیجه‌ای بگیریم، این است:

۱ – از تجمیع مردم بر اموری که دین اسلام دستور به جمع شدن بر آن نداده، خودداری شود. اجتماع فقط بر اموری همانند نماز جماعت و نماز جمعه و نمازهای عیدین و حج است که شرع دستور داده.

چرا که احمد بن نصر مردم را بر امر به معروف و نهی از منکر جمع آورده بود و اصحابش نزد او گرد می‌شدند تا گزارش کارشان در مورد امر به معروف و نهی از منکر را بدهند و حرفی از خروج در میان نبود. اما همین کار منجر به خروجشان بر علیه خلیفه شد، با اینکه اصلا جزء بندهای بیعت نبود. برای کسی که می‌خواهد برای هر چیزی تشکُّلی راه بیندازد و در آن مبالغه نماید نیز چنین می‌شود. با چنین چیزهایی نمی‌توان امور عامه‌ی مردم را منضبط کرد؛ زیرا آنها نزد حدودی که اهل علم آن را می‌شناسند و به آن مقید هستند، باقی نمانده و خود را به آنها مقید نمی‌کنند، به خصوص که این کار، چیز مهمی مثل امر به معروف و نهی از منکر باشد. زیرا شایسته‌ترین کس برای اینکار، حکومت است. در حالی که انجام این کار به صورت فردی مشکلی ندارد. اما تشکیل و تنظیم عمومی برای اینکار یک چیز است، و انجام آن به صورت فردی و در هنگام اقتضا، چیزی دیگر.

۲ – بر حذر بودن از عمل سرّی. در اینجا نیز احمد بن نصر به خاطر جُرم کسانی متهم شد که در خفا با او کار می‌کردند، اما از حد خود و وظیفه‌ای که به آنها محوّل شده بود، تجاوز نمودند. عمر بن عبدالعزیز رَحِمَهُ‌الله می‌گوید: «هر گاه دیدی گروهی در امور دینشان با یکدیگر نجوا می‌کنند – و مخفیانه کار می‌کنند – بدون اینکه عموم مردم را در کارشان دخیل نمایند، بدان که در پی تأسیس یک گمراهی هستند». این را امام دارمی در «السنن» (۳۱۵)، و لالکائی در «شرح أصول إعتقاد أهل السنة» (۲۵۱) و ابن عبدالبَرّ در «جامع بیان العلم وفضله» (۱۷۷۴) با سند صحیح روایت کرده‌اند.

اما تعجب آور این است که محقّق «سنن الدارمی» این روایت را با ادعای اینکه بین امام اوزاعی و عمر بن عبدالعزیز انقطاع وجود دارد، ضعیف دانسته و این روایت را از کسی که زمان عمر بن عبدالعزیز را درک کرده، روایت نکرده؛ در حالی که در «تهذیب الکمال» تالیف مِزّی (ج۱۷ ص۳۱۵) آمده که اوزاعی می‌گوید: «من در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز به بلوغ رسیده بودم».

آنچه در این قصه عجیب است اینکه در برخی کتاب‌های تاریخ آمده که دو مرد مشروبخوار نیز با آنان بودند. مردم با همدیگر هماهنگ کرده بودند که در یکی از شب‌ها خارج شوند. شبی، قبل از رسیدن شب موعود، این دو مشروبخوار شراب خوردند تا اینکه مست شده و با همان حالت، طبل زنان خارج شدند تا مردم را تحریک کنند که خارج شوند. اما کسی بیرون نیامد. چون هنوز شب موعود نرسیده بود. نیروهای خلیفه متوجه شدند و این دو را گرفتند و …»

در اینجا خوارج خواهند گفت:

امکان ندارد که علمای ربانی به ذلت و مورد اهانت قرار گرفتن راضی شوند. بلکه آنها هستند که با قهرمانی و شجاعت با طواغیت – منظورشان حکام مسلمان است – روبرو می‌شوند و در دفاع از حقوق ملت‌ها در مقابل آنها می‌ایستند. آنها هستند که به وسیله‌ی امرای بد و حکام باطل مورد آزمایش واقع می‌شوند و جنگ بین این دو گروه تا روز قیامت ادامه دارد. برخی از آنها به خاطر الله مورد تعذیب قرار گرفته و برخی دیگر بهترین روزهای عمرشان را در زندان سپری کرده و برخی نیز در زندان می‌میرند. همه‌ی اینها کرامتی برای آنان است؛ زیرا این هزینه‌ای است که در مقابل حق گویی می‌پردازند.

اینها ائمه‌ی اسلام هستند که تحت فشار حکام مستبد و ظالم مردند. این سلسله از ابراهیم صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم شروع می‌شود که با نمرود مواجه شده و ملکش را تهدید کرد، و موسی صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم که مُلک فرعون را پاره پاره کرد، و با قهرمانان این امت نظیر احمد بن نصر خزاعی پایان می‌یابد که به خاطر مسائل سیاسی به قتل رسیدند. چنان که احمد بن حنبل به خاطر رویارویی‌ای که بین او و خلفای عباسی وجود داشت، مورد شکنجه قرار گرفت. ابن تیمیه نیز در زندان طواغیت از دنیا رفت. به همین خاطر نیز به عزّ بن عبدالسلام لقب سلطان العلما داده‌اند. پس زندان، مدرسه‌ی یوسف صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم است. هر کس که زندان نرود، عالِم نیست!!!

در جواب این سخنان باید بگوییم:

شما تصور می‌کنید که این انبیاء و علما زندگی کردند که با حکام روبرو شده و با آنها جنگ سیاسی داشته باشند. بعد هم در زندان آنان یا شکنجه شوند و یا به شهادت برسند. اما برای حرفی که مطرح می‌کنید، دلیلی نمی‌آورید. حال ما برایت آیاتی را که در مورد انبیاء نامبرده نازل شده، می‌آوریم و شما ببینید آیا در آن اصلا سخنی در مورد مسائل سیاسی یا مواجهه‌ی سیاسی آمده یا خیر؟ الله سُبْحَانَهُ‌وَتَعَالَىٰ در مورد سخنانی که بین ابراهیم و نمرود بود، چنین فرموده است: {أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ ۖ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}، یعنی: {آیا ندیدی (وآ گاهی نداری از) کسی (= نمرود پادشاه بابل) که با ابراهیم درباره‌ی پروردگارش به مجادله و گفتگو پرداخت؟ بدان خاطر که الله به او پادشاهی داده بود.(و از کبر و غرور سرمست شده بود،) هنگامی که ابراهیم گفت: «پروردگار من کسی است که زنده می‌کند و می‌میراند» (نمرود) گفت:« من (نیز) زنده می‌کنم و می‌میرانم». ابراهیم گفت: «همانا الله، خورشید را از مشرق می‌آورد، پس تو آن را از مغرب بیاور! » (در اینجا) آن کسی که کفر ورزیده بود مبهوت شد. و الله قوم ستمگر را هدایت نمی‌کند}. {بقره:۲۵۸}.

همچنین در مورد سخنانی که بین موسی صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم و فرعون رفت، می‌فرماید: {قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِينَ (۲۳) قَالَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ۖ إِن كُنتُم مُّوقِنِينَ (۲۴) قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلَا تَسْتَمِعُونَ (۲۵) قَالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبَائِكُمُ الْأَوَّلِينَ (۲۶) قَالَ إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ (۲۷) قَالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَيْنَهُمَا ۖ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ (۲۸) قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلَٰهًا غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ}، یعنی: {فرعون گفت: پروردگار جهانیان چیست؟! (۲۴) (موسی) گفت: پروردگار آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آن دو است، اگر اهل یقین هستید. (۲۵) (فرعون) به آنهایی که در اطرافش بودند؛ گفت: آیا نمی‌شنوید؟ (۲۶) (موسی) گفت: ( او) پروردگار شما و پروردگار نیاکان پیشین شماست. (۲۷) (فرعون) گفت: بی تردید پیامبرتان که به سوی شما فرستاده شده دیوانه است. (۲۸) (موسی) گفت: (او) پروردگار مشرق و مغرب و آنچه میان آن دو است، اگر بیندیشید. (۲۹) (فرعون) گفت: اگر معبودی جز من برگزینی، البته تو را از زندانیان قرار خواهم داد}.

آیا در این مناقشه‌ها چیزی در مورد درگیری به خاطر حکومت ذکر شده، یا اینکه هر چه ذکر شده مجادله‌ی صِرف در مورد توحید خالص است؟!

یوسف صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم نیز به خاطر مبارزه با عزیز مصر بر سر قدرت به زندان نرفت. بلکه علت زندان رفتنش همان طور که هر مسلمانِ کوچک و بزرگی می‌داند، عفت، و خودداری از فاحشه بود.

همچنین از هیچ یک از ائمه و علمایی که نام بردی نقل نشده که بر ولیّ امر خود خروج کرده باشند و هیچ کدام از آنها اگر زندانی شده‌اند یا به وسیله‌ی امیر خود به قتل رسیده‌اند، علتش چنان که در داستان قتل احمد بن نصر خُزاعی گفتیم، تلاش برای خروج بر علیه حاکم نبوده است. بلکه هیچ کدام از آنها بر کسی که آنها را زندانی کرده یا علما را کشته، خروج ننموده‌اند و این به خاطر آن بوده که آنها با اینکه مورد ظلم قرار گرفته‌اند، اما در برابر نصوص شرعی تسلیم بوده و خروج نکرده‌اند.

ابن تیمیه رَحِمَهُ‌الله نیز چنین بوده. مرگش در زندان به خاطر این نبود که تلاش می‌کرد بر علیه حاکم خروج نماید. علت زندانی شدن او نزد طلاب علم مشهور است که به خاطر دو قضیه بود: یکی مساله‌ی مسافرت کردن فقط به نیت زیارت قبر پیامبر صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم، و دیگری مساله‌ی سه طلاق. احمد العُمَری متوفای (۷۴۹هـ) در «مسالک الأبصار فی ممالک الأنصار» (ج۵ ص۷۰۲) می‌نویسد: «و آخرین کار ایشان این بود که در مورد دو مساله‌ی زیارت قبر پیامبر و طلاق سخن گفت. به خاطر همین دستگیر و در اتاقی در قلعه‌ی دمشق زندانی شد. در همان اتاق به تاریخ ۲۰ ذی القعده سال ۷۲۸ هـجری در گذشت و جمعیت کثیری جلوی قلعه حاضر شدند که به برخی از آنها اجازه‌ی دخول داده شد. پس ایشان را غسل داده و کفن کردند و در همان قلعه بر او نماز گزاردند».

وادار نمودن نفس به قبول مطالبی که ذکر کردیم چنین می‌طلبد که انسان اخلاص بسیار داشته باشد. چرا که مردم عادتا بر این هستند که با سلطان به خاطر دست یافتن به مکانتش در جنگ باشند، و هر بار که ضایع شدن حقشان نزد سلطان را به یاد می‌آورند، به هر چیزی که مخالف سلطان باشد چنگ می‌زنند. این همان چیزی است که می‌بینیم در خوارج وجود دارد. چرا که فکر می‌کنند استدلالشان به قرآن و سنت است. اما وقتی استدلالشان به قرآن و سنت باطل شد، می‌گویند فلانی چنین و چنان کرده و در دین الله، به عمل اشخاص استدلال می‌کنند. آیا کسی که واقعا معنای حاکمیت را فهمیده، اگر صادق باشد، چنین می‌کند؟!

حال اگر بپذیریم که کارهای اشخاص فاضل در مورد مسائل دین، دلیل به حساب می‌آید، در این صورت آیا امام احمد به خاطر خروجش بر سلطان زندانی شد؟

جواب از آنچه گذشت، معلوم است. آنچه این را واضح‌تر می‌کند و بلکه قیمتِ اخلاص را در قلوب اصحابش و ارزش آن را نشان می‌دهد، این است که امام احمد فقط به این خاطر زندانی شد و شلاق خورد که بگوید: «قرآن مخلوق است»، در حالی که این سخن به اجماع سلف، کفر است. او از گفتن این سخن خودداری نمود و به خاطر همین شکنجه شد و به زندان افتاد و از طرف حاکم وقت مورد اهانت قرار گرفت. اما با این حال باز هم خروج بر علیه او را حرام می‌دانست. حتی وقتی که گروهی خواستند بر علیه خلیفه خروج کنند، او مردم را دستور می‌داد که با خارجیان بجنگند. در روایت حنبل بن اسحاق در کتابش «محنة الإمام أحمد» (ص۷۰) و خلّال در کتابش «السنة» (۹۰) با سند صحیح آمده که گروهی از فقها نزد امام احمد آمده و او را تشویق به خروج بر علیه خلیفه کردند و برای او اثرات دعوت خلیفه به «مخلوق بودن قرآن» را توصیف می‌کردند. امام احمد به آنها گفت: «چه می‌خواهید؟ گفتند: می‌خواهیم در این مورد با تو مشورت کنیم که ما راضی به امارت و سلطنت او نیستیم. ابوعبدالله – امام احمد – ساعتی را با آنان مناظره نمود و به آنان گفت: باید این کار حاکم را در قلبتان انکار نمایید، اما دست از طاعت نکشید و در میان مسلمانان تفرقه ایجاد نکنید و موجب ریختن خون خودتان و مسلمانان نشوید، و در عاقبت کارتان بنگرید، و صبر کنید تا اینکه یا بمیرید و یا خلیفه بمیرد و از شر فجورش راحت شوید…». حنبل می‌گوید: «بعد از اینکه آنها رفتند، من و پدرم بر ابوعبدالله وارد شدیم. پدرم به ابوعبدالله گفت: سلامت را برای خود و امت محمد صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم از الله خواهانیم. برای هیچ کس دوست ندارم چنین کاری کند. همچنین پدرم گفت: ای ابوعبدالله! آیا خروج نزد تو صواب است؟ گفت: خیر! این مخالف با روایاتی است که در آنها دستور به صبر داده شده‌ایم. سپس ابوعبدالله این روایت را ذکر کرد: رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم فرمودند: (إِنْ ضَرَبَكَ فَاصْبِرْ وَإِنْ أَمَرَكَ بِأَمْرٍ فَاصْبِرْ وَإِنْ حَرَمَكَ فَاصْبِرْ وَإِنْ ظَلَمَكَ فَاصْبِرْ وَإِنْ أَمَرَكَ بِأَمْرٍ يَنْقُصُ دِينَكَ فَقُلْ سَمْعٌ وَطَاعَةٌ دَمِى دُونَ دِينِى)، یعنی: (اگر تو را زد صبر کن، و اگر تو را به چیزی دستور داد، صبر کن، و اگر تو را از چیزی محروم نمود، صبر کن، و اگر به تو ظلم کرد، صبر کن، و اگر به تو دستوری داد که با انجام دادن آن، نقصی در دینت به وجود می‌آمد، بگو: می‌شنوم و اطاعت می‌کنم. اما خونم را می‌دهم، ولی دینم را خیر».

در این نفس نورانی تامل کنید. این پیرویِ محض از احادیث رسول الله صَلَّىٰ‌اللهُ‌عَلَيْهِ‌وَعَلَىٰ‌آلِهِ‌وَسَلَّم و نادیده انگاشتن حظّ نفس برای انتقام را ببینید. با اینکه ایشان رَحِمَهُ‌الله دعوت به کفر اکبر – یعنی قول به خلق قرآن – شدند، و بلکه به خاطر آن زندانی شده و به خاطر خودداری از طعنه زدن به یکی از صفات الله عز وجل – صفت کلام – شلاق خوردند!! آیا شما در اینجا مواجهه‌ی سیاسی می‌بینید؟! کجا از داستان امام احمد بوی خروج بر علیه حاکم به مشام می‌رسد؟!

کجا می‌توانید چنین اخلاصی را نزد این حَرَکی‌های اوباش بیابید که با دهان پر از تحکیم شریعت حرف می‌زنند، اما حرکتشان بر اساس چیزی غیر از نصوص شرعی است و با کمترین مضایقه‌ای به دنبال انتقام شخصی هستند، ولی آن را در پوشش غیرتِ دینی مخفی می‌کنند؟! غیرت بر دین زمانی مصداقیت دارد که التزام به نصوص دین، و توقف بر احکام و حدود آن وجود داشته باشد، و سیرت امام احمد رَحِمَهُ‌الله در این مورد، مثالی زنده برای کسی است که قلب زنده داشته باشد.

عجیب‌تر این است که امام احمد در وقتی که از خروج بر علیه ائمه نهی می‌کرد، در همان وقت مردم را به جنگیدن با کسانی تشویق می‌کرد که بر علیه همان حکام خروج کرده‌اند. خلّال در «السنة» (۱۱۵-۱۱۹) با اسانید صحیح که یکدیگر را تقویت می‌کنند، که یکی از این سندها از حسین صائغ است، روایت می‌کند که گفته است: «زمان بابک خرّمدین – که بر خلفای عباسی خروج کرده بود – ابو عبدالله – یعنی امام احمد – مردم را تشویق می‌کرد که برای جنگیدن با بابک خرمدین خارج شوند. همچنین ایشان به همراه من نامه‌ای به ابو الولید، والیِ بصره نوشت که آنها را تشویق به خروج برای جنگیدن با بابک می‌نمود».

عجیب‌تر اینکه بابک خرمی کسی بود که بر علیه مامون و معتصم خروج کرد و این دو کسانی بودند که شدیدا امام احمد را مورد رنج و شکنجه قرار داده بودند. اما این باعث نشد که در مقابل حق، تسلیم نشود؛ زیرا کسی که دنبال حق است، از داوری بردن نزد نصوص قرآن و سنت فرار نمی‌کند.

حال خوب در نهی ایشان از خروج بر کسانی که او را به کفر دعوت داده و قدرت خود را برای دفاع از آن مسخّر نموده و به خاطر آن، ایشان را مورد شکنجه قرار دادند، دقت کنید. همچنین وقتی کسانی ظهور می‌کنند که بر علیه این حاکم خروج کرده‌اند، ایشان فقط به این اکتفا نمی‌کند که یکی از رعیت باشد، بلکه مردم را تشویق به جنگیدن با کسانی می‌کند که بر علیه کسانی خروج نموده‌اند که او را مورد شکنجه قرار داده و زندانی کرده‌اند!!

خوب در این مساله دقت کنید تا عزّت اخلاص را در یابید…


گردآوری و ترجمه: سید ابوبکر یگانه قلاتی

این صفحه را به اشتراک بگذارید

مطالب مرتبط:

رد شبهه‌ی خوارج: خروج عبدالله بن زبیر رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُمَا

یکی از شبهاتی که خوارج همواره مطرح می‌کنند، خروج عبدالله بن زبیر و حسین بن علی رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُم است. آنها می‌گویند: بزرگانی بر امرای خود خروج کرده‌اند که زیر بار ستم نرفته و راضی به ذلت و خواری نبوده‌اند، که در رأس آنها، برخی صحابه مثل عبدالله بن زبیر و حسین بن علی رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُم اجمعین هستند.پس […]

ادامه مطلب …

رد شبهه‌ی خوارج: برای خلافت، قریشی بودن شرط نیست

خوارج می‌گویند: صحیح‌تر این است که شرط نیست خلیفه حتما قریشی باشد؛ به دلیل روایتی که در صحیح مسلم از ابوذر رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُ آمده که: «إِنَّ خَلِيلِي أَوْصَانِي أَنْ أَسْمَعَ وَأُطِيعَ، وَإِنْ كَانَ عَبْدًا مُجَدَّعَ الْأَطْرَافِ»[۱]. یعنی: «عزیزترین دوستم مرا وصیت فرمود که بشنوم و اطاعت کنم – یعنی از ولیّ امر خویش – حتی اگر […]

ادامه مطلب …

رد شبهه‌ی خوارج: براء بن عازب رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُ آیات حاکمیّت را در مورد کفّار دانسته است.

پاسخ به شبهه‌ی خوارج که می‌گویند اثر براء بن عازب رَضِيَ‌اللهُ‌عَنْهُ این را می‌رساند که حکم به غیر ما انزل الله، همه‌اش کفر است و کسی که این کار را بکند، هیچ نصیبی از اسلام ندارد؛ پس وقتی که حاکم به خاطر حکم به غیر ما انزل الله کافر شد، خروج بر او جایز است.

ادامه مطلب …

رد شبهه‌ی خوارج: چطور شریعت امر به اختیار نمودنِ شخص اصلح می‌کند، سپس به ولایت کسی که پایین‌تر از اوست، اقرار می‌نماید؟!

می‌گویند: از تناقضات بسیار واضحی که هیچ عقل و هیچ شریعتی نمی‌تواند بپذیرد این است که گفته شود: اختیار کردنِ شخص اصلح برای امامت، واجب است. ولی بعد به مردم امر شود که اگر شخصی بدون صلاحیت، بر حکم و قدرت چیره شد، باید در برابرش سر تسلیم فرود آورد!! جواب: بله، اگر قضیه‌ی انتخاب […]

ادامه مطلب …

رد شبهه‌ی خوارج: تشریع کُلّی‌ای که الله نازل نکرده باشد، شرک است.

پاسخ به شبهه‌ی خوارج در اینکه تشریع چیزی غیر از شریعت الله، شرک در ربوبیّت است.

ادامه مطلب …

رد شبهه‌ی خوارج: خروج ابن تیمیه بر علیه تاتار (مغول)

خوارج می‌گویند: ابن تیمیه رَحِمَهُ‌الله بر مغول‌ها خروج کرده و با آنها جنگید. این در حالی بود که آنها شهادت به اسلام داده و نماز می‌خواندند… جواب: برای اینکه اعتراضتان وارد باشد، از شما می‌خواهیم که سه مساله را اثبات نمایید: مساله‌ی اول: ثابت کنید که ابن تیمیه، همان مجتهد معروف رَحِمَهُ‌الله تعالی، یکی از […]

ادامه مطلب …

کُتُب سِتّة:  شش کتاب اصلی احادیث اهل سنت و جماعت:

صحیح بخاری
صحیح مسلم
سنن ابو داود
جامع ترمذی
سنن نسائی
سنن ابن ماجه