۱۰۲۷- وعن أَبي هريرة رضي الله عنه قال: وَكَّلَنِي رسولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم بِحِفْظِ زَكَاةِ رَمَضَانَ، فَأتَانِي آتٍ فَجَعَلَ يَحْثُو مِنَ الطَّعَام، فَأخَذْتُهُ فقُلتُ: لأَرْفَعَنَّكَ إِلَى رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: إنِّي مُحْتَاجٌ، وَعَليَّ عِيَالٌ، وَبِي حَاجَةٌ شَدِيدَةٌ، فَخَلَّيْتُ عَنْهُ، فَأصْبَحْتُ، فَقَالَ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «يَا أَبَا هُريرة، مَا فَعَلَ أَسِيرُكَ البَارِحَةَ؟» قُلْتُ: يَا رسول الله، شَكَا حَاجَةً وَعِيَالاً، فَرحِمْتُهُ فَخَلَّيْتُ سَبيلَهُ. فَقَالَ: «أمَا إنَّهُ قَدْ كَذَبَكَ وَسَيَعُودُ»؛ فَعَرَفْتُ أنَّهُ سَيَعُودُ لقولِ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فَرَصَدْتُهُ، فَجاء يَحْثُو مِنَ الطَّعَامِ، فَقُلتُ: لأَرْفَعَنَّكَ إِلَى رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: دَعْنِي فَإنِّي مُحْتَاجٌ، وَعَلَيَّ عِيَالٌ لا أعُودُ، فَرحِمْتُهُ فَخَلَّيْتُ سَبيلَهُ، فَأصْبَحْتُ فَقَالَ لي رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «يَا أَبَا هُريرة، مَا فَعَلَ أَسِيرُكَ البَارِحَةَ؟» قُلْتُ: يَا رسول الله، شَكَا حَاجَةً وَعِيَالاً، فَرحِمْتُهُ فَخَلَّيْتُ سَبيلَهُ. فَقَالَ: «إنَّهُ قَدْ كَذَبَكَ وَسَيَعُودُ». فَرَصَدْتُهُ الثَّالثَة، فَجاء يَحْثُو مِنَ الطَّعَامِ فَأخَذْتُهُ، فَقُلتُ: لأَرْفَعَنَّكَ إِلَى رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم وهذا آخِرُ ثلاثِ مَرَّاتٍ أنَّكَ تَزْعُمُ لا تَعُودُ، ثُمَّ تَعُود! فَقَالَ: دَعْنِي فَإنِّي أُعَلِّمُكَ كَلِمَاتٍ يَنْفَعُكَ اللهُ بِهَا، قُلْتُ: مَا هُنَّ؟ قَالَ: إِذَا أَوَيْتَ إِلَى فِرَاشِكَ فَاقْرَأْ آيَةَ الكُرْسِيِّ، فَإنَّهُ لَنْ يَزَالَ عَلَيْكَ مِنَ الله حَافِظٌ، وَلا يَقْرَبُكَ شَيْطَانٌ حَتَّى تُصْبِحَ، فَخَلَّيْتُ سَبِيلَهُ، فَأصْبَحْتُ، فَقَالَ لي رسولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم: «مَا فَعَلَ أسِيرُكَ البَارِحَةَ؟» قُلْتُ: يَا رسول الله، زَعَمَ أنَّهُ يُعَلِّمُنِي كَلِمَاتٍ يَنْفَعُنِي اللهُ بِهَا، فَخَلَّيْتُ سَبيلَهُ، قَالَ: «مَا هِيَ ؟» قُلْتُ: قَالَ لي: إِذَا أَوَيْتَ إِلَى فِرَاشِكَ فَاقْرَأْ آيَة الكُرْسِيِّ مِنْ أوَّلِهَا حَتَّى تَخْتِمَ الآية: ﴿ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ﴾، وَقَالَ لِي: لا يَزَالُ عَلَيْكَ مِنَ اللهِ حَافِظٌ، وَلَنْ يَقْرَبَكَ شَيْطَانٌ حَتَّى تُصْبِحَ. فَقَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله و سلم: «أمَا إنَّهُ قَدْ صَدَقَكَ وَهُوَ كَذُوبٌ، تَعْلَمُ مَنْ تُخَاطِبُ مُنْذُ ثَلاَثٍ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟» قُلْتُ: لا. قَالَ: «ذَاكَ شَيْطَانٌ». [روایت بخاري]([۱])
ترجمه: ابوهریره رضي الله عنه میگوید: رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم مرا مسؤول نگهبانی از زکات رمضان قرار داد؛ شخصی آمد و مُشتمُشت از آن میگرفت و میبُرد. او را دستگیر کردم و به او گفتم: تو را نزد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم میبرم. گفت: «من، نیازمند و عیالوارم و چندین نانخور دارم و سخت محتاج و تهیدستم». دلم به حالش سوخت و رهایش کردم. صبح که شد، رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای ابوهریره! دیشب اسیرت چه کرد؟» گفتم: ای رسولخدا! او از تنگدستی و عیالواری شکایت داشت؛ لذا دلم به حالش سوخت و آزادش کردم. رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «او به تو دروغ گفته است و دوباره خواهد آمد». دریافتم که او بنا بر فرمودهی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم باز میگرد؛ پس در کمینش نشستم. آمد و مُشتمُشت از زکات رمضان برمیداشت. او را گرفتم و گفتم: تو را نزد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم میبرم. گفت: «من، نیازمند و عیالوارم و چندین نانخور دارم و سخت محتاج و تهیدستم؛ دوباره نمیآیم». دلم به حالش سوخت و رهایش کردم. صبح که شد، رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: «ای ابوهریره! اسیرت، دیشب چه کرد؟» گفتم: ای رسولخدا! او از تنگدستی و عیالواری مینالید؛ لذا دلم به حالش سوخت و آزادش کردم. رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «او به تو دروغ گفته است و دوباره خواهد آمد». بارِ سوم نیز در کمینش نشستم. آمد و مُشتمُشت از طعام (زکات رمضان) برمیداشت. او را گرفتم و گفتم: تو را نزد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم میبرم. این، سومین مرتبه و البته آخرین باریست که ادّعا میکنی و قول میدهی که برنمیگردی، اما برمیگردی. گفت: «مرا رها کن؛ کلماتی به تو میآموزم که الله با آن به تو نفع میرساند». گفتم: این کلمات چیست؟ گفت: «هنگامیکه به رختخوابت میروی، “آیۀالکرسی” را بخوان که در این صورت، محافظی از سوی الله خواهی داشت و هیچ شیطانی تا صبح به تو نزدیک نخواهد شد». لذا آزادش کردم. صبح که شد، رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: «اسیرت، دیشب چه کرد؟» گفتم: ای رسولخدا! او کلماتی به من آموزش داد که بهپندار خودش، الله با آن به من نفع میرساند؛ لذا آزادش کردم. رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: «چه کلماتی بود؟» پاسخ دادم: به من گفت: هنگامیکه به به رختخوابت میروی، آیۀالکرسی،﴿ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ﴾ را تا پایانش بخوان که در این صورت، محافظی از سوی الله خواهی داشت و هیچ شیطانی تا صبح به تو نزدیک نخواهد شد». پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «او بهرغم اینکه دروغگوست، به تو راست گفته است؛ ای اباهریره! آیا میدانی که در سه شب گذشته با چه کسی صحبت کردهای؟» گفتم: خیر. فرمود: «او، یک شیطان بوده است».
شرح
این، یک داستانِ پراهمیت و شگفتآور است؛ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم ابوهریره رضي الله عنه را بر نگهبانی زکات رمضان، یعنی زکات فطر گماشت که یک یا دو یا سه روز پیش از عید، جمعآوری میشد. ابوهریره رضي الله عنه مسؤول نگهبانی از زکات جمعآوریشدهی فطر بود. در یکی از شبها مردی آمد و مُشتمُشت از زکات فطر برمیداشت. ابوهریره رضي الله عنه او را گرفت و گفت: تو را پیشِ رسولالله رضي الله عنه میبرم. آن مرد ترسید و گفت: من، عیالوار و نیازمندم. لذا دل ابوهریره رضي الله عنه به حالش سوخت و او را آزاد کرد. صبح که شد، نزد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم رفت؛ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم از او پرسید: «اسیرت دیشب چه کرد؟» این، یکی از نشانههای الهیست؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن شب پیش ابوهریره رضي الله عنه نبود و از این ماجرا از طریق وحی اطلاع یافت؛ از اینرو پرسید: «اسیرت دیشب چه کرد؟» ابوهریره رضي الله عنه میگوید: عرض کردم: ای رسولخدا! او، عیالوار و نیازمند بود؛ لذا دلم به حالش سوخت و رهایش کردم.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «او به تو دروغ گفته است و دوباره نیز میآید». میگوید: «بنا بر فرمودهی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم میدانستم که آن مرد حتماً خواهد آمد». صحابه# همانگونه که به دیدههای خود اطمینان داشتند، به آنچه که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میشنیدند نیز باور داشتند و بلکه بیشتر از آن. ابوهریره رضي الله عنه میگوید: «لذا در کمینش نشستم؛ آن مرد آمد و مُشتمُشت از زکات فطر برمیداشت. به او گفتم: تو را پیش رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم میبرم». اینبار نیز همانند دفعهی قبل، از عیالواری و نیاز شدیدش نالید. از اینرو دلِ ابوهریره رضي الله عنه به حالش سوخت؛ اگرچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفته بود که آن مرد دروغ میگوید؛ زیرا ابوهریره رضي الله عنه از حلم و بردباریِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آگاه بود و میدانست که از این بابت او را سرزنش و توبیخ نخواهد کرد. و همینطور هم شد؛ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوهریره رضي الله عنه را بهخاطر آزاد کردن آن دزد سرزنش نکرد؛ اما به ابوهریره رضي الله عنه فرمود: «او به تو دروغ گفته است و دوباره نیز میآید». ابوهریره رضي الله عنه سومین بار به کمین آن مرد نشست تا اینکه آمد و شروع به دزدی از زکات فطر و خوردنِ آن کرد. ابوهریره رضي الله عنه میگوید: «به او گفتم: اینبار تو را پیش رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم میبرم؛ زیرا دو بار قول دادی که برنمیگردی؛ اما برگشتی». آن مرد گفت: مرا آزاد کن؛ به تو کلماتی آموزش میدهم که الله متعال با آنها به تو نفع میرساند. ابوهریره رضي الله عنه پرسید: آن کلمات چیست؟ پاسخ داد: «آیۀالکرسی: ﴿ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ﴾ که اگر آنرا تا پایانش بخوانی، محافظی از سوی الله خواهی داشت و هیچ شیطانی تا صبح به تو نزدیک نخواهد شد». خواندن این کلمات مختصر و کوتاه، انسان را از شرّ شیاطین محافظت میکند؛ در صورتی که اگر صد نگهبان هم استخدام کنید، نمیتوانند از شما در برابر شیاطین محافظت نمایند. اما الله متعال با این عبارات آسان از شما محافظت میفرماید صبح که شد، ابوهریره رضي الله عنه ماجرا را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازگو نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آن مرد بهرغم اینکه دروغگوست، اینبار به تو راست گفته است؛ ای اباهریره! آیا میدانی که در سه شب گذشته با چه کسی صحبت کردهای؟» ابوهریره رضي الله عنه پاسخ داد: خیر. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «او، یک شیطان بوده که به صورت یک انسان درآمده است». از این حدیث نکات فراوانی برداشت میشود؛ ولی ما به شرح و توضیحِ ادامهی آیۀالکرسی میپردازیم. به اینجا رسیدیم که الله متعال میفرماید: ﴿لَا تَأۡخُذُهُۥ سِنَةٞ وَلَا نَوۡمٞۚ ﴾؛ یعنی: «او را هرگز نه چُرت میگیرد و نه خواب». و سپس میفرماید: ﴿لَّهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۗ﴾؛ یعنی: «آنچه در آسمانها و زمین است، از آنِ اوست». این جمله، بیانگر فراگیر بودن فرمانرواییِ الله عزوجل میباشد و نشان میدهد که فرمانروایی و مالکیت و سلطه، تنها از آنِ الله متعال است: ﴿لَّهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۗ﴾. دلیلِ فراگیر بودنِ مالکیت و فرمانرواییاش، این است که واژهی﴿مَا﴾ در این آیه، «اسمِ موصول» است و اسم موصول، افادهی عمومیت میکند. و دليل یگانگیِ الله در فرمانروایی و مالکیت، این است که در این جمله، خبر، مقدم آمده و چون خبر، مقدم گردد، بیانگر «حصر» است. لذا هیچکس مالک هیچ چیزی در آسمانها و زمین نیست؛ مگر الله عزوجل. لباس و خانه و مستغلاتی که انسان در اختیار دارد، املاکی نیست که انسان هرطور که میلش باشد، در آنها تصرف کند؛ اگر کسی بخواهد لباسش را به آتش بکشد، او را باز میدارند یا انجامِ این کار، ممنوع است. لذا آنچه در اختیار دارم یا مِلک من بهشمار میآید، اینگونه نيست كه در آن مطابق ميل خود يا بيضابطه تصرف کنم؛ بلکه باید مطابق شریعت عمل نمایم. از اینرو برای ما جایز نیست که اموال و داراییهای خویش را در چرخههای رَبَوی به جریان بیندازیم یا پول خود را با بهره به کسی بدهیم؛ اگرچه طرفِ مقابل، راضی باشد. زیرا ما در رابطه با اموال و داراییهای خود آزاد نیستیم و مالکیت ما نسبت به آنها، محدود و مقیّد است و مالکیت کامل و مطلق، مالکیتیست که مالک هرگونه که بخواهد، در آن تصرف نماید و این مالکیت، تنها از آنِ الله عزوجل میباشد: ﴿لَّهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾ ؛ یعنی: «آنچه در آسمانها و زمین است، از آنِ اوست».
﴿مَن ذَا ٱلَّذِي يَشۡفَعُ عِندَهُۥٓ إِلَّا بِإِذۡنِهِۦ﴾؛ این، استفهامِ انکاریست؛ یعنی: «هیچکس نمیتواند نزدش شفاعت کند؛ مگر به اذنش». شفاعت، یعنی میانجیگری و سفارش برای کسی بهقصد جلب منفعت برای او یا دفع ضرر و زیان از وی. روشن است که فرمانروایان دنیا، هر شأن و عظمتی که داشته باشند، نزدشان بدون اجازهی آنان شفاعت میشود؛ چهبسا همسر و فرزندِ یک پادشاه قدرتمند، بدون اینکه از او اجازه بگیرند، شفاعت و سفارش میکنند؛ اما هیچکس نزدِ الله عزوجل جز به اجازه و اذن او نمیتواند شفاعت کند؛ حتی گرامیترین بندگانش تنها زمانی شفاعت میکنند که الله جل جلاله، خود اجازه فرماید و این، بیانگر کمال قدرت و غلبهی الهیست و این، از کمالِ قدرت و فرمانرواییِ اوست که هیچکس یارای سخن گفتن در نزدِ الله متعال را ندارد و نمیتواند شفاعت کند؛ مگر با اجازه و فرمانش. گرامیترین آدمیزاده در نزد الله متعال کیست؟ آری؛ محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم. امکان ندارد که او نیز روز رستاخیز بدون اجازه و فرمانِ الله عزوجل برای کسی شفاعت کند و تنها زمانی شفاعت میکند که الله متعال به او اجازهی شفاعت میدهد؛ سپس به سجده میافتد و سجدهای طولانی میکند؛ به خواستِ الله متعال، عباراتی برای حمد و ثنای الهی بر زبان محمد صلی الله علیه و آله و سلم جاری میشود که پیشتر سابقه نداشته است. و آنگاه رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم پس از سجدهای طولانی و حمد و ثنایی بیسابقه، شفاعت میکند. لذا وضعیتِ کسانی که در مقام و جایگاهی پایینتر از مقام رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم قرار دارند، روشن است. پس، هیچکس نمیتواند در نزدِ الله عزوجل که مالکیت و فرمانرواییِ مطلق از آنِ اوست، شفاعت کند؛ مگر به اجازه و فرمانش. ﴿يَعۡلَمُ مَا بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ وَمَا خَلۡفَهُمۡ﴾؛ یعنی: «الله متعال گذشته، حال و آیندهی آنان را میداند». این، بیانگر کمالِ علمِ الهیست و نشان میدهد که الله عزوجل بر همه چیز احاطه دارد؛ هم بر گذشته و هم بر حال و آینده. ﴿مَا بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ﴾ به همهی امور آینده اشاره دارد و ﴿وَمَا خَلۡفَهُمۡ﴾ شاملِ همهی امور گذشته میشود. لذا آنچه پیش رویِ انسانهاست، حتی یک لحظه بعد نیز در مفهوم ﴿مَا بَيۡنَ أَيۡدِيهِمۡ﴾ میگنجد و آنچه پشت سر نهادهاند، حتی یک لحظه قبل نیز در مفهومِ ﴿وَمَا خَلۡفَهُمۡۖ﴾ قرار دارد. مثلاً سخنی که یک لحظه قبل گفتیم، جزوِ گذشتهی ماست و آنچه اینک میگوییم یا آنچه پس از این خواهیم گفت، بر الله عزوجل پوشیده نیست؛ زیرا او گذشته، حال و آیندهی ما را میداند و این، بیانگر کمالِ علمِ اوست. علم و دانشِ دیگران، ناقص است؛ از دو جهت:
یکم: ما بسیاری از مسایل را نمیدانیم و در گذر زمان به دانستنیهای جدیدی دست مییابیم.
دوم: وقتی به دانشی دست مییابیم یا دربارهی چیزی دانشی کسب میکنیم، از آفتِ فراموشی مصون نیستيم؛ اما علم الهی، از هر دو جهت کامل میباشد؛ یعنی نه فراموشی به آن راه دارد و نه معیوب به این است که الله عزوجل پیشتر از آن بیاطلاع بوده باشد. همانگونه که در پرسش و پاسخی که میان فرعون و موسی علیه السلام گذشت، آمده است:
﴿قَالَ فَمَا بَالُ ٱلۡقُرُونِ ٱلۡأُولَىٰ ٥١ قَالَ عِلۡمُهَا عِندَ رَبِّي فِي كِتَٰبٖۖ لَّا يَضِلُّ رَبِّي وَلَا يَنسَى ٥٢﴾
(فرعون) پرسید: پس حال امتهای پیشین چگونه است؟ (موسی علیه السلام) پاسخ داد: علمش در کتابی نزد پروردگار من است؛ پروردگارم اشتباه نمیکند و از یاد نمیبرد.
﴿لَّا يَضِلُّ﴾؛ یعنی: اشتباه نمیکند؛ به عبارت دیگر: از عیبِ جهل و بیاطلاعی، پاک و منزّه است. ﴿وَلَا يَنسَى﴾؛ یعنی: و فراموش نمیکند. لذا علم الهی از دو عیبِ یادشده، پاک و منزه میباشد؛ اما دانشِ ما، محدود و محصور به دو نقص میباشد: نقصِ پیشین یا قبلی که همان جهل یا بیاطلاعیست؛ یعنی پیش از آنکه پیرامون مسألهای به دانشی دست بیابیم، نسبت به آن بیاطلاعیم. و دوم، نقصِ الحاقی یا آفتی که پس از دستیابی به علم و دانش، آن را در برمیگیرد که همان نسیان و فراموشیست. اما علم و دانش الهی از همهی این عیبها، پاک است.