۲۶۴- وعن أَبي هريرة رضي الله عنه عَنِ النَّبيِّ صلی الله علیه و آله و سلم قال: «لَمْ يَتَكَلَّمْ فِي المَهْدِ إِلاَّ ثَلاثَةٌ: عِيسى ابْنُ مرْيَم، وصَاحِبُ جُرَيْج، وكَانَ جُرَيْجٌ رَجُلاً عَابِدًا، فَاتَّخَذَ صَوْمعةً فكانَ فِيهَا، فَأَتَتْهُ أُمُّهُ وَهَو يُصَلِّي. فَقَالَت: يا جُرَيْج، فقال: يَارَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي فَأَقْبلَ عَلَى صلاتِهِ فَانْصرفَتْ فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ أَتَتْهُ وهُو يُصَلِّي، فقَالَت: يَا جُرَيْج، فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي. فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَد أَتَتْهُ وَهُو يُصَلِّي فَقَالَت: يَا جُرَيْجُ فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي، فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَقَالَت: اللَّهُمَّ لا تُمِتْه حَتَّى ينْظُرَ إِلَى وُجُوه المومِسَات. فَتَذَاكَّرَ بَنُو إِسْرائِيلَ جُريْجاً وَعِبَادَته، وَكَانَتِ امْرَأَةٌ بغِيٌّ يُتَمَثَّلُ بِحُسْنِهَا، فَقَالَت: إِنْ شِئْتُمْ لأَفْتِنَنَّه، فتعرَّضَتْ لَه، فَلَمْ يلْتَفِتْ إِلَيْهَا، فَأَتتْ رَاعِيًا كَانَ يَأَوي إِلَى صوْمعَتِه، فَأَمْكنَتْهُ مِنْ نَفسِهَا فَوقَع علَيْهَا. فَحملَت، فَلَمَّا وَلدتْ قَالَت: هُوَ مِن جُرَيْج، فَأَتَوْهُ فَاسْتَـنْزلُوه وهدَمُوا صوْمعَتَه، وَجَعَلُوا يَضْرِبُونه، فقال: مَا شَأْنُكُم؟ قالوا: زَنَيْتَ بِهذِهِ الْبغِيِّ فَولَدتْ مِنْك. قال: أَيْنَ الصَّبِي؟ فَجاءَوا بِهِ فقال: دَعُونِي حَتَّى أُصَلِّي فَصلىَّ، فَلَمَّا انْصَرَفَ أَتَى الصَّبِيَّ فَطَعنَ فِي بطْنِهِ وقال: يا غُلامُ مَنْ أَبُوك؟ قال: فُلانٌ الرَّاعِي، فَأَقْبلُوا علَى جُرَيْجُ يُقَبِّلُونَهُ وَيَتَمَسَّحُونَ بِهِ وقَالُوا: نَبْنِي لَكَ صوْمَعَتَكَ مِنْ ذَهَبٍ قال: لا، أَعيدُوهَا مِنْ طِينٍ كَمَا كَانَت، فَفَعَلُوا. بيْنَا صَبِيٌّ يرْضعُ مِنْ أُمِّه، فَمَرَّ رَجُلٌ رَاكِبٌ عَلَى دابَّةٍ فَارِهَةٍ وَشَارةٍ حَسَنَةٍ فَقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ اجْعَل ابْنِي مثْلَ هَذَا، فَتَرَكَ الثَّدْيَ وَأَقْبَلَ إِلَيْهِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ فقال: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْنِي مِثْله، ثُمَّ أَقَبَلَ عَلَى ثَدْيِهِ فَجَعْلَ يَرْتَضِعُ». فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى رسولِ الله صلی الله علیه و آله و سلم وَهُوَ يحْكِي ارْتِضَاعَهُ بِأُصْبُعِه السَّبَّابةِ فِي فِيه، فَجَعلَ يَمُصُّهَا، قال: «وَمَرُّوا بِجَارِيَةٍ وَهُمْ يَضْرِبُونَهَا، وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْتِ، وَهِي تَقُول: حَسْبِيَ اللَّهُ وَنِعْمَ الْوكِيل. فقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا، فَتَركَ الرِّضَاعَ وَنَظَرَ إِلَيْهَا فقال: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا، فَهُنالِكَ تَرَاجَعَا الحَدِيثَ فقالَت: مَرَّ رَجُلٌ حَسَنُ الهَيْئَةِ فَقُلْتُ: اللَّهُمَّ اجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهُ فَقُلْتَ: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلنِي مِثْلَه، وَمَرُّوا بِهَذِهِ الأَمَةِ وَهُم يَضْربُونَهُا وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْتِ، فَقُلْتُ: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا فَقُلْتَ: اللَّهُمَّ اجعَلْنِي مِثْلَهَا؟! قال: إِنَّ ذلِكَ الرَّجُلَ كَانَ جَبَّاراً فَقُلتُ: اللَّهُمَّ لا تجْعَلْنِي مِثْلَه، وإِنَّ هَذِهِ يَقُولُونَ لها زَنَيْتِ، وَلَمْ تَزْن، وَسَرقْتِ، وَلَمْ تَسْرِق، فَقُلْت: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا». [متفق عليه]([۱])
ترجمه: ابوهریره رضي الله عنه میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «فقط سه نفر در گهواره سخن گفتند: عیسی بن مریم، و پسربچهی داستانِ جریج؛ جریج، مردی عابد بود که برای عبادت در صومعهای گوشهنشین شد. یک بار در حالی که نماز میخواند، مادرش، نزدش آمد و صدا زد: ای جریج! (جریج) گفت: پروردگارا! جواب مادرم را بدهم یا نمازم را بخوانم؟ و به نمازش ادامه داد. لذا مادرش برگشت و فردای آن روز، دوباره به دیدن جریج رفت و جریج مشغول نماز بود. صدا زد: ای جریج! جریج گفت: پروردگارا! جواب مادرم را بدهم یا نمازم را بخوانم؟ و باز به نمازش ادامه داد. مادرش روز بعد نیز به صومعه آمد و او را صدا زد. وی، مشغول نماز بود و به جای اینکه جوابِ مادرش را بدهد، به نمازش ادامه داد. اینبار مادرش، دعا کرد: خدایا! تا زمانی که نگاهش به چهرهی زنان بدکار نیفتد، او را نمیران. بنیاسرائیل همواره از جریج و عبادتش سخن میگفتند. زنی بدکار در آن زمان وجود داشت که در جمال و زیبایی، زبانزد بود؛ این زن گفت: اگر بخواهید من، او را فریب میدهم. لذا نزد جریج رفت و خود را در اختیار او گذاشت؛ ولی جریج، توجهی به او نکرد. آنگاه آن زن، نزد چوپانی رفت که در صومعهی جریج بود و خود را در اختیارش گذاشت. در نتیجه، باردار شد و پسری به دنیا آورد و گفت: این نوزاد، فرزند جریج است. بنیاسرائیل، نزد جریج رفتند و او را از صومعه پایین آوردند و صومعهاش را خراب کردند و شروع به زدن او نمودند. جریج پرسید: چه شده است؟ گفتند: با این زن، زنا کردهای و از تو، بچهدار شده است. گفت: به من اجازه دهید تا نماز بخوانم و وقتی نمازش تمام شد، نزد نوزاد رفت و بر شکم او زد و گفت: ای پسر! پدرت، کیست؟ پاسخ داد: فلانچوپان. بنیاسرائیل به سوی جریج آمدند و او را میبوسیدند و بر او دست میکشیدند؛ گفتند: صومعهات را از طلا بازسازی میکنیم. گفت: خیر؛ بلکه مانند گذشته آن را از گل و خاک بسازید. و آنها نیز همین کار را کردند. (و اما سومین کودکی که سخن گفت،) کودکی بود که از مادرش شیر میخورد؛ در این میان، مردی سوار بر اسبی زیبا و گرانبها از آنجا عبور کرد. مادر این نوزاد، دعا کرد: پروردگارا! فرزندم را مثلِ این مرد بگردان. پسربچه، پستان مادرش را رها کرد و به سوی آن مرد نگریست و گفت: پروردگارا! مرا مثل او مگردان! و دوباره پستان را گرفت و به شیرخوردن مشغول شد». ابوهریره رضي الله عنه میگوید: گویا اینک به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نگاه میکنم که با قرار دادن انگشت اشارهاش در دهان و مکیدن آن، شیرخوردن آن کودک را برای ما حکایت میکند. فرمود: «کنیزی از آنجا میبردند و او را میزدند و میگفتند: زنا و دزدی کردهای. و او، میگفت: الله، برای من کافیست و او، بهترین کارساز است. مادرِ پسربچه دعا کرد و گفت: یا الله! پسرم را مثلِ این کنیز نگردان. کودک، پستان مادرش را رها کرد و به سوی کنیز نگریست و گفت: پروردگارا! مرا مثلِ این بگردان. در آن هنگام مادر و فرزند، دربارهی این ماجرا با هم به گفتگو پرداختند. مادر پرسید: مردی خوشقیافه عبور کرد؛ گفتم: پروردگارا! فرزندم را مثلِ این مرد بگردان و تو، دعا کردی: پروردگارا! مرا مثلِ این مرد مگردان؟! کنیزی از اینجا میبردند و او را میزدند و به او میگفتند: زنا و دزدی کردهای. دعا کردم که خداوند، تو را مثل او نگرداند؛ ولی تو گفتی: پروردگارا! مرا مثلِ او بگردان؟ کودک پاسخ داد: آن مرد، ظالم و ستمگر بود؛ لذا دعا کردم: خدایا! مرا مثلِ او نگردان. و این زن که او را به زنا و دزدی متهم میکردند، نه زنا کرده بود و نه دزدی؛ لذا گفتم: پروردگارا! مرا مثل او بگردان».
شرح
مؤلف رَحِمَهُالله، حدیثی بدین مضمون نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «فقط سه نفر در گهواره سخن گفتند…».
اول: عیسی بن مریم علیه السلام. عیسی بن مریم، آخرین پیامبر بنیاسرائیل بود؛ بلکه آخرین پیامبر، قبل از پیامبر اسلام، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم؛ زیرا در میان او و رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، پیامبر دیگری نبوده است. همانطور که الله متعال، میفرماید:
﴿وَإِذۡ قَالَ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُم مُّصَدِّقٗا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوۡرَىٰةِ وَمُبَشِّرَۢا بِرَسُولٖ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِي ٱسۡمُهُۥٓ أَحۡمَدُۖ﴾ [الصف: ٦]
و زمانی (را به یاد آورید) که عیسی پسر مریم گفت: ای بنیاسرائیل! بهراستی من، فرستادهی الله به سوی شما هستم، در حالی که آنچه را که از تورات فراروی من است، تصدیق میکنم و به پیامبری مژده میدهم که پس از من میآید و نامش احمد است.
لذا هیچ پیامبری در میان محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عیسی بن مریم علیه السلام نبوده است و اینکه برخی از تاریخنگاران، گفتهاند: پیامبرانی مانند خالد بن سنان در میان عربها در این فاصله وجود داشتهاند، دروغ و بیاساس است و صحت ندارد.
عیسی پسر مریم علیه السلام یکی از نشانههای الله عزوجل بود؛ همانگونه که الله متعال، میفرماید:
﴿وَجَعَلۡنَا ٱبۡنَ مَرۡيَمَ وَأُمَّهُۥٓ ءَايَةٗ وَءَاوَيۡنَٰهُمَآ إِلَىٰ رَبۡوَةٖ ذَاتِ قَرَارٖ وَمَعِينٖ ٥٠﴾
[المؤمنون : ٥٠]
و (عیسی) پسر مریم و مادرش را نشانهای قرار دادیم و آنها را در سرزمین بلندی که امنیت و آب روان داشت، جای دادیم.
هم نحوهی آفرینش عیسی علیه السلام، یک نشانه بود و هم نحوهی به دنیا آمدنش؛ زیرا مادرش مریم رضي الله عنها، او را بدونِ پدر، یعنی بدون ارتباط با هیچ مردی باردار شد و الله عزوجل جبرئیل علیه السلام را به صورتِ انسانی خوشاندام نزد مریم فرستاد و جبرئیل علیه السلام به فرمان پروردگار در مریم دمید و مریم، باردار شد. بهیقین الله، بر هر کاری تواناست و همانطور که تواناییِ آفرینش انسان را از نطفهی مرد دارد، میتواند با دمیدن نیز، انسانی بیافریند؛ چنانکه میفرماید:
﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَۖ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٖ ثُمَّ قَالَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ ٥٩﴾ [آل عمران: ٥٩]
همانا آفرینش عیسی برای الله همانند آفرینش آدم بود که او را از خاک آفرید و سپس به او فرمود: به وجود بیا؛ پس به وجود آمد.
هیچ کاری از قدرت الله، خارج نیست و هرگاه الله، ارادهی پدید آمدن چیزی را بکند، فقط کافیست بگوید: به وجود بیا؛ پس به وجود میآید. بدینسان عیسی بن مریم علیه السلام باردار شد و عیسی را به دنیا آورد. گفته میشود: عیسی، بهاندازهی سایر جنینها در شکم مادرش نماند؛ بلکه از زمانی که مریم باردار شد تا هنگامی که وضع حمل کرد، مدت زیادی طول نکشید. نحوهی به دنیا آمدن عیسی علیه السلام نیز یک نشانه بود؛ به عبارت دیگر، نحوهی وضع حمل مریم رضي الله عنها یکی از نشانههای الهی بهشمار میرود. درد زایمان، مریم را به سوی تنهی خرمایی کشاند. الله متعال میفرماید:
﴿قَالَتۡ يَٰلَيۡتَنِي مِتُّ قَبۡلَ هَٰذَا وَكُنتُ نَسۡيٗا مَّنسِيّٗا ٢٣﴾ [مريم: ٢٣]
(مریم) گفت: ای کاش قبل از این مرده و از یادها رفته بودم.
مریم، آرزوی مرگ نکرد؛ بلکه آرزو نمود که ای کاش مرگش پیش از اینکه به چنین آزمونی مبتلا شود، از دنیا رفته بود. یعنی آرزو کرد که ای کاش چنین اتفاقی تا زمان مرگش، برای او پیش نمیآمد.
﴿فَنَادَىٰهَا مِن تَحۡتِهَآ أَلَّا تَحۡزَنِي قَدۡ جَعَلَ رَبُّكِ تَحۡتَكِ سَرِيّٗا ٢٤﴾ [مريم: ٢٤]
آنگاه از فرودستش ندایش داد که اندوهگین مباش. پروردگارت زیر پایت چشمهی آبی پدید آورده است.
چشمهای که زیر درخت خرما جاری شد.
﴿وَهُزِّيٓ إِلَيۡكِ بِجِذۡعِ ٱلنَّخۡلَةِ تُسَٰقِطۡ عَلَيۡكِ رُطَبٗا جَنِيّٗا ٢٥﴾ [مريم: ٢٥]
و تنهی خرما را به سوی خودت تکان بده تا برایت خرمای تازه بریزد.
زنی که درد زایمان دارد، تنهی خرما را تکان میدهد تا برایش خرمای تازه بریزد؛ خرمایی که وقتی روی زمین میافتد، خراب نمیشود! حال آنکه معمولاً اینگونه نیست؛ زیرا زن در چنین وضعیتی ضعیف میشود و درخت خرما نیز از پایین تنه تکان نمیخورد؛ بلکه از قسمتِ بالا تکان میخورد. همچنین اگر خرما، از بالا روی زمین بیفتد، خراب میشود؛ ولی الله متعال میفرماید:
﴿تُسَٰقِطۡ عَلَيۡكِ رُطَبٗا جَنِيّٗا ٢٥ فَكُلِي وَٱشۡرَبِي وَقَرِّي عَيۡنٗاۖ ﴾ [مريم: ٢٥، ٢٦]
…تا برایت خرمای تازه بریزد؛ و بخور و بنوش و چشمانت روشن باد.
الله اکبر! این، از نشانههای الله عزوجل بود و الله، بر هر کاری تواناست.
مریم، پس از زایمان، کودک را برداشت و نزد قومش برد. او، ازدواج نکرده بود و حال، کودکی در آغوش داشت که او را به دنیا آورده بود. قومش، او را به بدکاری متهم کردند و گفتند:
﴿يَٰٓأُخۡتَ هَٰرُونَ مَا كَانَ أَبُوكِ ٱمۡرَأَ سَوۡءٖ وَمَا كَانَتۡ أُمُّكِ بَغِيّٗا ٢٨﴾ [مريم: ٢٨]
ای خواهر هارون! نه پدرت آدم بدی بود و نه مادرت بدکاره.
گویا به او گفتند: چطور به خود اجازه دادی که مرتکب زنا شوی! پدر و مادرت، اینکاره نبودند. این آیه، اشارهای به اینست که اگر کسی، مرتکب زنا شود، دور از انتظار نخواهد بود که نسلش نیز به چنین عملی گرفتار شوند! پناه بر الله. همانطور که گفتهاند: «هرکس، زنا کند، با نزدیکان خودش زنا خواهند کرد».
قوم مریم، به او گفتند: نه پدرت، آدمِ بدی بود و نه مادرت، زنی بدکاره. الله عزوجل در دل مریم انداخت که به سوی نوزاد اشاره کند. وقتی به سوی نوزاد، اشاره کرد، او را مسخره نمودند و گفتند: با نوزادی که در گهواره است، چگونه سخن بگوییم؟ معقول نیست! ولی آن نوزاد، لب به سخن گشود و این سخن عجیب را بر زبان آورد:
﴿قَالَ إِنِّي عَبۡدُ ٱللَّهِ ءَاتَىٰنِيَ ٱلۡكِتَٰبَ وَجَعَلَنِي نَبِيّٗا ٣٠ وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيۡنَ مَا كُنتُ وَأَوۡصَٰنِي بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱلزَّكَوٰةِ مَا دُمۡتُ حَيّٗا ٣١ وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَتِي وَلَمۡ يَجۡعَلۡنِي جَبَّارٗا شَقِيّٗا ٣٢ وَٱلسَّلَٰمُ عَلَيَّ يَوۡمَ وُلِدتُّ وَيَوۡمَ أَمُوتُ وَيَوۡمَ أُبۡعَثُ حَيّٗا ٣٣﴾ [مريم: ٣٠، ٣٣]
من، بندهی الله هستم که به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است. و هر جا که باشم مرا پُرخیر و برکت نهاده و مرا تا زندهام، به نماز و زکات سفارش نموده است. و مرا نسبت به پدر و مادرم نیکوکار نموده و مرا سرکش و تیرهروز نگردانیده است. و (به فضل پروردگار) روزی که متولد شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم، از سلامتی برخوردارم.
تعجب نکنید که چگونه یک نوزاد سخن گفت؛ زیرا قدرت الله، فراتر از همه چیز است. آیا غیر از اینست که روز قیامت، دستها، پاها، زبان و پوستمان به سخن میآیند و بر ضد ما گواهی میدهند؟ آیا مگر زمین به فرمان پروردگارش، خبرهایی را که در خود دارد، بازگو نمیکند؟ زمین، روز قیامت، تمام اعمال و سخنانی را که بر روی آن گذشته است، بازگو مینماید. همانطور که الله متعال، میفرماید:
﴿يَوۡمَئِذٖ تُحَدِّثُ أَخۡبَارَهَا ٤ بِأَنَّ رَبَّكَ أَوۡحَىٰ لَهَا ٥﴾ [الزلزلة: ٤، ٥]
زمین، خبرهایش را در آن روز بازگو میکند. زیرا پروردگارت به آن حکم کرده است.
آری؛ عیسی علیه السلام این سخنان بزرگ و پرمحتوا را در حالی بر زبان آورد که نوزاد و در گهواره بود؛ هفت جملهی زیبا. اما دومین کسی که در گهواره سخن گفت، پسربچهی داستان «جریج» بود. جریج، مردی عابد بود که گوشهنشینی در صومعهای را برگزید و دور از مردم زندگی میکرد. عزلت و گوشهنشینی، زمانی خوب است که اختلاط و همنشینی با دیگران، زیانبار باشد؛ و گرنه، همنشینی با دیگران و زندگیِ جمعی، بهمراتب بهتر است. چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «الْمُؤْمِن الَّذِي يُخَالِط النَّاس وَيَصْبِر عَلَى أَذَاهُمْ خَيْر مِنْ الَّذِي لاَ يُخَالِط النَّاس وَلاَ يَصْبِر عَلَى أَذَاهُمْ».([۲]) یعنی: «مؤمنی که با مردم و در میان آنها زندگی میکند و بر اذیت و آزارشان، شکیباست، بهتر از مؤمنیست که از مردم، کنارهگیری میکند و در برابر اذیت آزارشان شکیبایی نمیورزد».
اما اگر همنشینی با مردم، برای دین انسان، زیانبار باشد، باید از آنها کنارهگیری کند و دینش را حفظ کند. همانطور که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «يُوشِكُ أَنْ يَكُونَ خَيْرَ مَالِ الرَّجُلِ غَنَمٌ يَتْبَعُ بِهَا شَعَفَ الْجِبَالِ وَمَوَاقِعَ الْقَطْرِ يَفِرُّ بِدِينِهِ مِنَ الْفِتَنِ»([۳]) یعنی: «زمانی فرا میرسد که بهترین مال و داراییِ مسلمان، گوسفندان اوست که به دنبال آنها، به کوهها و مناطق پرُباران میرود تا دینش را از فتنهها، حفظ کند».
جریج نیز برای عبادت الله، در صومعهای، خلوت گزیده بود. روزی مادرش به دیدنش آمد و او، مشغول نماز بود. مادر، صدایش زد؛ جریج با خود گفت: خدایا! چهکار کنم؟ آیا نمازم را بشکنم و جواب مادرم را بدهم یا نمازم را تمام کنم؟ و به نمازش ادامه داد.
مادر جریج، روزی دیگر، برای دیدن فرزندش به صومعه آمد. این بار نیز جریج، مشغول نماز بود و وقتی مادرش، او را صدا زد، جواب نداد و نمازش را قطع نکرد. مادر از آنجا رفت و روزِ سوم به دیدن فرزندش آمد و باز هم همین اتفاق افتاد. مادر جریج که از این وضعیت، ناراحت شد، دعا کرد و گفت: پروردگارا! تا زمانی که نگاهش به چهرهی زنان بدکار نیفتد، او را نمیران.
نگاه کردن به چهرهی زنان بدکار، سرآغاز فتنه است؛ زیرا نگاه کردن به چهرهی زنان، فتنهانگیز است و چهبسا انسان را دلباخته و فریفتهی زن میگرداند. بنابراین، اگر زنی، بدکاره باشد، هر آن احتمال دارد انسان به گناه و معصیتِ بزرگتر دچار شود.
در هر حال، مادر جریج که ناراحت شده بود، برای فرزندش بددعایی کرد. از این بخش حدیث، چنین برداشت میشود که وقتی انسان، مشغول نماز باشد و پدر یا مادرش، او را صدا بزنند، باید نمازش را قطع کند و جواب آنها را بدهد؛ البته بهشرطی که مشغول نمازِ فرض نباشد. اما اگر نمازِ فرض باشد، جایز نیست که انسان، نمازش را بشکند تا جواب پدر و مادرش را بدهد. و اگر نمازِ نفل باشد، باید جواب والدینش را بدهد؛ مگر اینکه پدر و مادر، آدمهای توانایی باشند که خود از عهدهی کارهایشان برآیند. اگر پدر و مادر، بدانند که فرزندشان، در نماز است، او را معذور میدانند؛ لذا نمازگزاری که پدر یا مادرش او را صدا میزنند، باید با آوازِ گَلو یا گفتنِ «سبحانالله» یا بالابردن صدای آیهای که تلاوت میکند یا دعایی که میخواند، به آنها اعلام نماید که مشغول نماز است. البته همانطور که گفتم، این در صورتیست که پدر و مادر، زمینگیر و درمانده نباشند و درک کنند که فرزندشان بهخاطر نماز، جوابشان را نمیدهد. به عنوان مثال: اگر سنت صبح را میخواندید و پدرتان شما را صدا زد، در صورتی که آدمِ نرمخوییست، با آواز گلو یا گفتن «سبحانالله» و یا به هر یک از روشهای مذکور، به او خبر دهید که مشغول نماز هستید. اما اگر پدرتان جزو کسانیست که دوست دارند، حرفی بالای حرفشان نباشد، نمازتان را قطع کنید و جوابش را بدهید.
البته شکستن یا قطع کردن نماز فرض، فقط در زمانِ ضرورت، جایز است؛ مثلاً مشغول نماز فرض هستید و شخصی را میبینید که نزدیک است در چاه بیفتد یا در دریا غرق شود و یا در آتش بسوزد؛ در چنین مواردی، نماز خود را قطع کنید و بهیاد داشته باشید که قطع کردن نماز فرض، فقط در شرایط اضطراری جایز است.
نکتهی دیگری که از این بخش حدیث، برداشت میکنیم، اینست که دعای پدر و مادر، خیلی زود اجابت میشود و اگر پدر یا مادری برای فرزندِ خود، بددعایی کنند، دعایشان میگیرد و الله متعال، دعایشان را میپذیرد. لذا باید خیلی دقت کنیم که پدر و مادر، ما را بددعایی نکنند.
این حدیث، بیانگرِ اینست که گاه دلسوزی و محبتی که الله عزوجل در سینهی پدر و مادر، گذاشته، تحت تأثیر پارهای از مسایل مانند خشم و غضب، کمرنگ میشود و حتی از میان میرود. زیرا بددعایی این مادر، بسیار سنگین و بزرگ بود و با وجود تمام محبتی که به فرزندش داشت، دعا کرد تا زمانی که نگاهِ پسرش به زنان بدکار نیفتد، از دنیا نرود. زیرا سهبار به ملاقات فرزندش رفت؛ ولی از آنجا که فرزندش، مشغول نماز بود و جوابش را نداد، مادر، خشمگین شد و برای پسرش بددعایی کرد.
مردم، از جریج و عبادتش سخن میگفتند تا اینکه زنی بدکاره، تصمیم گرفت جریج را از راه بهدَر کند.
از داستان جریج، چنین برداشت میکنیم که اگر انسان، در خوشیهای زندگی، پروردگارش را بشناسد و از یادِ او غافل نشود، الله متعال نیز در سختیها، بندهاش را یاری میکند. این مردِ عابد، همواره به یاد خدا بود و آنگاه که گرفتار این آزمایش بزرگ شد، الله متعال، نجاتش داد؛ چنانکه از فتنهگری و فریبکاری این زن، محفوظ ماند و هیچ توجهی به آن زن نکرد. چوپانی در آن اطراف بود که برای استراحت به صومعهی جریج میآمد. این زن بدکاره که از جریج ناامید شده بود، به سراغ چوپان رفت؛ با هم خلوت کردند. در نتیجه آن زن، باردار شد. متهم ردیف اول، جریج بود؛ گفتند: جریج با این زن زنا کرده و این، بچهی اوست و بدینسان به جریج، تهمتِ زنا زدند، بر سرش ریختند و صومعهی او را ویران کردند. جریج، از آنها خواست که بچه را نزدش بیاورند. وقتی بچه را نزدش آوردند، بهآرامی به شکم بچه زد و گفت: پدرت کیست؟ به امر الله، نوزاد به سخن درآمد و گفت: فلانچوپان. بنیاسرائیل با دیدنِ این صحنه، شرمنده شدند و به سوی جریج آمدند و او را میبوسیدند و بر او دست میکشیدند؛ گفتند: اگر بخواهی صومعهات را از طلا بازسازی میکنیم. گفت: خیر؛ بلکه مانند گذشته آن را از گل و خاک بسازید. و آنها نیز همین کار را کردند.
بدینسان نوزادی که در گهواره بود، به سخن درآمد و گفت: پدرم، فلانچوپان است. برخی از علما، از این حدیث، چنین برداشت کردهاند که زنازاده، به پدرش نسبت داده میشود؛ زیرا جریج از این نوزاد سؤال کرد، پدرت کیست؟ و او، جواب داد: فلانچوپان. و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این داستان را از آن جهت برای ما بازگو کرده است که از آن استفاده ببریم و پند بگیریم. لذا اگر زناکار، منکرِ بچه نشود و زنازاده، خواهان پیوند نسبی با او باشد، حرفش پذیرفته میشود. البته این دیدگاهِ عدهی اندکی از علماست و بیشتر علما بر این باورند که زنازاده به زناکار نسبت داده نمیشود. زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَلِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ».([۴]) یعنی: «بچه متعلق به صاحبِ رختخواب است و به زناکار، سنگ تعلق میگیرد».([۵]) کسانی که قایل به نسبت دادن بچه به زناکار هستند، گفتهاند: این، مربوط به زمانیست که کسی مانند صاحب رختخواب، مدعی باشد. در این حالت، بچه به صاحب رختخواب تعلق میگیرد؛ ولی اگر کسی، مدعی نباشد و زناکار، خود، زنازاده را به خود نسبت دهد، بچه، از آنِ او میشود؛ زیرا جبراً بچهی اوست و از نطفهی او، درست شده است و چون پدری شرعی ندارد، به زناکار، تعلق میگیرد. طرفداران این دیدگاه، گفتهاند: بدینسان نَسَب این بچه نیز ضایع نمیشود؛ زیرا اگر پدرش مشخص نباشد، به مادرش نسبت مییابد و بدینسان نسبش از میان میرود.
این حدیث، نشان میدهد که جریج، مردی صبور و شکیبا بوده است؛ زیرا وقتی تبرئه شد، از آنان انتقام نگرفت و با آنکه راضی بودند صومعهاش را از طلا بازسازی کنند، قناعت ورزید و از آنها خواست که صومعهاش را مثلِ گذشته از خاک و گل بسازند.
و اما سومین نوزادی که سخن گفت، کودکی بود که در آغوش مادرش شیر میخورد. اشرافزادهای زیبا و خوشقیافه سوار بر اسبی گرانبها و قیمتی از آنجا گذشت. مادر، آرزو نمود که خداوند عزوجل پسرش را مثل این مرد بگرداند. کودک، پستان مادرش را رها کرد و گفت: پروردگارا! مرا مثل این مرد نگردان. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با قرار دادن انگشت اشاره اش در دهان و مکیدن آن، نحوهی شیر خوردن کودک را به تصویر کشید. و فرمود: «سپس زنی را دیدند که گروهی، او را کتک میزدند و به او دزد و زناکار میگفتند و او، میگفت: الله، برای من کافیست و او، بهترین کارساز است. مادرِ کودک، با دیدن این صحنه دعا کرد و گفت: خدایا! فرزندم را مثل این زن نگردان. نوزاد، پستان مادرش را رها نمود و گفت: پروردگارا! مرا مثلِ او بگردان. بدین ترتیب مادر و فرزند، با هم سخن گفتند؛ مادر که تعجب کرده بود، پرسید: مردی خوشقیافه دیدم؛ دعا کردم که خداوند عزوجل تو را مثلِ او بگرداند. ولی تو گفتی: خدایا! مرا مثل او مگردان. چرا؟ کودک جواب داد: زیرا او، مردی ستمکار بود؛ لذا از الله خواستم که مرا مثل او نگرداند. ولی آن زن که او را به زنا و دزدی متهم میکردند، نه دزدی کرده بود و نه زنا؛ و چون زنِ باایمانی بود، از خدا خواستم که مرا مثلِ او بگرداند. یعنی همانند آن زن که می گفت: «الله، برای من کافیست و او، بهترین کارساز است»، کارم را به الله سپردم و دعا نمودم که هیچگاه مرتکب زنا و دزدی نشوم.
این، یکی از نشانههای الهیست که این کودک، درک میکند، دوراندیش است، میاندیشد و با علم و آگاهی، میگوید: آن مرد، ستمگر بود؛ از اینرو دعا کردم که خداوند عزوجل مرا مثل او نگرداند. و نیز دریافت که آن زنِ مظلوم، کارش را به الله عزوجل سپرد. لذا این درک و شعور، و علم و آگاهی کودک، یکی از نشانههای الهی بهشمار میرود. بنابراین، نتیجه میگیریم که الله متعال، بر هر کاری توانست و هر امر خارقالعادهای که پیش میآید، نشانهای از نشانههای الهیست که گاه در قالب معجزات پیامبران نمایان شده و گاه برای تأیید دوستان خدا.
([۱]) صحیح بخاری، ش: ۳۴۳۶؛ و صحیح مسلم، ش: ۲۵۵۰.
([۲]) صحیح است؛ روایت: ابن ماجه (۴۰۳۲)، احمد در مسندش (۲ رَحِمَهُالله۴۳) و (۵ رَحِمَهُالله۳۶۵)، بغوی در مسند ابنالجعد (۷۴۵)، و بخاری در الأدب المفرد (۳۸۸) از طریق اعمش از یحیی بن وثاب از ابنعمر به صورت مرفوع؛ و در الزهد (۱۲۴۶) نیز از همین طریق روایت شده است؛ با این تفاوت که ابوصالح، جایگزین یحیی میباشد. علامه آلبانی رَحِمَهُالله این روایت را در صحیح الجامع (۶۶۵۱) صحیح دانسته است.
([۳]) صحیح بخاری، ش: (۱۸، ۳۰۵۵، ۶۰۱۴، ۶۵۶۱) بهنقل از ابوسعید خدری رضي الله عنه
([۴]) بخاری، ش: (۲۰۵۳، ۲۲۱۸، ۲۴۲۱، ۲۷۴۵، ۴۳۰۳، ۶۷۴۹، ۶۷۶۵، ۶۸۱۷، ۷۱۸۲)، و مسلم، ش: ۱۴۵۷ بهنقل از امالمؤمنین عایشه رضي الله عنها. نیز روایت بخاری، ش: ۶۸۱۸، و مسلم، ش: ۱۴۵۸ بهنقل از ابوهریره رضي الله عنه.